دلمشغولی های این روزها باعث شده بود که پاک همه چیز را فراموش کنم بخصوص اتفاقات اخیر را. یکی از دوستان تماس گرفت و با لطفی که داشت تبریک گفت. تعجب کردم! هنوز آنچه که در حال انجامش هستم به بار ننشسته پس این تبریک بابت چی بود؟!!! با کمی توضیح مرا به خودم آورد خوب خبرمسابقه عکس را فراموش کرده بودم!!! معلوم شد به تازگی روزنامه ها خبر را درج کرده اند. حالا که همه متوجه شدند شما که غریبه نیستید...
امروز خیلی جدی مشغول گرد گیری و خانه تکانی بودیم! حتما می پرسید الان چه وقت خانه تکانیه ؟ولی از آن جایی که امسال همه چیز عجیب و غریب شروع شد و تا حالا هم پیش رفته. خیلی هم برای من بی وقت نیست. تو پرونده های کاری و پزشکی به کارهایی برخوردم که یکمرتبه باعث شد که بی توجه به زمان و فضا دستم رفت به طرف اسکنر و شروع کردم به اسکن یک سری از عکس هایی که در دوران ... گرفتم . عکسی که امشب انتخاب کردم بگذارم تو صفحه. عکسی است که برای اولین بار دستم رفت روی دکمه شاتر دوربین!سال۶۵ بود و جالب اینکه همین عکس در یک جشنواره ایی انتخاب شد.اشتباه نکنید فقط رفت تو یک نمایشگاه همین...
با گذشت این سال ها سطح سلیقه همه تغییر کرد از داوران جشنواره ها گرفته تا مخاطب و عکاس و هنرجو. قدیما عکاسی به نوعی فقط خلاصه شده بود در گداگرافی(البته نا گفته نماند عکسی که می بینید از عشایر کوچ نشین در تپه های گنج نامه همدان است)
این یکی هم تو همان سال ۶۵ گرفتم. ولی باور نمی کنید بازخوانی پرونده ی خود آدم چقدر معرکه ست...
شب گذشته - در پانزدهمین جشنواره بین المللی هات داکز که در تورنتو برگزار شد جایزه بهترین مستند نیمه بلند را - فیلم روزهای بی تقویم مهرداد اسکویی- مستند ساز خوش ذوق و فیلم کوتاه ساز توانای کشورمان دریافت کرد .
این موفقیت را به فیلم ساز محترم تبریک می گویم .اما برای من هم این خبر قشنگ و خوشحال کننده بود هم این که صبح در کمال ناباوری متوجه شدم شب گذشته بیشترین آمار بازدید کننده و هم چنین جستجو کننده از طریق موتورهای جستجوگر را - وبلاگ حقیر داشته !!! خیلی زود متوجه شدم که تشابه اسم فیلم دوست عزیزمان مهرداد اسکویی به یکی از مطالب وبلاگم که در ماه های گذشته داشتم با تیتر روزهای بی تقویم به صورت اتفاقی اکثر جستجو کننده های محترم را به پس کوچه آورده است . البته این حسن تصادف باعث شد که کمی خوش بین باشیم که وبلاگ گردان تنها به دنبال بازیگران نیستند و مایه ی دلگرمی و خوشبختی است که مستند سازان و کسانی که در زمینه فیلم کوتاه هم فعالیت می کنند مورد لطف قرار می گیرند . بله درشب فرخنده گذشته و موفقیت دوستان فیلم ساز صبح خوبی هم برای پس کوچه آغاز شد...
دوستان کم کاری مرا به حساب تنبلی ام نگذارید!!! بیشتر شما بی خبر نیستید که درگیری دارم که امیدوارم به زودی در معرض نظرات شما هم قرار بگیرد .برای اینکه زیاد غیبت نداشته باشم عکسی که در نمایشگاه چشم درون در موزه هنرهای معاصر گرفتم را تقدیم شما عزیزان می کنم تا بعد...
همه ی دلبستگی و علاقه به بودن در طبیعت،خاصه در بهار را،به تولدم بی ارتباط نمی بینم.شاید خیلی از مراسم و آیین های کشورم را مقید به انجامش نباشم (که البته اشتباه است چرا که اینطوری ریشه های ملیتی خود را می خشکانیم و آیین اعراب کم کم در وطنمان ایران جا خوش می کند) اما ۱۳ به در جز لاینفک (جدا نشدنی)،(کی بود که می گفت اعراب دارند جا خوش می کنند؟!!!)مراسم جاودانه و ماندنی زندگیم است و به هیچ دلیلی حاضر به ترک آن نیستم.آن هم پناه بردن کامل در دل طبیعت و نفس کشیدن.بدون آلوده ساختن محیط اطراف... همیشه تو این روز یاد انیمیشن زباله ساز میافتم و چقدر ناراحتم که صداوسیما با این حجم انیمیشن و کارتون های تکراری چرا برای نسل جدید این کارتون زیبا و سازنده را دوباره پخش نمی کند؟امروز و امسال هم ۱۳ به دری بود متفاوت با سالهای دیگر.زیبایی طبیعت مبارک.و طبیعت بهاری،سبزه های بارن زده و بوی خاک باران خورده، شگفتا که چه زیباست،زیبا همچون نفس...
