تبليغاتX
پس کوچه

پس کوچه

دلمشغولی های این روزها باعث شده بود که پاک همه چیز را فراموش کنم بخصوص اتفاقات اخیر را. یکی از دوستان تماس گرفت و با لطفی که داشت تبریک گفت. تعجب کردم! هنوز آنچه که در حال انجامش هستم به بار ننشسته پس این تبریک بابت چی بود؟!!! با کمی توضیح مرا به خودم آورد خوب خبرمسابقه عکس را فراموش کرده بودم!!! معلوم شد به تازگی روزنامه ها خبر را درج کرده اند. حالا که همه متوجه شدند شما که غریبه نیستید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

امروز خیلی جدی مشغول گرد گیری و خانه تکانی بودیم! حتما می پرسید الان چه وقت خانه تکانیه ؟ولی از آن جایی که امسال همه چیز عجیب و غریب شروع شد و تا حالا هم پیش رفته. خیلی هم برای من بی وقت نیست. تو پرونده های کاری و پزشکی به کارهایی برخوردم که یکمرتبه باعث شد که بی توجه به زمان و فضا دستم رفت به طرف اسکنر و شروع کردم به اسکن یک سری از عکس هایی که در دوران ... گرفتم . عکسی که امشب انتخاب کردم بگذارم تو صفحه. عکسی است که برای اولین بار دستم رفت روی دکمه شاتر دوربین!سال۶۵ بود و جالب اینکه همین عکس در یک جشنواره ایی انتخاب شد.اشتباه نکنید فقط رفت تو یک نمایشگاه همین...www.mitramehtarian.comبا گذشت این سال ها سطح سلیقه همه تغییر کرد از داوران جشنواره ها گرفته تا مخاطب و عکاس و هنرجو. قدیما عکاسی به نوعی فقط خلاصه شده بود در گداگرافی(البته نا گفته نماند عکسی که می بینید از عشایر کوچ نشین در تپه های گنج نامه همدان است)

www.mitramehtarian.com این یکی هم تو همان سال ۶۵ گرفتم. ولی باور نمی کنید بازخوانی پرونده ی خود آدم چقدر معرکه ست...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

شب گذشته - در پانزدهمین جشنواره بین المللی هات داکز که در تورنتو برگزار شد جایزه بهترین مستند نیمه بلند را - فیلم روزهای بی تقویم مهرداد اسکویی- مستند ساز خوش ذوق و فیلم کوتاه ساز توانای کشورمان دریافت کرد .

این موفقیت را به فیلم ساز محترم تبریک می گویم .اما برای من  هم این خبر قشنگ و خوشحال کننده بود هم این که صبح در کمال ناباوری متوجه شدم شب گذشته بیشترین آمار بازدید کننده و هم چنین جستجو کننده  از طریق موتورهای جستجوگر را - وبلاگ حقیر داشته !!! خیلی زود متوجه شدم که تشابه اسم فیلم دوست عزیزمان مهرداد اسکویی به یکی از مطالب وبلاگم که در ماه های گذشته داشتم با تیتر روزهای بی تقویم  به صورت اتفاقی اکثر جستجو کننده های محترم را به پس کوچه آورده است . البته این حسن تصادف باعث شد که کمی خوش بین باشیم که وبلاگ گردان تنها به دنبال بازیگران نیستند و مایه ی دلگرمی و خوشبختی است که مستند سازان و کسانی که در زمینه فیلم کوتاه هم فعالیت می کنند مورد لطف قرار می گیرند . بله درشب فرخنده گذشته و موفقیت دوستان فیلم ساز صبح خوبی هم برای پس کوچه آغاز شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

largelatifphoto.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

www.mitramehtarian.blogfa.comدوستان کم کاری مرا به حساب تنبلی ام نگذارید!!! بیشتر شما بی خبر نیستید که درگیری دارم که امیدوارم به زودی در معرض نظرات شما هم قرار  بگیرد .برای اینکه زیاد غیبت نداشته باشم عکسی که در نمایشگاه چشم درون در موزه هنرهای معاصر گرفتم را تقدیم شما عزیزان می کنم تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

mitramehtarian.blogfa.com    همه ی دلبستگی و علاقه  به بودن در طبیعت،خاصه در بهار را،به تولدم بی ارتباط نمی بینم.شاید خیلی از مراسم و آیین های کشورم را مقید به انجامش نباشم (که البته اشتباه است چرا که اینطوری ریشه های ملیتی خود را می خشکانیم و آیین اعراب کم کم در وطنمان ایران جا خوش می کند) اما ۱۳ به در جز لاینفک (جدا نشدنی)،(کی بود که می گفت اعراب دارند جا خوش می کنند؟!!!)مراسم جاودانه و ماندنی زندگیم است و به هیچ دلیلی حاضر به ترک آن نیستم.آن هم پناه بردن کامل در دل طبیعت و نفس کشیدن.بدون آلوده ساختن محیط اطراف... همیشه تو این روز یاد انیمیشن زباله ساز میافتم و چقدر ناراحتم که صداوسیما با این حجم انیمیشن و کارتون های تکراری چرا برای نسل جدید این کارتون زیبا و سازنده را دوباره پخش نمی کند؟امروز و امسال هم ۱۳ به دری بود متفاوت با سالهای دیگر.زیبایی طبیعت مبارک.و طبیعت بهاری،سبزه های بارن زده و بوی خاک باران خورده، شگفتا که چه زیباست،زیبا همچون نفس... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

