تبليغاتX
پس کوچه

پس کوچه

شعر مرگ از زبان شاعره ي کولي هاimages.jpgcard2-6.jpg

 

            هر وقت پاي حمايت و طرفداري از بازيگران زن ايراني به ميان مي آيد من يک راست و بدون فوت وقت سراغ پريوش نظريه مي روم وبعد از بازيگران ديگر شايد يادي بکنم ؛ همه دوستان و آشناياني که خبري از يک کوچولو رابطه دوستي و رفت و آمدي ما دارند فکر مي کنند که حق دوستي را بجا مي آورم ؛ ولي اينجا به الهه ي آب وبه ايمان قلبي که در دل تک تکمان است سوگند ياد مي کنم که حمايت از پريوش نظريه حمايت از هنر ؛ شور ؛ استعداد ؛ و توانايي پنهاني است که پريوش بي هياهو و ادعا دارد .چطور مي شود همه ي آن لحظات تاثير گذار در فيلم پدر، سجده بر آب ... و اين اواخر تک درختها را ناديده گرفت . بازيگري که مي تواند به هزار گويش لقب بگيرد . در فيلم تک درختها به قدري زيبا با لهجه ي کرماني صحبت مي کند که تکليف روشن نيست که فرزند کدام ديار است؟به همه توصيه مي کنم مصاحبه پريوش نظريه را در مجله هفت حتما بخوانيد و خود قضاوت کنيد . احمد طالبي نژاد در مجله هفت با پريوش در مورد يکي از فيلم هاي مستندي که ساخته گفت و گو داشته که من توصيه اي براي خريد مجله ندارم که اين عمل ، تبليغ است ؛ ولي توصيه مي کنم در کتابخانه يا هر جاي ديگري اگر شماره 39 مجله هفت را بدست آورديد حتما اين مصاحبه را بخوانيد تا با نظر شاعره کولی ها با مرگ آشنا شويد

که مرگ را 

نزديک

تر از نفس می داند . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

خاطرات سوخته

 

                        به مناسبت سالروز آتش سوزی در سینما رکس آبادان    

 

 

شور و حال کودکي مرا به يک جرقه ي سوزان بدل کرده بود که براي اولين بار به سينما رفتم  خانواده ما که از نوادگان مادها هستند و سرماي استخوان سوز همدان را آموخته بودند ؛ قصد کردند که يک سفر تفريحي را در شهري گرم تجربه کنند و آبادان انتخاب آنها بود .سال1357 بود و من خيلي تاب تحمل گرما را نداشتم و گرماي آبادان بي حال و آرامم کرده بود ؛ دل و دماغ ورجه وورجه رفتن و از سر کول بقيه بالا رفتن را نداشتم و فقط به اطرافم خيلي با دقت نگاه مي کردم . آبادان برايم شهري پر از عجايب ريز و درشت بود و بسيار قابل توجه ! براي اولين بار بود که مي ديدم زنان ، روي دستها و پاهايشان را به گونه اي ديگر تزيين مي کنند . خالکوبي هاي روي دست ، وسط ابرو يا روي پيشاني شان برايم بسيار جالب و شگفت انگيز بود تزينات پا ، وجود خلخال که تا آنزمان با آن برخوردي نداشتم ؛ زناني که در حالي که عبا به تن داشتند ولي با دمپايي هاي رنگي و لا انگشتي خلخالهاي زيبا را با جلوه گري خاصي به نمايش مي گذاشتند ؛ همه و همه اين شهر را به يک شهر رويايي و فراموش نکردني تبديل مي کرد . نخل هاي تنومند خرما و بالا رفتن سريع کودکان و بزرگسالان از نخل ها برايم يک سرگرمي اجتناب ناپذير بود و ترس نزديک شدن به نخل ها به دليل وجود سگهاي نگهبان هر نخل مشکل بزرگ آن روزهايم . در بازار دستفروش هاي شهر پرسه مي زديم که تحمل از کف داده و خانواده را به اصرار هر چه تمامتر وادار کردم که به دنبال سر پناهي و يافتن کولري به محل اقامت يا جاي ديگري برويم ؛ که به پيشنهاد اخوي سينما هم فال بود و هم تماشا هم خنک . سينما رکس نزديک ترين پناهگاه مان شد . بليط تهيه کرده و داخل سالن خنک شديم که البته نه چندان خنک ، ولي با نوشيدن آب و کانادادراي خنک و بادبزن بهشتي مي شد وصف نشدني . فيلم گوزنها را در سينما رکس ديدم ، آرزو مي کردم فضاي فيلم سرد وخنک باشد که نبود . بهر حال ساعاتي هم مست سينما شديم و هم مست خنکاي سالني به دور از تيغ تيز آفتاب . دوباره همان کودک شاداب و سرزنده شدم و غير قابل کنترل . خاطره اولين فيلم ديدنم را سينما رکس آبادان رقم زد و هزاران خاطره ديگر را در ذهن دسته بندي کردم که چيزي از قلم نيافتد تا براي دوستان و همکلاسي ها بگويم ، شايد در انشاء تابستان را چگونه گذرانده ايد بتواند مفيد باشد . شب را زير پشه بند ي لطيف به لطافت پوست پر پشه يا به تعبير مادرم به لطافت ململ خوابيدم يک خواب پر از روياهاي رنگارنگ و گرم . در خوابم همه ي زيبايي هاي دنيا و آبادان بود به غير از آتش گرفتن پناهگاه خنک روزي که گذراندم و خاطره قشنگ اولين فيلم .سينما رکس همان شب سوخت با همه آن مردم گرم و صميمي . روز بعد که به نزديکي آنجا رفتيم دمپايي لا انگشتي نيمه سوخته اي را ديدم که به نظرم آمد صاحبش را که دختري با پوست سياه ولي لباسي صورتي به تن داشت را مي شناختم . آن روز همه ي خاطراتم سوخت و به همراه گريه هاي مادرم جگر سوز شد . انگار نه تنها خاطراتم سوخت که کودکيم نيز خيلي زود به فراموشي سپرده شد . شور و حال کودکي برنگردد دريغا . نمي توانستم دليل سوختن و کشته شدن آن همه انسان معصومي را که شايد مثل من گرمشان شده بود را بفهمم . خاطره سينما با هواي خنک و کانادادراي خنک لذت بخش بود نه با آتش سوزان . من در روز: بهشت را ديدم و آنها به تصور بهشت به جهنمي ناخواسته دعوت شده بودند . هنوز هم دمپايي لا انگشتي صورتي که مي بينم به ياد چهره ي سياه و نمکي دختر آباداني مي افتم . يادشان گرامي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