آب بالا آورد و کف . پير شده . فرسوده شده ؛ روزي نيست که صداي وامصيبتهايش از هر گوشه بيرون نيايد . يک روز جوش ميآورد ، يک روز راهآب بند ميآيد . توي زمستان که دردسر چند برابر ميشود . ترکيدگي لولهها و چکهي سقف . روزگاري براي خودش ارزش و اعتباري داشت .قبل از اذان صبح داغ ميشد و آماده تا دهِ شب ، ماه رمضان که تا سحر باز بود و آرامش نداشت . اصلا شايد آرامش را دوست ندارد ؛ دوست دارد که از هر گوشهاش صدايي بشنود ؛ صداي کساني که بيايند و گرد و غبارِ سفر ،کار و خستگي را بريزند و شاداب و سرزنده بروند.خاطراتش همه پر نقش و نگار است ، آدمهاي غصهدار هم که ميآيند جان تازهايي ميگيرند و ميروند ؛ چه برسد به عروس و دامادي که به خاطر آنها قُرُق ميشد و گُل باران و نُقل و نبات ريزان و پاي کوبان...
اين روزها چون تنِ بيمارِ تبدار ، بيرمق و ناتوان شده ؛ راهآبش گرفته و پيرزن با لوله باز کن به جانش افتاده _ خلوت و کم مشتري است ، اما در حافظهي پير او اين روزها ،روزهايي نيست که بيا و برو کم باشد . روزهاي گردگيري و غبار روبي است .او بيشتر از پيري و فرسودگي دلتنگ است_دلتنگ هياهو و شستشو . فقط هر چند لحظه قطرههاي آبي که از شيرهاي فرسودهاش بر کاسههاي خالي ميچکد و در سکوت منعکس ميشود ؛ فضاي وهم انگيزي ايجاد ميکند که انگار خود او از اين بابت دل آشوب است چرا که هنوز آب بالا ميآورد و کف . بوي تعفن ، بوي تخم مرغ گنديده همه جا را پر کرده . پيرزن ميخواهد راه گلويش را باز کند تا مثل سابق بتواند هر چه آب در راهآب ريخته ميشود يک جا قورت بدهد ، اما انگار غدهي بدخيمي راه گلويش را بسته است .
پيرزن اين هفت روز آخر سال به ياد خانه تکاني افتاده ؛ اينجا که خانه نيست ؛ يک عمر زندگيش است زندگي که زيباترين تصويرهايي که در خاطره دارد لپهاي گُل انداخته و صورتهاي برق افتاده است؛اينجا همه عريانند و بيريا ؛ زرق وبرقي نيست و اين لذتي است که در دل حمام و پيرزن پنهان شده .پيرزن دستکش به دست ميکند و تا جايي که ميتواند خم ميشود و دست در گلوي چاه مياندازد موهاي گوله شده و خرده صابون و سفيدآبِ (روشور) درسته که در هم بافته شده را بيرون ميکشد ؛ آبهاي جمع شده گردابي درست ميکنند و قلوپ قلوپ کنان در دل چاه مکيده ميشوند . پيرزن نفس راحتي ميکشد . حوضچهي ضد عفونيِ آبوآهک را با جارو پوشالي تميز ميکند.با جارو دسته بلند ديوارها را از تار عنکبوتها پاک ميکند . حوض وسط رختکن را برقي مياندازد_رنگ فيروزهايِ حوض به قول پيرزن آب حوض را مثل اشک چشم زلال و شفاف نشان ميدهد . فواره را باز ميکند.پيرزن اميدوار است هفتهي آخر سال حمام شلوغ شود . فکر ميکند شايد گاز محلهايي قطع شود يا آب کوچهايي . قفسه و گنجههاي لباس را با دستمال نمدار تميز ميکند. پيرزن آيينهي قفسهها راپاک ميکند در قاب آيينه چهرهي چروک خود را ميبيند که پير شده مثل حمامش . آيينهاي را بخار مياندازد بخار را که پاک ميکند تصوير خودش و تصوير زن جواني را ميبيند ؛ شايد تق تق و جير جير قفسههاي فلزي باعث شده بود متوجه وروود زن جوان نشود ، به پشت سرش برميگردد.زن جوان با صداي بلند که تقريبا به جيغ خشداري تبديل ميشود ميگويد:سلام . خسته نباشيد حاج خانم
پيرزن گُل از گُلش ميشکفد . در حاليکه نميخواهد خيلي خوشحالياش را نشان بدهد ميگويد:حاج خانمي از خودتون ... قفسههاي سمت چپي تميز شدند از آنها استفاده کنيد ... و فکر کرد؛ايکاش مکه رفته
بودم تا درست و حسابي حاج خانم ميشدم نه با تعارف مردم.