 

آب بالا آورد و کف . پير شده . فرسوده شده ؛ روزي نيست که صدا­ي وامصيبتهايش از هر گوشه بيرون نيايد . يک روز جوش مي­آورد ، يک روز راه­آب بند مي­آيد . توي زمستان که دردسر چند برابر مي­شود . ترکيدگي لوله­ها­ و چکه­ي سقف . روزگاري براي خودش ارزش و اعتباري داشت .قبل از اذان صبح داغ مي­شد و آماده تا دهِ شب ، ماه رمضان که تا سحر باز بود و آرامش نداشت . اصلا شايد آرامش را دوست ندارد ؛ دوست دارد که از هر گوشه­اش صدايي بشنود ؛ صداي کساني که بيايند و گرد و غبارِ سفر ،کار و خستگي را بريزند و شاداب و سرزنده بروند.خاطراتش همه پر نقش و نگار است ، آدم­هاي غصه­دار هم که مي­آيند جان تازه­ايي مي­گيرند و مي­روند ؛ چه برسد به عروس و دامادي که به خاطر آنها قُرُق مي­شد و گُل باران و نُقل و نبات ريزان و پاي کوبان...

اين روزها چون تنِ بيمارِ تب­دار ، بي­رمق و ناتوان شده ؛ راه­آبش گرفته و پيرزن با لوله باز کن به جانش افتاده _ خلوت و کم مشتري است ، اما در حافظه­ي پير او اين روزها ،روزهايي نيست که بيا و برو کم باشد . روزهاي گردگيري و غبار روبي است .او بيشتر از پيري و فرسودگي دلتنگ است_دلتنگ هياهو و شستشو . فقط هر چند لحظه قطره­هاي آبي که از شيرهاي فرسوده­اش بر کاسه­ها­ي خالي مي­چکد و در سکوت منعکس مي­شود ؛ فضاي وهم انگيزي ايجاد مي­کند که انگار خود او از اين بابت دل آشوب است چرا که هنوز آب بالا مي­آورد و کف . بوي تعفن ، بوي تخم مرغ گنديده همه جا را پر کرده . پيرزن مي­خواهد راه گلويش را باز کند تا مثل سابق بتواند هر چه آب در راه­آب ريخته مي­شود يک جا قورت بدهد ، اما انگار غده­ي بدخيمي راه گلويش را بسته است .

پيرزن اين هفت روز آخر سال به ياد خانه تکاني افتاده ؛ اينجا که خانه نيست ؛ يک عمر زندگيش است زندگي که زيباترين تصويرهايي که در خاطره دارد لپ­هاي گُل انداخته و صورت­هاي برق افتاده است؛اينجا همه عريانند و بي­ريا ؛ زرق وبرقي نيست و اين لذتي است که در دل حمام و پيرزن پنهان شده .پيرزن دستکش به دست مي­کند و تا جايي که مي­تواند خم مي­شود و دست در گلوي چاه مي­اندازد موهاي گوله شده و خرده صابون و سفيدآبِ (روشور) درسته که در هم بافته شده را بيرون مي­کشد ؛ آبهاي جمع شده گردابي درست مي­کنند و قلوپ قلوپ کنان در دل چاه مکيده مي­شوند . پيرزن نفس راحتي مي­کشد . حوضچه­ي ضد عفونيِ آب­وآهک را با جارو پوشالي تميز مي­کند.با جارو دسته بلند ديوارها را از تار عنکبوت­ها پاک مي­کند . حوض وسط رختکن را برقي مي­اندازد_رنگ فيروزه­ايِ حوض به قول پيرزن آب حوض را مثل اشک چشم زلال و شفاف نشان مي­دهد . فواره را باز مي­کند.پيرزن اميدوار است هفته­ي آخر سال حمام شلوغ شود . فکر مي­کند شايد گاز محله­ايي قطع شود يا آب کوچه­ايي . قفسه و گنجه­هاي لباس را با دستمال نمدار تميز مي­کند. پيرزن آيينه­ي قفسه­ها راپاک مي­کند در قاب آيينه چهره­ي چروک خود را مي­بيند که پير شده مثل حمامش . آيينه­اي را بخار مي­اندازد بخار را که پاک مي­کند تصوير خودش و تصوير زن جواني را مي­بيند ؛ شايد تق تق و جير جير قفسه­هاي فلزي باعث شده بود متوجه وروود زن جوان نشود ، به پشت سرش برمي­گردد.زن جوان با صداي بلند که تقريبا به جيغ خش­داري تبديل مي­شود مي­گويد:سلام . خسته نباشيد حاج خانم

پيرزن گُل از گُلش مي­شکفد . در حاليکه نمي­خواهد خيلي خوشحالي­اش را نشان بدهد مي­گويد:حاج خانمي از خودتون ... قفسه­هاي سمت چپي تميز شدند از آنها استفاده کنيد ... و فکر کرد؛ايکاش مکه رفته           

بودم تا درست و حسابي حاج خانم مي­شدم نه با تعارف مردم.

