تبليغاتX
پس کوچه

پس کوچه

عکس:میترا مهتریان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

زیبا ترین ترانه مهربانی را

 

آنگاه که دستان نوازشگرت بر انبوهی موهایم

                                                     نواخت

 

باید می دانستم که مهربانی عمر کوتاهی

                     برای نثار کردن دارد

خاک سرد گرمای دستان را در خود گرفت

 

شاید دقایقی تن یخ بسته ی پرواز

به خاطره ای گرم بدل شود

 

بر خاک سرد گریستیم و نظاره گر بودیم که چگونه

 

زندانبان با ناله های شبانه عادت کرده بود

                 و شبها جای خالی ات را می فهمید

ودر سر خیالی دیگر می پروراند

خیال حسرتهای گم شده

 

دستان نوازشگر در خاک غرق می شوند

 

تا دگر روز فرزندی از این دست ها سبز شود

 

فرزندی سبز شود تا دستان نیمه راه مانده ای را نوازش دهد

                                که نوازش را عمر طولانی نخواهد بود

یادش به خیر مادرم

                                  

                                             تقدیم به کسی که مهربانی را بی توقع نثار می کرد 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

 

 

دل ،دل کردم و این پا واون پا .هر چی فحش و ناسزا بود نثار خودم و این ترس لعنتی که معلوم نبود مانشآش چی هست ؟یا کی هست ؟

بالاخره بر همه ی سگ دو زدن های فکری ام خاتمه دادم .صاعقه وار از خم کوچه که گذر کردم،در یک لحظه خلوتی کوچه،از سرم برداشتم و مثل یک دستمال قاب مچاله کردم و تو کیف گذاشتم.حالا دوباره درد وجدان و تربیت و فرهنگ تقدیس شده خانوادگی همه جلوی چشمم رژه رفتند.چشمهایم را لحظه ای بستم و آب بدرقه ریختم پشت سرهر تصویری که در ذهنم نقش می بست.چشمهایم را باز کردم.یک نفس عمیق کشیدم.قد راست کردم با یک اعتماد به نفس به راه افتادم.توی کیف را نگاه کردم که مطمئن باشم سیگار و فندک آورده ام،چادر مچاله شده هری دلم را ریخت.با یک احساس دوگانه سعی کردم ادای خاطرجمع هارا درآورم. در کافی شاپ را باز کردم ،نرم باز شد و راحت بسته شد.همه دو یا سه نفری نشسته و سرهایشان توی لاک خودشان بود.مردها چه مهربانانه روبروی زنها نشسته بودند.از خودم پرسیدم هیچوقت این مدلی روبروی من ننشسته؟!!دوباره پاک کردم افکار غلط را...کی وقت می کند بیچاره؟!!!دود فضای وهم انگیزی ایجاد کرده بود،همه چیز رنگ قهوه ای تیره داشت رنگ تریاک.بوی توتون کاپیتان بلاک و انواع سیگارها با عطرهای زنانه که در هم آمیخته بود مکان غریبی را برایم می ساخت که هیچ حس آشنایی نداشت.احساس کردم چقدر بیگانه ام با محیط و انگار همه می فهمیدند.از توی کیف سیگار و فندک را بیرون آوردم و سعی کردم حرفه ای روشن کنم و پک عمیقی به سیگار بزنم.به آیینه ی توی کیفم نگاهی انداختم و فکر کردم عجب لکاته ای شدم ولی خودمانیم ازچند تا چروک فاکتور بگیرم، پوست خوبی دارم و اگر مدل دختر های جوان موهایم را بیرون بگذارم و آرایشی بکنم ،خوشگل هستم،.....ولی بر خلاف فکرم روسری ام را محکم کردم و سعی کردم یک تار مو بیرون نباشد.

نگاهم به چادر توی کیف افتاد،نگران شدم چروک نشده باشد؟

توی دلم چیزی می جوشید.حالت تهوع داشتم.سفارش قهوه ترک دادم.با بوی قهوه ترک مست می شوم،خنده ام گرفت از اینکه بی ظرفیتم که با بوی قهوه مست می کنم.

مثل بچه ها که کفش پاشنه بلند مادرها را می پوشند که قد آنها نیست،شده بودم،بعد از بیست سال زندگی چه حرکتی کردم؟!

در میان مشتریان کافه پیراهنی را دیدم شبیه پیراهنی که تازگی دکمه اش را دوخته بودم.به خاطر نیاوردم که کدام پیراهنش را با خودش برده بود؟اهمیتی هم ندارد!ولی دوباره گفتم خانه که رفتم توی کمد لباسها را نگاه می کنم.فکر کردم اگر اینجا بود و مرا می دید چه فکری    می کرد؟!!دوباره خودم را دلداری دادم که همه ی میزها دو نفری ست و من تنها می خواستم قهوه ترک بیرون را تجربه کنم.دوباره وجدان درد،تجربه قهوه ترک چرا بی چادر؟!!!

لبی تر کردم و قهوه تمام نشده زدم بیرون.کوفتم شد.