زن جوان دست دست ميکند: نه حمام نميکنم ... يه کارِ ديگهايي داشتم ... راستش يه خواهشي داشتم
پيرزن با تعجب : چه کاري دختر جان؟!!!
زن جوان روسرياش را محکم ميکند وبا اين پا آن پا کردن... راستش حاج خانم اين سرِ عيدي من هم بايد يک جوري درآمدي داشته باشم يک ناني ...
پيرزن اجازه نميدهد و حرفِ زن جوان را ميبرد : خدا روزي ات را جاي ديگه بده من تو کار خودم هم موندم ...
زن جوان قدمي جلو ميگذارد... نه حاج خانم... حقيقتش ميخواهم اگر قبول کنيد تا قبل از شب عيد يک تعداد سبزه که ريختم بياورم توي حمام شمابگذارم ... اينجا هم گرماي خوبي دارد هم رطوبتش مناسب رشد سبزههاست ؛ هم تاقچه و سکو و جاي خالي ... خانه خودم جا ندارم .
پيرزن دست از گردگيري برميدارد .روي دوپا مينشيند .برق توي چشمان پيرزن ميدرخشد . انگار يک شور و اميد توي رگهايش جاري ميشود
پيرزن روي سکو مينشيند: چند تايي هست؟
زن جوان تند و سريع جواب ميدهد: صد تايي ميشود. از کوزه گرفته تا بشقابي.از عدس و گندم تا ترتيزک و ماش ... اگر اجازه بدهيد گُل سنبل و سفره هفت سين و حاجي فيروز گُل چيني هم دارم که بياورم و روي ميز بچينم تا هم به حمام جلوهاي بدهد هم خدا را چه ديديد شايد مشتري سفارش بدهد .
پيرزن با شک و دودلي و اندکي خوشحالي لبخند ميزند .
.................................................................................................
ساعتي بعد زن جوان با دختر بچهاي، همه جاي حمام را از کوزه و بشقاب سبزه پر ميکنند . گندم و عدسها جوانه زدهاند . کوزهها شبيه سر پسر بچههايي هستند که با تيغ موهايشان را کوتاه کرده باشند بعضيها صورتکهايي سياه دارند و کلاهي شبيه حاجي فيروز.پيرزن به تک تک آنها چشم ميدوزد و گاهي ميخندد.پيرزن به زن جوان ميگويد که کاغذي بنويسد و جلوي در حمام بزند تا مردم از سبزهها با خبر شوند و توي حمام سبزهها را بفروشند . زن جوان پيشنهاد را با دلشوره قبول ميکند .
مُشت مُشت جنينهاي نورسته گندم و ماش و ترتيزکهاي ظريف به سبزههاي جوان و شاداب تبديل ميشوند.
سبزهها حسابي بزرگ شدهاند و حمام را به باغ و سبزهزاري بدل کردهاند . مشتري است که از پي هم ميآيند و ميروند . اما پيرزن آرزو دارد که ايکاش داخل حمام هم پراز مشتريهايي بود که مشغول شستشو بودند.
.................................................................................
صداي راديو در حمام پيچيده ،مجري راديو قطعهايي را براي آغاز سال نو ميخواند : پنجره را باز کردهاي ؟ دل از غبار تکاندهاي ؟ راستي ماهي قرمزت کجاست ؟ سفرهات ؟ کتاب دعايت ؟ آي فروردين بار دگر ميآيي وبا آمدنت سينه از کينه پاک ميکني ...آي فروردين انگار يادهاي مرا در سينه پر خاطرهات گم کردهاي ...آي فروردين ...بار دگر ميآيي پر از نرما پر از نسيم... آي فروردين...
صداي پيرزن بلند ميشود و صداي راديو را کم کرده به زن جوان : لخت شو تو حمام تا يک کيسهي جانانه برات بکشم تا خستگيات بره ؛ سرِ سالِ تازه نو بشي...