زن جوان دست دست مي­کند: نه حمام نمي­کنم ... يه کارِ ديگه­ايي داشتم ... راستش يه خواهشي داشتم

پيرزن با تعجب : چه کاري دختر جان؟!!!

زن جوان روسري­اش را محکم مي­کند وبا اين پا آن پا کردن... راستش حاج خانم اين سرِ عيدي من هم بايد يک جوري درآمدي داشته باشم يک ناني ...

پيرزن اجازه نمي­دهد و حرفِ زن جوان را مي­برد : خدا روزي ات را جاي ديگه بده من تو کار خودم هم موندم ...

زن جوان قدمي جلو مي­گذارد... نه حاج خانم... حقيقتش مي­خواهم اگر قبول کنيد تا قبل از شب عيد يک تعداد سبزه که ريختم بياورم توي حمام شمابگذارم ... اينجا هم گرماي خوبي دارد هم رطوبتش مناسب رشد سبزه­هاست ؛ هم تاقچه و سکو و جاي خالي ... خانه خودم جا ندارم .

پيرزن دست از گردگيري برمي­دارد .روي دوپا مي­نشيند .برق توي چشمان پيرزن مي­درخشد . انگار يک شور و اميد توي رگهايش جاري مي­شود

پيرزن روي سکو مي­نشيند: چند تايي هست؟

زن جوان تند و سريع جواب مي­دهد: صد تايي مي­شود. از کوزه گرفته تا بشقابي.از عدس و گندم تا ترتيزک و ماش ... اگر اجازه بدهيد گُل سنبل و سفره هفت سين و حاجي فيروز گُل چيني هم دارم که بياورم و روي ميز بچينم تا هم به حمام جلوه­اي بدهد هم خدا را چه ديديد شايد مشتري سفارش بدهد .

پيرزن با شک و دودلي و اندکي خوشحالي لبخند مي­زند .

                                  .................................................................................................

ساعتي بعد زن جوان با دختر بچه­اي، همه جاي حمام را از کوزه و بشقاب سبزه پر مي­کنند . گندم و عدس­ها جوانه زده­اند . کوزه­ها شبيه سر پسر بچه­هايي هستند که با تيغ موهايشان را کوتاه کرده باشند  بعضي­ها صورتک­هايي سياه دارند و کلاهي شبيه حاجي فيروز.پيرزن به تک تک آنها چشم مي­دوزد و گاهي مي­خندد.پيرزن به زن جوان مي­گويد که کاغذي بنويسد و جلوي در حمام بزند تا مردم از سبزه­ها با خبر شوند و توي حمام سبزه­ها را بفروشند . زن جوان پيشنهاد را با دلشوره قبول مي­کند .

مُشت مُشت جنين­هاي نورسته گندم و ماش و ترتيزک­هاي ظريف به سبزه­هاي جوان و شاداب تبديل مي­شوند.

سبزه­ها حسابي بزرگ شده­اند و حمام را به باغ و سبزه­زاري بدل کرده­اند . مشتري است که از پي هم مي­آيند و مي­روند . اما پيرزن آرزو دارد که ايکاش داخل حمام هم پراز مشتري­هايي بود که مشغول شستشو بودند.

                                   .................................................................................

صداي راديو در حمام پيچيده ،مجري راديو قطعه­ايي را براي آغاز سال نو مي­خواند : پنجره را باز کرده­اي ؟ دل از غبار تکانده­اي ؟ راستي ماهي قرمزت کجاست ؟ سفره­ات ؟ کتاب دعايت ؟ آي فروردين بار دگر مي­آيي وبا آمدنت سينه از کينه پاک مي­کني ...آي فروردين انگار يادهاي مرا در سينه پر خاطره­ات گم کرده­اي ...آي فروردين ...بار دگر مي­آيي پر از نرما پر از نسيم... آي فروردين...

صداي پيرزن بلند مي­شود و صداي راديو را کم کرده به زن جوان : لخت شو تو حمام تا يک کيسه­ي جانانه برات بکشم تا خستگي­ات بره  ؛ سرِ سالِ تازه نو بشي...