در پیچ کوچه چادر را خیلی حرفه ای تکاندم و سر کردم.فکر کردم تجربه ای بود که طعم قهوه تلخ را دلچسب نکرد.واقعا اگر مرا می دید چطور می شد؟آتش از گرما می افتاد، مهراز فروغ؟ شب خسته از ماموریت بر گشت.پیراهنی که دکمه اش را تازه دوخته بودم تنش بود.بوی توتون کاپیتان بلاک و عطر زنانه اتاق را پر کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

با صدای پارازیتی و خش خش بی سیم،تازه به خودم آمدم.نمی دانم چه مدت بود که ساکت و بی حرکت بودم که مهندس بالای برج متوجه غیر عادی بودنم شده بود؟!مرتب صدا می کرد:اتفاقی افتاده؟!خوبید؟! چرا کار را ادامه نمی دهی؟! مشکلی پیش اومده؟!ا اتفاقی افتاده؟!اتفاقی افتاده؟!       

اتفاق... اتفاق...اتفاق... نه! ایندفعه بدون اینکه اتفاق بیافتد محکوم به این سرنوشت شوم شدم!!! نمی دانم جریمه کدام گناه نکرده،تاوان کدام بد مستی مست نشده،وهزینه کدام لذت نا برده را باید پرداخت کنم؟!! چرا من؟من که از این بالا به همه ی مواهب طبیعی نزدیکترم؟! همیشه اولین قطره های باران و برف صورت مرا نوازش می کرد بعد آن آدمهایی که پایین مثل مورچه در حرکتند متوجه باران یا برف می شدند.مه اول من و اطاقک کنترل جرثقیل مرا احاطه می کرد ،بعد کم کم روی زمین می نشست.اگر آلودگی بود اول مرا...

آلودگی...آلودگی...آلودگی...این لعنتی چطوری وارد خون من شد؟!!!این بیماری را چه باید نامید؟ نامش مهمه؟بیماری نشئه گی؟بیماری محبت؟بیماری قرن؟اهمیتی ندارد!مهم این است که همیشه دلم می خواست      اگر سقوط کردم،از بلندترین برجها واز بالای بالاترین جرثقیلی باشد که در شهر وجود دارد.                 همیشه عاشق بلندی بودم،ولی حالا این اتفاق نا میمون،این اتفاق سرزده ،این، مهمان نا خواندهباعث می شود روی زمین صاف وهموار سقوط کنم.سقوط از پست ترین نقطه روی زمین.

مهندس:مشکل رفع شد؟ایراد را اصلاح کردی؟نقص فنی بر طرف شد؟اصلاح شد؟      

اصلاح...اصلاح...اصلاح..شاید همه چیز از آن روز زیبا،از آن روزی که همه چیز مرا به سمت خود       فرا می خواند،وخودم را به مهمانی گل و آفتاب دعوت کردم،از آن روزی که اراده ام بر این استوار شد که در مقابل آب و آیینه بنشینم ودر آیینه به آینده ای رویایی بیاندیشم،شاید

شاید...شاید...یک لرزش،یک لحظه ی بی تامل،یک آن.پایان قشنگی باشد بر یک بیماری زشت.              سقوط از بلندی.         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

امروز یکم تیر(عطارد،روشنی صبح کاذب،اولین روز از فصل تابستان)مصادف است با چندین اتفاق مستقیم وغیر مستقیم سینمایی در ایران و جهان.

تولد عباس کیارستمی(۱۳۱۹۰)که در شرق ازاو خبری نیست.تولد بیلی وایلدر(۱۹۰۶)فیلمساز آمریکایی که فیلم سانست بولوارد(۱۹۵۰)یکی از سیاهترین فیلم های تاریخ سینمای آمریکا را در پرونده خود دارد. انتشاراولین شماره کاهنامه سینما در ویدئو که بعدا به ماهنامه فیلم بدل شد(۱۳۶۱)،انتشار نشریهی سینمایی هولیوود(۱۳۲۲)،تشکیل انجمن فیلم نامه نویسان(۱۳۷۰)و تولد مریل استریپ.از سر دلتنگی به آنچه که بر سینمای ایران گذشته و می گذرد این رویدادها را بر شمردم،این روزها برای این بیمار عزیزمان (سینمای ایران)که دچار ضعف جسمانی و از دست دادن بنیه و قوای حرکتی شده هزار و یک توصیه های ایمنی که نه!تجویزهای پزشکی که اصلا نه!! بلکه نسخه های خانگی خاله خان باجی واری پیچیده می شود که کم کم می ترسیم طبیب تشخیص دهد مریض خر خورده!!! البته کار آنقدر بالا گرفته که برای مریض آرزوی مرگ میکنند!!! این آرزو در دنیای امروز حتی برای لا علاج ترین بیماری هم بر زبان نمی آید، شما چه فکر می کنید؟با این همرهان سیاه سق سینمای ما از خم پس کوچه به سلامت گذر خواهد کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  |