زنجوان در حال شمردن پول مکثي ميکند بدش نميآيد خستگياش را توي اين حمام بگذارد.ساعتي بعد
دختر بچه صداي خنده را در دل حمام منعکس ميکند ؛ از ديدن حمامي به اين بزرگي با چندين حوضچه کوچک شگفت زده شده و مرتب ميخندد . زير دستههاي نوري که از سقف حمام به داخل جاري شده ميايستد گويا باران نور بر سرش ميريزد و در زير آن ميرقصد ؛ دستهايش را به دوطرف باز کرده و ميچرخد ؛دخترک فرشتهي بي لباس و عريانياست که سنجاقکوار در فضاي تازهايي که ديده است بازيگوشي ميکند . بازي نور در حوضچههاي کوچک آب و سايه آن بر در و ديوار حمام هم شوق کودکانهاش را چند برابر ميکند و از شستشو و حمام کردن که به قصدش آمدهاند ؛ گريزان و فرارياش ميکند . پيرزن با کيسه چرکهاي پشت زن جوان را به راهآب ميسپارد زن جوان پوست مياندازد و راهآب به راحتي آنها را ميبلعد .
...........................................................................................................................
حمام را بخار گرفته دو سه قفسه لباس باز شده و آيينههايشان مقابل هم قرار گرفته اند تنها سبزه باقي مانده ؛ در قاب آيينهها افتاده و کسي که در حال لباس پوشيدن است ؛ آيينه هاي موازي همه چيزرا به بينهايت بدل ميکنند . صداي شليک توپ و آغاز سال نو از راديو در حمام ميپيچد . بخار همه جا را گرفته .آيينهها را هم بخار ميگيرد...

اول :آمد نو بهار / مطرب نی بزن ساقی می بیار ... عید همه ی دوستان و عزیزانی که در طی این مدت سر زدند و مرا از الطاف خودشان بی نصیب نگذاشته اند مبارک باد.
دوم :شاید به ندرت برخورد کرده باشید که یک زوج ٬ تاریخ تولدشان با هم یکی باشد .اما از خوب حادثه منو همسرم در یک روز و سال متفاوت بدنیا آمدیم.روز اولی که تاریخ تولد همدیگر را پرسیدیم ٬ فکر کردیم هر دو برای هم کلاس میگذاریم و خودمان را به رخ می کشیم ٬ هردو در یک لحظه گفتیم خوب معلومه که من ۱/۱ هستم بعدا در ناباوری متوجه شدیم که شوخی نیست و هردو متولد ۱/۱ هستیم .این حسن اتفاق یک خوبی دارد که هیچ دوست و آشنایی فراموش نمی کند و یک اما ٬ که روز اول عید همه مثل کلاه قرمزی بهمون می گن :تولد عید شما مبارک.
سوم :دوست خیلی خوبی در تورنتو داریم که به (داش علی قیصر و سالار زمانه ) معروف خاص و عام ایرانی های مقیم انجاست به این دوست خوبم هم عید را تبریک می گم و آرزو دارم در این سال به همه ی آرزوهای خوبش برسد .در ضمن باید بگم که ایشان یک سوال دارند که قبل از سال تحویل از نظر تقویم و تاریخ تو چه موقعیتی هستیم؟ باید بگم که ما هم به جواب نرسیدیم![]()
چهارم :این هم برای آنهایی که دلشان برای عید های دوران کودکی پر میزند .فرهادخواننده عید های به یادماندنی.عیدهایی که همه ی دغدغه مان ٬ ترس کم شدن سکه از شمردن زیاد بود . اما امروز ترس افتادن به ورطه های خطرناک٬ بودن و کار کردن در روزهایی که بهترین ها به راحتی حذف می شوند .ما با این ها زمستان را به پایان میرسانیم و در انتظار خزانی در همین نزدیکی ٬ از همه چیز وحشت داریم .ترس دیروز ترس کودکی پاک و ساده بود .
پنجم :ولی باز امید هست و این کم نعمتی نیست که داریم.عید همه مبارک...
ترا به خدا یکی به این جماعت اهل فرهنگ بگوید که به شما چه که تو این مملکت چه خبره و چه اتفاقات ریز و درشت بر سر این مردم می آید. شما را در میان فشارهای دیگر آنقدر له می کنند که حتی از فکر کردن به دردهای اطرافتان هم باز می مانید . هنوز فرصت نکرده بودم که شماره اخیر مجله «هفت» را بخوانم که خبر تاسف بار را شنیدم اما فرصت خواندن مراتب هفتگانه آقای احمد طالبی نژاد را از دست نداده بودم.بلافاصله به یاد آرزوهای بهاریه ایشان افتادم و نگرانی های ایشان برای نسبت مستقیم فرار مغزها و پایین آمدن تیراژ نشریات و کتاب های هنری و فرهنگی.استاد غصه دار پایین بودن تیراژ بودند غافل از اینکه کار به جاهای باریکتر کشیده شده به جایی که کسانی به نبودن می اندیشند نه پایین بودن.
راضی نشدم که گوشه هایی از مرتبه ششم را اینجا نیاورم.به نگاه این عزیز دقت کنید و قضاوت کنید.