زن­جوان در حال شمردن پول مکثي مي­کند بدش نمي­آيد خستگي­اش را توي اين حمام بگذارد.ساعتي بعد  

دختر بچه صداي خنده را در دل حمام منعکس مي­کند ؛ از ديدن حمامي به اين بزرگي با چندين حوضچه کوچک شگفت زده  شده و مرتب مي­خندد . زير دسته­هاي نوري که از سقف حمام به داخل جاري شده مي­ايستد گويا باران نور بر سرش مي­ريزد و در زير آن مي­رقصد ؛ دستهايش را به دوطرف باز کرده و مي­چرخد ؛دخترک فرشته­ي بي لباس و عرياني­است که سنجاقک­وار در فضاي تازه­ايي که ديده است بازيگوشي مي­کند . بازي نور در حوضچه­هاي کوچک آب و سايه آن بر در و ديوار حمام هم شوق کودکانه­اش را چند برابر مي­کند و از شستشو و حمام کردن که به قصدش آمده­اند ؛ گريزان و فراري­اش مي­کند . پيرزن با کيسه چرک­هاي پشت زن جوان را به راه­آب مي­سپارد زن جوان پوست مي­اندازد و راه­آب به راحتي آنها را مي­بلعد .

                       ...........................................................................................................................

حمام را بخار گرفته دو سه قفسه لباس باز شده و آيينه­هايشان مقابل هم قرار گرفته اند تنها سبزه باقي مانده ؛ در قاب آيينه­ها افتاده و کسي که در حال لباس پوشيدن است ؛ آيينه هاي موازي همه چيزرا به بينهايت بدل مي­کنند . صداي شليک توپ و آغاز سال نو از راديو در حمام مي­پيچد . بخار همه جا را گرفته .آيينه­ها را هم بخار ميگيرد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

اول :آمد نو بهار / مطرب نی بزن ساقی می بیار ... عید همه ی دوستان و عزیزانی که در طی این مدت سر زدند و مرا از الطاف خودشان بی نصیب نگذاشته اند مبارک باد.

دوم :شاید به ندرت برخورد کرده باشید که یک زوج ٬ تاریخ تولدشان با هم یکی باشد .اما از خوب حادثه منو همسرم در یک روز و سال متفاوت بدنیا آمدیم.روز اولی که تاریخ تولد همدیگر را پرسیدیم ٬ فکر کردیم هر دو برای هم کلاس میگذاریم و خودمان را به رخ می کشیم ٬ هردو در یک لحظه گفتیم خوب معلومه که من ۱/۱ هستم بعدا در ناباوری متوجه شدیم که شوخی نیست و هردو متولد ۱/۱ هستیم .این حسن اتفاق یک خوبی دارد که هیچ دوست و آشنایی فراموش نمی کند و یک اما ٬ که روز اول عید همه مثل کلاه قرمزی بهمون می گن :تولد عید شما مبارک.

سوم :دوست خیلی خوبی در تورنتو داریم که به (داش علی قیصر و سالار زمانه ) معروف خاص و عام ایرانی های مقیم انجاست به این دوست خوبم هم عید را تبریک می گم و آرزو دارم در این سال به همه ی آرزوهای خوبش برسد .در ضمن باید بگم که ایشان یک سوال دارند که قبل از سال تحویل از نظر تقویم و تاریخ تو چه موقعیتی هستیم؟ باید بگم که ما هم به جواب نرسیدیم

چهارم :این هم برای آنهایی که دلشان برای عید های دوران کودکی پر میزند .فرهادخواننده عید های به یادماندنی.عیدهایی که همه ی دغدغه مان ٬ ترس کم شدن سکه از شمردن زیاد بود . اما امروز ترس افتادن به ورطه های خطرناک٬  بودن و کار کردن در روزهایی که بهترین ها به راحتی حذف می شوند .ما با این ها زمستان را به پایان میرسانیم و در انتظار خزانی در همین نزدیکی ٬ از همه چیز وحشت داریم .ترس دیروز ترس کودکی پاک و ساده بود .

پنجم :ولی باز امید هست و این کم نعمتی نیست که داریم.عید همه مبارک...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

ترا به خدا یکی به این جماعت اهل فرهنگ بگوید که به شما چه که تو این مملکت چه خبره و چه اتفاقات ریز و درشت بر سر این مردم می آید. شما را در میان فشارهای دیگر آنقدر له می کنند که حتی از فکر کردن به دردهای اطرافتان هم باز می مانید . هنوز فرصت نکرده بودم که شماره اخیر مجله «هفت» را بخوانم که خبر تاسف بار را شنیدم اما فرصت خواندن مراتب هفتگانه آقای احمد طالبی نژاد را از دست نداده بودم.بلافاصله به یاد آرزوهای بهاریه ایشان افتادم و نگرانی های ایشان برای نسبت مستقیم فرار مغزها و پایین آمدن تیراژ نشریات و کتاب های هنری و فرهنگی.استاد غصه دار پایین بودن تیراژ بودند غافل از اینکه کار به جاهای باریکتر کشیده شده به جایی که کسانی به نبودن می اندیشند نه پایین بودن.

راضی نشدم که گوشه هایی از مرتبه ششم را اینجا نیاورم.به نگاه این عزیز دقت کنید و قضاوت کنید.

شش:امسال به مدد بارندگی های فراوان و گاه زیادی٬ بهار خوبی خواهیم داشت و گفته اند سالی که نکوست از بهارش پیداست.بعد از بهار نوبت تابستان گرم و طولانی است.بعد پاییز«دست به عصا و خسته» از راه می رسد و مکث کوتاهی می کند و روزگار را به ننه سرما می سپارد. می بینید چقدر گردش روزگار زیباست؟چقدر همه چیز خوب و دوست داشتنی است؟بیایید به چیزهای بد و زشت فکر هم نکنیم.به ما چه که شب عیدی یک کارمند یا کارگر باید همه داروندارش را خرچ آبروداری کند؟به ما چه که هنوز میلیون ها نفر در این مملکت باید با لباس و کفش و دیگر ملزومات اهدایی دیگران عید را سپری کنند؟به ما چه که عده ای سوار اتومبیل های بالای صد میلیون تومانی می شوند که اگر باد چرخ هایشان نامیزان باشد کامپیوتر کارخانه سازنده در آلمان متوجه می شود و از طریق نمایندگی شان در ایران به اطلاع صاحب آن می رسانند که برود باد چرخش را تنظیم کند.به ماچه که میلیاردها دلار سرمایه این مملکت به جای چرخش در امر تولید توسط عده ای معدود در کار ساختن آپارتمان های متری ده میلیون تومان - یا شاید هم بیشتر - صرف می شود.

به ماچه که فرار مغزها همچنان ادامه دارد و با رفتن نخبگان٬ تیراژ کتاب و نشریات هنری و فرهنگی هم کاهش پیدا می کند.و اصلا به ما چه که بی عدالتی هست.ما باید در این روزهای به یادماندنی که عقربه های ساعت به سرعت در حال چرخش اند و دنگ دنگ شان گوش فلک را پر کرده٬ به بهار فکر کنیم.به زیبایی های جهان و به روشنی.دل تان روشن و روح تان شاد باد.سعی کنید عید تان هم مبارک باشد.

هفت:...که به ۸۷ نرسید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

mitramehtarian.blogfa.com

تنها از همین راه آیا،

می توانستند بدانند که بهار در راه  است؟

می توانند بدانند اما

                       که گلگونی گونه ی عمو نوروز

                                                        از شرم چند صورتک سیاه است!

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

از تعداد کامنت های موجود برای مطلب قبلی اینطور نتیجه گرفتم که حرف حساب جواب ندارد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

نشریه «دوربین عکاسی» در شماره ۷۱ خود در بخش نکته ها مقاله ای به قلم سردبیر محترم و عکاس پیشکسوت آقای اسماعیل عباسی دارد که حیف است خواندن و مطالعه آن را به دوستان عزیز توصیه نکنم همانطور که دوست عزیزی آن را به من توصیه کرد.در این مقاله سعی شده که به عکاسی خبری و مستند که به قول نگارنده بهتر است به فتوژورنالیست نامیده شوند اشاره دارد و شیوه های متاسفانه رایج اما غلط دستکاری کردن عکس های خبری.اسماعیل عباسی اشاره می کنند: پس از ورود نظام دیجیتال به عکاسی .هر از گاهی از این طرف و آن طرف خبرهایی به گوش می رسد که عکاسان خبری و مستند ما عکس ها را دستکاری می کنند . مثال هایی هم در اختیار است از تیره کردن بیش از حد یا روشن تر کردن یا برش زدن و از جمله کپی کردن بخشی از عکس و پیست کردن آن در بخش دیگر و افزودن یا کاستن و ...

همیشه در بحث هایمان اگر جایی گیر کنیم و بخواهیم استدلال کنیم کار غربی ها را به عنوان شاهد مثال ذکر می کنیم.فتوژورنالیست های ما نیک آگاهند که در جنگ۳۳ روزه در لبنان.عکاسی که با استفاده از نرم افزار ویرایش عکس غلظت دود را در تصویرش افزایش داده بود.از طرف سردبیر نشریه عذرش خواسته شد...اما جای تعجب است که چراما به همان غربی ها و الگوهایی که آنها به عنوان اخلاقیات در فتوژورنالیسم از آن ها پیروی می کنند تاسی نمی کنیم.اسماعیل عباسی در اخر ادامه می دهد که دستکاری عکس شاید به تعبیر برخی دوستان در گردش کائنات اثری نداشته باشد اما در واقع عکاسی را زیر سوال خواهد برد. عکس ۱۶۰سال است که به عنوان سند قابل اعتماد مورد قبول همگان بوده است و با دستکاری عکس خبری و مستند پایه ستون های۱۶۰ ساله عکاسی حقیقت جو و حقیقت گو را خالی می کند.اعتماد بیننده را از عکاسی سلب نکنیم که اگر این اعتماد سلب شود «دیگر نه تو مانی و نه من».