شش:امسال به مدد بارندگی های فراوان و گاه زیادی٬ بهار خوبی خواهیم داشت و گفته اند سالی که نکوست از بهارش پیداست.بعد از بهار نوبت تابستان گرم و طولانی است.بعد پاییز«دست به عصا و خسته» از راه می رسد و مکث کوتاهی می کند و روزگار را به ننه سرما می سپارد. می بینید چقدر گردش روزگار زیباست؟چقدر همه چیز خوب و دوست داشتنی است؟بیایید به چیزهای بد و زشت فکر هم نکنیم.به ما چه که شب عیدی یک کارمند یا کارگر باید همه داروندارش را خرچ آبروداری کند؟به ما چه که هنوز میلیون ها نفر در این مملکت باید با لباس و کفش و دیگر ملزومات اهدایی دیگران عید را سپری کنند؟به ما چه که عده ای سوار اتومبیل های بالای صد میلیون تومانی می شوند که اگر باد چرخ هایشان نامیزان باشد کامپیوتر کارخانه سازنده در آلمان متوجه می شود و از طریق نمایندگی شان در ایران به اطلاع صاحب آن می رسانند که برود باد چرخش را تنظیم کند.به ماچه که میلیاردها دلار سرمایه این مملکت به جای چرخش در امر تولید توسط عده ای معدود در کار ساختن آپارتمان های متری ده میلیون تومان - یا شاید هم بیشتر - صرف می شود.
به ماچه که فرار مغزها همچنان ادامه دارد و با رفتن نخبگان٬ تیراژ کتاب و نشریات هنری و فرهنگی هم کاهش پیدا می کند.و اصلا به ما چه که بی عدالتی هست.ما باید در این روزهای به یادماندنی که عقربه های ساعت به سرعت در حال چرخش اند و دنگ دنگ شان گوش فلک را پر کرده٬ به بهار فکر کنیم.به زیبایی های جهان و به روشنی.دل تان روشن و روح تان شاد باد.سعی کنید عید تان هم مبارک باشد.
هفت:...که به ۸۷ نرسید

تنها از همین راه آیا،
می توانستند بدانند که بهار در راه است؟
می توانند بدانند اما
که گلگونی گونه ی عمو نوروز
از شرم چند صورتک سیاه است!
از تعداد کامنت های موجود برای مطلب قبلی اینطور نتیجه گرفتم که حرف حساب جواب ندارد.
نشریه «دوربین عکاسی» در شماره ۷۱ خود در بخش نکته ها مقاله ای به قلم سردبیر محترم و عکاس پیشکسوت آقای اسماعیل عباسی دارد که حیف است خواندن و مطالعه آن را به دوستان عزیز توصیه نکنم همانطور که دوست عزیزی آن را به من توصیه کرد.در این مقاله سعی شده که به عکاسی خبری و مستند که به قول نگارنده بهتر است به فتوژورنالیست نامیده شوند اشاره دارد و شیوه های متاسفانه رایج اما غلط دستکاری کردن عکس های خبری.اسماعیل عباسی اشاره می کنند: پس از ورود نظام دیجیتال به عکاسی .هر از گاهی از این طرف و آن طرف خبرهایی به گوش می رسد که عکاسان خبری و مستند ما عکس ها را دستکاری می کنند . مثال هایی هم در اختیار است از تیره کردن بیش از حد یا روشن تر کردن یا برش زدن و از جمله کپی کردن بخشی از عکس و پیست کردن آن در بخش دیگر و افزودن یا کاستن و ...
همیشه در بحث هایمان اگر جایی گیر کنیم و بخواهیم استدلال کنیم کار غربی ها را به عنوان شاهد مثال ذکر می کنیم.فتوژورنالیست های ما نیک آگاهند که در جنگ۳۳ روزه در لبنان.عکاسی که با استفاده از نرم افزار ویرایش عکس غلظت دود را در تصویرش افزایش داده بود.از طرف سردبیر نشریه عذرش خواسته شد...اما جای تعجب است که چراما به همان غربی ها و الگوهایی که آنها به عنوان اخلاقیات در فتوژورنالیسم از آن ها پیروی می کنند تاسی نمی کنیم.اسماعیل عباسی در اخر ادامه می دهد که دستکاری عکس شاید به تعبیر برخی دوستان در گردش کائنات اثری نداشته باشد اما در واقع عکاسی را زیر سوال خواهد برد. عکس ۱۶۰سال است که به عنوان سند قابل اعتماد مورد قبول همگان بوده است و با دستکاری عکس خبری و مستند پایه ستون های۱۶۰ ساله عکاسی حقیقت جو و حقیقت گو را خالی می کند.اعتماد بیننده را از عکاسی سلب نکنیم که اگر این اعتماد سلب شود «دیگر نه تو مانی و نه من».