با خواندن مقاله استاد محترم عکاسی به یاد کلاس های خبرنگاری افتادم .مباحث حقوق مطبوعات که آقای دکتر نمک دوست چه خوشبینانه به امید عملی شدن پاره ای از قوانین که در دیگر ممالک با گذشت ۵۰ سال به تصویب رسید.آینده ۱۰۰ ساله را در ایران می دیدند و حتی به آینده ۱۰۰ساله هم امیدوار و راضی بودند که بزرگترین درس را در کلاس ایشان گرفتم .صبوری و تلاش به امید آینده ای حتی دور . ودر تاریخی که شاید ما نباشیم مصداق همان شعر دیگران کاشتند و ما خوردیم ما...اگر به مقاله مجله دوربین عکاسی و نکاتی که آقای عباسی به آن اشاره داشتندعمیق تر توجه کنیم  با برداشتن گام های اولیه شاید آرزوی اساتید محترمی چون دکتر نمک دوست زودتر از این ها تحقق یابد.البته ناگفته نماند که متاسفانه در بعضی از کلاس های همان خبرنگاری به روش های دستکاری عکس خبری هم اشاره می شد که اگر حقوق مطبوعات  و مخاطبان آن هادرست شناخته شود قطعا جایی برای دستکاری عکس مستند خبری باقی نخواهد ماند.به امید آن روز

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

روایت تصویری فرش قرمز را دراینجا ببینید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

حقيقتش را بخواهيد گذاشته بودم کمي از ناراحتي ها­يم که نه ناراحتي همه مان کم شود بعد مفصل در مورد جشنواره بيست و ششم فيلم فجر بگويم.

اول:اينکه قبل از جشنواره جداسازي بخش بين­الملل از سينماي ايران را خوشبينانه نديدم همينطور هم شد. اين جدا سازي نه تنها حرکتي مثبت نبود چرا که عملا جشنواره از رونق و هيجان افتاده بود و فيلمسازان و خبرنگاراني که فيلم را بدون مميزي و کامل بدست مي­آورند نيازي نداشتند در سالن­هاي نا متعادل سينما صحرا فيلم­هاي سانسور شده ببينند.(اين نا متعادلي سينما صحرا به اين دليل که در طبقه پايين با پالتو مي­لرزيديم ودر طبقه بالا از گرما نيم­پز مي شديم و از خانه که قصد سينما مي­کرديم تکليفمان روشن نبود که بايد چه بپوشيم)تنها براي چند فيلم انگشت شمار سالن نسبتا شلوغ شد.فيلم 12 ؛ فيلم پرفسور و معادله محبوبش ؛ و يکي يا دوتاي ديگر.عملا اين جدا سازي تا چند روز اول ؛ جشنواره­ را راکد و خنثي کرده بود.

دوم:اينکه تيزر جشنواره کار بدي نبود . کاري از مهدي کرم­پور بود اما اين تيزر هم عملا به جوک جشنواره بدل شد . سوتي که صداي خسرو شکيبايي بر روي حروف سين و شين و جيم دارند ؛ باعث شده بود که همه­ي تماشاچيان از منتقدان کاملا حرفه­ايي و کار کشته تا تازه کارهايي که هنوز فضاي جشنواره دستشون نيامده بود دريک بازي دست جمعی سوت بازي شرکت کنند. که تکرارش مثل غذاي تکراري جشنواره حال آدم را خراب مي­کرد .

سوم: اينکه اين جشنواره بيست و ششم با کلي قهر و دعوا و کنار کشيدن و تحريم کردن شروع شد و دست آخر همه متوجه شدند که خانه از پاي بست ويران است مثل بچه­هايي که تنبيه شده و ادب شدند ، بدون گرفتن حقي و لب به اعتراض گشودني راه خود را گرفتند و رفتند.

چهارم:جشنواره را عملا سپرده بودند به دست شرکت­هاي توليد موادغذايي که نيم­چاشت و عصرانه و نهار و شام خبرنگاران را مهيا کند . که البته نه تنها بد نشد بلکه باعث شد تا همه­ي متاهلين دودِ آشپز خانه خود را توتياي چشمشون کنند و مجردها هم دست مادر­هايشان را ببوسند و به نون و پنير هم قانع و راضي باشند .

پنجم: اينکه يکي از موفقيت­هاي اين جشنواره بيست و ششم فيلم فجر اين بود که سينماي مطبوعات به هيچ وجه برنامه از پيش تعيين شده نداشت و خيلي با ذوق براي غافلگيري خبرنگاران بي­ذوق سئانس به سئانس برنامه بعدي اعلام مي­شد و مرتب يادآوري مي­کردند که هميشه مي­گويند انسان از يک لحظه ديگر خودش خبر ندارد مصداق اين جشنواره است .