با خواندن مقاله استاد محترم عکاسی به یاد کلاس های خبرنگاری افتادم .مباحث حقوق مطبوعات که آقای دکتر نمک دوست چه خوشبینانه به امید عملی شدن پاره ای از قوانین که در دیگر ممالک با گذشت ۵۰ سال به تصویب رسید.آینده ۱۰۰ ساله را در ایران می دیدند و حتی به آینده ۱۰۰ساله هم امیدوار و راضی بودند که بزرگترین درس را در کلاس ایشان گرفتم .صبوری و تلاش به امید آینده ای حتی دور . ودر تاریخی که شاید ما نباشیم مصداق همان شعر دیگران کاشتند و ما خوردیم ما...اگر به مقاله مجله دوربین عکاسی و نکاتی که آقای عباسی به آن اشاره داشتندعمیق تر توجه کنیم با برداشتن گام های اولیه شاید آرزوی اساتید محترمی چون دکتر نمک دوست زودتر از این ها تحقق یابد.البته ناگفته نماند که متاسفانه در بعضی از کلاس های همان خبرنگاری به روش های دستکاری عکس خبری هم اشاره می شد که اگر حقوق مطبوعات و مخاطبان آن هادرست شناخته شود قطعا جایی برای دستکاری عکس مستند خبری باقی نخواهد ماند.به امید آن روز
حقيقتش را بخواهيد گذاشته بودم کمي از ناراحتي هايم که نه ناراحتي همه مان کم شود بعد مفصل در مورد جشنواره بيست و ششم فيلم فجر بگويم.
اول:اينکه قبل از جشنواره جداسازي بخش بينالملل از سينماي ايران را خوشبينانه نديدم همينطور هم شد. اين جدا سازي نه تنها حرکتي مثبت نبود چرا که عملا جشنواره از رونق و هيجان افتاده بود و فيلمسازان و خبرنگاراني که فيلم را بدون مميزي و کامل بدست ميآورند نيازي نداشتند در سالنهاي نا متعادل سينما صحرا فيلمهاي سانسور شده ببينند.(اين نا متعادلي سينما صحرا به اين دليل که در طبقه پايين با پالتو ميلرزيديم ودر طبقه بالا از گرما نيمپز مي شديم و از خانه که قصد سينما ميکرديم تکليفمان روشن نبود که بايد چه بپوشيم)تنها براي چند فيلم انگشت شمار سالن نسبتا شلوغ شد.فيلم 12 ؛ فيلم پرفسور و معادله محبوبش ؛ و يکي يا دوتاي ديگر.عملا اين جدا سازي تا چند روز اول ؛ جشنواره را راکد و خنثي کرده بود.
دوم:اينکه تيزر جشنواره کار بدي نبود . کاري از مهدي کرمپور بود اما اين تيزر هم عملا به جوک جشنواره بدل شد . سوتي که صداي خسرو شکيبايي بر روي حروف سين و شين و جيم دارند ؛ باعث شده بود که همهي تماشاچيان از منتقدان کاملا حرفهايي و کار کشته تا تازه کارهايي که هنوز فضاي جشنواره دستشون نيامده بود دريک بازي دست جمعی سوت بازي شرکت کنند. که تکرارش مثل غذاي تکراري جشنواره حال آدم را خراب ميکرد .
سوم: اينکه اين جشنواره بيست و ششم با کلي قهر و دعوا و کنار کشيدن و تحريم کردن شروع شد و دست آخر همه متوجه شدند که خانه از پاي بست ويران است مثل بچههايي که تنبيه شده و ادب شدند ، بدون گرفتن حقي و لب به اعتراض گشودني راه خود را گرفتند و رفتند.
چهارم:جشنواره را عملا سپرده بودند به دست شرکتهاي توليد موادغذايي که نيمچاشت و عصرانه و نهار و شام خبرنگاران را مهيا کند . که البته نه تنها بد نشد بلکه باعث شد تا همهي متاهلين دودِ آشپز خانه خود را توتياي چشمشون کنند و مجردها هم دست مادرهايشان را ببوسند و به نون و پنير هم قانع و راضي باشند .
پنجم: اينکه يکي از موفقيتهاي اين جشنواره بيست و ششم فيلم فجر اين بود که سينماي مطبوعات به هيچ وجه برنامه از پيش تعيين شده نداشت و خيلي با ذوق براي غافلگيري خبرنگاران بيذوق سئانس به سئانس برنامه بعدي اعلام ميشد و مرتب يادآوري ميکردند که هميشه ميگويند انسان از يک لحظه ديگر خودش خبر ندارد مصداق اين جشنواره است .
ششم:اگر از غذای تکراري ؛ نا هماهنگي هاي تکراري ؛ اصوات تکراري فيلمي تکراري درراهرو طبقه بالا سينما صحرا و سوت زدنهاي تکراري بگذريم ؛ سينماي ايران امسال خانم قاضياني و آقاي بهزادي را معرفي کرد که پديدههاي جشنواره شناخته شدند . اما تا بوده عشق به سينما بوده و خواهد بود و فقط آرزو دارم که اين عشق و با هم بودنهايمان را از ما نگيرند و با اين اميد که اين چراغ سينما خاموش نماند والسلام
هفتم: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه که نه پس کوچهايم. شما چه ميگوييد؟؟
آتشکده نیاسر کاشان
آتش ار هیچ نیابد که خورش سازد از آن کارش این است که بنشیند و خود را بخورد
چند روز پیش جای همه سبز. کاشان رفتم. شهر کاشان دیدنی های بسیاردارد اما متاسفانه کاشانی ها در نظافت شهری و جلب توریست بسیار ضعیف بودند که چون در محدوده کار من نیست و به دوستان ایران گردی و جهانگردی ربط دارد خیلی پا تو کفش آنها نمی کنم.جدا از شهر در جاده های ایران هم خوشبختانه دیدنی ها بسیار است . اما اینکه از همه عکسی که گرفتم این را انتخاب کردم به این دلیل است که برایم یک بازی انسان و طبیعت بود . دقت کنید که این خانه یا کاشانه یا کاروانسرا هر چه که بوده چه با نمک جهت قرینه کوه خزیده . یکی از راست به چپ و دیگری از چپ به راست...
درست درشبهايي که همهي منتقدان سينمايي و سينماگران درگير جشنواره بيست و ششم فيلم فجر بودند ؛ که البته خود جشنواره حرفهاي زيادي براي گفتن دارد سريالي از تلويزيون پخش شد که به احتمال خيلي زياد از نگاه منتقدان دور ماند.سريال « رقص پرواز » ساختهي احمد مرادپور وبه تهيه کنندگي محمدرضا تختکشيان سريال قابل تاملي بود که فقط موفق به ديدن آخرين قسمت آن شدم . اين سريال با نگاه متفاوتي به جنگ و مسائل آن پرداخته بود ؛ ديالوگهاي متفاوت و تاثير گذار آن که نشان از زبان رک و شفاف گويي از جنگ داشت ؛ سريال را به سمت آن دسته از سريالهايي ميکشاند که نسل بعد از جنگ ميتوانست از منظر ديگري به جنگ نگاه کند . مهدي هاشمي در نقش پزشک ياوري همراه دکتر چمران بود که زبان پر از کنايه و نيشدار و گزنده او نشان وجدان آگاه و آيينه تمام نماي جنگ بود . در همين تنها قسمتي که ديدم دکتر ياوري از نوجواناني ميگفت که با وجود کوچکي حرفهاي بزرگي ميزد که معلوم نيست طوطي مقلد خوبي است يا اينکه واقعا بزرگ شده ... درجاي ديگري از ديالوگها دکتر اين جمله را بر زبان آوردند که: چه فرقي ميکنه که در سيتير يا پانزده خرداد چه کساني و براي چه کشته و شهيد شدند همه به طريقي فراموش کردند مهم اين است که مرگ آنها رابراي خودمون نون دوني نکنيم و...
البته تنها با يک قسمت قضاوت منطقي و درستي نميتوان داشت ولي احساس ميکنم که سريال بحث برانگيزي را در شبهاي جشنواره فجر از دست دادهايم
امسال دقیقا بیستمین تجربه حضور من در جشنواره فیلم فجر است . به جرات می توان گفت حتی اگر به امثال ماتماشاچی ها هم برگزاری محول می شد به مراتب بهتر از آنچه که امسال برگزار شد برگزار می کردیم . دوستان اعتراض می کنند که چرا در گیر جشنواره شدم به روز نکردم ؟ به خدا قسم آشفتگی هایی را می بینیم که حاظر نیستم به شبم باشم چه برسد به اینکه به روز شوم. دیشب مرتب زمزمه می کردم : دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ... اما تمام روزنامه های کشور در جریان هستند و نیاز به فرستادن نیست . سینمای ایران رو به مرگ است باید چاره ای اندیشد... مقصر خودمان هستیم آن روز که آقای... فرمودند باید سینما را از سبد هزینه خانواده ها حذف کنیم جدی شان نگرفتیم اما حقیقت آن است که سینما در حال حذف شدن است ...