ششم:اگر از غذای تکراري ؛ نا هماهنگي هاي تکراري ؛ اصوات تکراري فيلمي تکراري درراهرو طبقه بالا سينما صحرا و سوت زدن­هاي تکراري بگذريم ؛ سينماي ايران امسال خانم قاضياني و آقاي بهزادي را معرفي کرد که پديده­هاي جشنواره شناخته شدند . اما تا بوده عشق به سينما بوده و خواهد بود و فقط آرزو دارم که اين عشق و با هم بودن­هايمان را از ما نگيرند و با اين اميد که اين چراغ سينما خاموش نماند والسلام

هفتم: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه که نه پس کوچه­ايم. شما چه مي­گوييد؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

mitra mehtarianآتشکده نیاسر کاشان

آتش ار هیچ نیابد که خورش سازد از آن             کارش این است که بنشیند و خود را بخورد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

mitra mehtarianچند روز پیش جای همه سبز. کاشان رفتم. شهر کاشان دیدنی های بسیاردارد اما متاسفانه کاشانی ها در نظافت شهری و جلب توریست بسیار ضعیف بودند که چون در محدوده کار من نیست و به دوستان ایران گردی و جهانگردی ربط دارد خیلی پا تو کفش آنها نمی کنم.جدا از شهر در جاده های ایران هم خوشبختانه دیدنی ها بسیار است . اما اینکه از همه عکسی که گرفتم این را انتخاب کردم به این دلیل است که برایم یک بازی انسان و طبیعت بود . دقت کنید که این خانه یا کاشانه یا کاروانسرا هر چه که بوده چه با نمک جهت قرینه کوه خزیده . یکی از راست به چپ و دیگری از چپ به راست...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

با کمی تاخیر ۲۸ بهمن تولد صادق هدایت بود.مراحلی از زندگی او را با روایت تصویر دراینجاببینید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

رضا ناجی بازیگر فیم «آواز گنجشک ها» جایزه خرس نقره ایی بهترین بازیگر مرد جشنواره برلین را گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

درست درشب­هايي که همه­ي منتقدان سينمايي و سينماگران درگير جشنواره بيست و ششم فيلم فجر بودند ؛ که البته خود جشنواره حرف­هاي زيادي براي گفتن دارد سريالي از تلويزيون پخش شد که به احتمال خيلي زياد از نگاه منتقدان دور ماند.سريال « رقص پرواز » ساخته­ي احمد مرادپور وبه تهيه­ کنندگي محمدرضا تخت­کشيان سريال قابل تاملي بود که فقط موفق به ديدن آخرين قسمت آن شدم . اين سريال با نگاه متفاوتي به جنگ و مسائل آن پرداخته بود ؛ ديالوگ­هاي متفاوت و تاثير گذار آن که نشان از زبان رک و شفاف گويي از جنگ داشت ؛ سريال را به سمت آن دسته از سريال­هايي مي­کشاند که نسل بعد از جنگ مي­توانست از منظر ديگري به جنگ نگاه کند . مهدي هاشمي در نقش پزشک ياوري همراه دکتر چمران بود که زبان پر از کنايه و نيش­دار و گزنده او نشان وجدان آگاه و آيينه تمام نماي جنگ بود . در همين تنها قسمتي که ديدم دکتر ياوري از نوجواناني مي­گفت که با وجود کوچکي حرف­هاي بزرگي مي­زد که معلوم نيست طوطي مقلد خوبي است يا اينکه واقعا بزرگ شده ... درجاي ديگري از ديالوگ­ها دکتر اين جمله را بر زبان آوردند که: چه فرقي مي­کنه که در سي­تير يا پانزده خرداد چه کساني و براي چه کشته و شهيد شدند همه به طريقي فراموش کردند مهم اين است که مرگ آنها رابراي خودمون نون دوني نکنيم و...

البته تنها با يک قسمت قضاوت منطقي و درستي نمي­توان داشت ولي احساس مي­کنم که سريال بحث برانگيزي را در شب­هاي جشنواره فجر از دست داده­ايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

امسال دقیقا بیستمین تجربه حضور من در جشنواره فیلم فجر است . به جرات می توان گفت حتی اگر به امثال ماتماشاچی ها هم برگزاری محول می شد به مراتب بهتر از آنچه که امسال برگزار شد برگزار می کردیم . دوستان اعتراض می کنند که چرا در گیر جشنواره شدم به روز نکردم ؟ به خدا قسم آشفتگی هایی را می بینیم که حاظر نیستم به شبم باشم چه برسد به اینکه به روز شوم. دیشب مرتب زمزمه می کردم : دیگر تمام شد همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ... اما تمام روزنامه های کشور در جریان هستند و نیاز به فرستادن نیست . سینمای ایران رو به مرگ است باید چاره ای اندیشد... مقصر خودمان هستیم آن روز که آقای... فرمودند باید سینما را از سبد هزینه خانواده ها حذف کنیم جدی شان نگرفتیم اما حقیقت آن است که سینما در حال حذف شدن است ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

سخت است از کنارش بی تفاوت گذشتن ؛ از اين پس سخت است ديدن عکس­هايي از طبيعت که مي تواند بي­رحم باشد يا نباشد ؛ سخت است مردن در چند قدمي منزل که پناهگاه و مامن هر دختر جوان است سخت است مردن آن هم زخمي و خونين و يخ­بسته در نزديک­ترين مکان به خانه در چند قدمي مادري که دلش چون سير و سرکه به جوش آمده و منتظر دختر دلبند و هنرمند خود است تا با شوقي کودکانه پدر و مادر را به لذت تماشاي عکس­هاي خود دعوت کند و پدر ببالد بر نگاه هنرمندانه دختر و مادر همه­ي آرزوهاي جواني خود را در او بيابد . سخت است ادامه کار براي پدري که سالها عزيزترين شاگردش را به خوب ديدن آموزش داده و حالا ديگر با چشمان اشکبار خود خوب نمي­بيند ؛ باور کنيد سخت است و همه­ي اين چيزهاي سخت در چند قدمي ما است.