سخت است از کنارش بی تفاوت گذشتن ؛ از اين پس سخت است ديدن عکسهايي از طبيعت که مي تواند بيرحم باشد يا نباشد ؛ سخت است مردن در چند قدمي منزل که پناهگاه و مامن هر دختر جوان است سخت است مردن آن هم زخمي و خونين و يخبسته در نزديکترين مکان به خانه در چند قدمي مادري که دلش چون سير و سرکه به جوش آمده و منتظر دختر دلبند و هنرمند خود است تا با شوقي کودکانه پدر و مادر را به لذت تماشاي عکسهاي خود دعوت کند و پدر ببالد بر نگاه هنرمندانه دختر و مادر همهي آرزوهاي جواني خود را در او بيابد . سخت است ادامه کار براي پدري که سالها عزيزترين شاگردش را به خوب ديدن آموزش داده و حالا ديگر با چشمان اشکبار خود خوب نميبيند ؛ باور کنيد سخت است و همهي اين چيزهاي سخت در چند قدمي ما است.
تا ديروز سخت بود گريستن بر جوان پزشکي که از طبيعيترين حق بودن خود استفاده ميکرد ودر گرماگرم جواني و فضاي تبکرده شهر به سرد خانه سپرده شد و امروز سخت است در شوق و اشتياق جواني پر شور ، گريستن، که به ثبت جلوههاي با شکوه طبيعت رفتن و اسير شدن در چنگال سگهای گرسنه شهر؛ باور کنيد شهر و نه ده کوره و روستاي دور افتاده .
سخت است که راحله دانش آموزي از توابع قزوين نخواهد که دربيست و پنج سالگي سرانجامي چون فيروزه داشته باشد اما گرگها به او مهلت بيشتري ندهند و او کودکي را پشت سر نگذاشته به سرنوشت فيروزه دچار شود راحله در روستا و فيروزه جلالی (کارشناس گرافیک و عکاس ) در دل شهر ؛ سخت است براي مادراني که با هر برف و صداي پارس سگ برخود بلرزند و لحظات تقلا و دريده شدن دختران خود را بخواهند فراموش کنند اما نتوانند . به خدا سخت است ...
چگونه بايد قبول کنيد که سخت است بياحتياطي و بيتوجهي به حقوق شهروندان و شگفتا که همهي اين چيزهاي سخت در اينجا چه آسان است!!!
خونه ها تاریکن طاقها شکسته اس
از صدا افتاده تار و کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه

عاشورای ۸۶ و تعدادی عکس که در این روز گرفتم . البته فرصت نکردم که گلچین کنم . این چند فریم را فعلا قبول کنید تا بعد
بخش بينالملل جشنواره فيلم فجر از بخش سينماي ملي و داخلي جدا شد .
از نگاه جمعي از منتقدان و سينماگران ؛ تفکيک بخش بينالملل فرصتي براي بهتر ديده شدن فيلمهاي خارجي است ؛ اما برخي معتقدند که اصولا ما چيزي به نام جشنواره بينالمللي نداريم و تنها نام آن را در پشت جشنواره فيلم فجر يدک ميکشيم.مميزي فيلم ، عدم متقاضي براي شرکت دربخش بينالملل جشنواره ، انتخاب توسط هياتي مخصوص وو... همه براين که ماجشنوارهاي بينالمللي به صورت آنچه که در دنيا مرسوم است ؛ نداريم مهر تاييد ميزند .
آزمن و خطا هميشه ما را چند گام به عقب برميگرداند.متاسفانه با هر تغييردر سيستم مديريتي تجربههاي گذشته ناديده گرفته شده و گروه جديد سعي ميکنند که تجربههايي نو داشته باشند .شما به خاطر بياوريد که آموزش و پرورش ما چقدر دستخوش تغيير و دگرگوني شده ؛ نظام قديم متوسطه ، نظام جديد ، سالي واحدي ، نظام واحدي ، نظام ترمي و... ثبات .اين کشور کي ميخواهد ثبات را تجربه کند؟؟؟ تا به کي ما در پي آزمون و خطا باشيم؟ از ديد بسياري از کارشناسان شايد تفکيک دو بخش بينالمللي وملي ،اقدامي درست و بجا باشد اما نحوه برگزاري و اجرايي کردن آن در قدم اول تا دهم آنچنان دچار مشکلات عديدهايي ميشود که بعداز چند دوره گروهي در رد اين اقدام ، دست به تجربهايي ديگر خواهند زد و در اين ميان هيچ دستاوردي که در پي نخواهد داشت جز سردرگمي مخاطب و به بازي گرفته شدنش... معلوم نيست امسال با اين جدا سازي با چه مشکلات و ناهماهنگيهايي روبرو خواهيم شد . تنها بايک نگاه خوشبينانه اميدواريم که زود قضاوت نکرده باشيم و به يک تجربه موفقيتآميز دست يابيم.
این عکس که تو جاده همدان گرفتم ٍ هم خودم دوست دارم هم چند تا از دوستان ٍ برای همین تکرارش کردم . می دانم من هم مثل فیلم های تکراری تلویزیون شدم.اما یه سر از تلویزیون جلوترم که آنها تولیدات دیگران را تکرار می کنند من تولید خودم را ...