تا ديروز سخت بود گريستن بر جوان پزشکي که از طبيعي­ترين حق بودن خود استفاده مي­کرد ودر گرماگرم جواني و فضاي تب­کرده شهر به سرد خانه سپرده شد و امروز سخت است در شوق و اشتياق جواني پر شور ، گريستن، که به ثبت جلوه­هاي با شکوه طبيعت رفتن و اسير شدن در چنگال سگ­های گرسنه شهر؛ باور کنيد شهر و نه ده کوره و روستاي دور افتاده .

 سخت است که راحله دانش آموزي از توابع قزوين نخواهد که دربيست و پنج سالگي سرانجامي چون فيروزه داشته باشد اما گرگها به او مهلت بيشتري ندهند و او کودکي را پشت سر نگذاشته به سرنوشت فيروزه دچار شود راحله در روستا و فيروزه جلالی (کارشناس گرافیک و عکاس ) در دل شهر ؛ سخت است براي مادراني که با هر برف و صداي پارس سگ برخود بلرزند و لحظات تقلا و دريده شدن دختران خود را بخواهند فراموش کنند اما نتوانند . به خدا سخت است ...

چگونه بايد قبول کنيد که سخت است بي­احتياطي و بي­توجهي به حقوق شهروندان و شگفتا که همه­ي اين چيزهاي سخت در اينجا چه آسان است!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

کوچه ها باریکن دکونها بسته اس

خونه ها تاریکن طاقها شکسته اس

از صدا افتاده تار و کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

عاشورای ۸۶ و تعدادی عکس که در این روز گرفتم . البته فرصت نکردم که گلچین کنم . این چند فریم را فعلا قبول کنید تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

بخش بين­الملل جشنواره فيلم فجر از بخش سينماي ملي و داخلي جدا شد .

از نگاه جمعي از منتقدان و سينماگران ؛ تفکيک بخش بين­الملل فرصتي براي بهتر ديده شدن فيلم­هاي خارجي است ؛ اما برخي معتقدند که اصولا ما چيزي به نام جشنواره بين­المللي نداريم و تنها نام آن را در پشت جشنواره فيلم فجر يدک مي­کشيم.مميزي فيلم ، عدم متقاضي براي شرکت دربخش بين­الملل جشنواره ، انتخاب توسط هياتي مخصوص وو... همه براين که ماجشنواره­اي بين­المللي به صورت آنچه که در دنيا مرسوم است ؛ نداريم مهر تاييد مي­زند .

آزمن و خطا هميشه ما را چند گام به عقب برمي­گرداند.متاسفانه با هر تغييردر سيستم مديريتي تجربه­هاي گذشته ناديده گرفته شده و گروه جديد سعي مي­کنند که تجربه­هايي نو داشته باشند .شما به خاطر بياوريد که آموزش و پرورش ما چقدر دستخوش تغيير و دگرگوني شده ؛ نظام قديم متوسطه ، نظام جديد ، سالي واحدي ، نظام واحدي ، نظام ترمي و... ثبات .اين کشور کي مي­خواهد ثبات را تجربه کند؟؟؟ تا به کي ما در پي آزمون و خطا باشيم؟ از ديد بسياري از کارشناسان شايد تفکيک دو بخش بين­المللي وملي ،اقدامي درست و بجا باشد اما نحوه برگزاري و اجرايي کردن آن در قدم اول تا دهم آنچنان دچار مشکلات عديده­ايي مي­شود که بعداز چند دوره گروهي در رد اين اقدام ، دست به تجربه­ايي ديگر خواهند زد و در اين ميان هيچ دستاوردي که در پي نخواهد داشت جز سردرگمي مخاطب و به بازي گرفته شدنش... معلوم نيست امسال با اين جدا سازي با چه مشکلات و ناهماهنگي­هايي روبرو خواهيم شد . تنها بايک نگاه خوشبينانه اميدواريم که زود قضاوت نکرده باشيم و به يک تجربه موفقيت­آميز دست يابيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

این عکس که تو جاده همدان گرفتم  ٍ هم خودم دوست دارم هم چند تا از دوستان ٍ برای همین تکرارش کردم . می دانم من هم مثل فیلم های تکراری تلویزیون شدم.اما یه سر از تلویزیون جلوترم که آنها تولیدات دیگران را تکرار می کنند من تولید خودم را ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  |