چنين کنند عزيزان

           

            سر آغاز هديه دادن و هديه گرفتن ، تحفه ايي بردن و پيشکش آوردن شايد به هابيل و قابيل برسد.آنجا که گوشه ايي از دسترنج و محصول خود را هديه مي برند.

            هدايا در طول تاريخ و بسته به زمان و نيازمنديهاي هر کروه و طبقه، متفاوت بوده وشکل و سياق خاص آن دوره را داشته است.زماني گندم و برنج و گوسفند بود ؛ دوره ايي دينار و درهم و زرينه و سيمينه . عهدي غلام و کنيزک وزمانه ايي مشک و عنبر وکافور و مرواريد و قالي . عصري قند و چايي و روغن و ماهي و زماني کوپن ارزاق عمومي و اين اواخر سيم کارت و گوشي تلفن همراه ... 

            هدايا هميشه بازتاب علاقه هديه دهنده به هديه گيرنده است ، البته با در نظر گرفتن ميزان دارايي و ثروت هر فرد و ويژگيهاي اخلاقي (سخاوت يا خساست ) متغير است .

            جديدا خانواده من در ناباوري و بهت و حيرت هديه ايي را دريافت کرد که با خود گفتم اين قلم از کالا هم رفت که در فهرست هدايا و تحفه هاي تاريخ بپيوندد.

            حکايت از اين قرار بود : بعد از اينکه همسرم به مديريت [...] منصوب شد اکثر دوستان و همکاران سابق ،  به رسم و شيوه هاي معمول و رايج در بين ما ايرانيان ( که البته sms هم به شيوه رايج تبريک گفتن پيوسته ) حضوري و غير حضوري در دفتر کار شيريني آورده يا شيريني خواسته تبريک گفتند ؛ اما شب گذشته يکي از آشنايان قديم تماس گرفتند تا به منزل قدم رنجه کنند . زنگ بصدا آمد و ميهمان عزيز از در وارد شد به رسم دوره مادربزرگهايمان نه نشاني از قند بود و نه نبات نه زعفران و نه کله قند ؛ نه خبر از تحفه بغداد بود ونه تحفه نطنز (البته لازم به ذکر است که اين دو عنوان تحفه  وصفي است انکاري ودر مفهوم مخالف و نشانه ي صريح خشم و نفرت گوينده است از چيزي به عقيده او مهمل و بي ارج و اعتبار که شايستگي موقعيتي را که کسب کرده ندارد )بگذريم ؛ ميهمان عزيز ما که به يکي از وسيله هاي حمل و نقل عمومي مجهز است ؛ به طور عجيب و باور نکردني با نيم متر شيلنگ در دست وارد شدند !!! و همسرم را به داخل حياط منزل دعوت کردند و خيلي سخاوتمندانه تنها به مدد نيم متر شيلنگ 20 ليتر بنزين در خودرو ما، ريخته وتبريک گفتند . به اين ترتيب برگي جديد در تاريخ هديه بردن باز شد . جالب اينجاست که از ميهمانمان به جاي سالن پذيرايي در پارکينگ منزل پذيرايي شد که البته پر بيراه نيست .

            از قند ونبات و مرغ وتخم مرغ تا زعفران و قالي ابريشم رسيديم به سيم کارت تلفن و امروز هم بنزين ؛ اين رسم هديه بردن وآوردن عجب رسم قشنگي است اما حالا شما حدس بزنيد که در 20 سال آينده فرزندانمان چه کالايي هديه مي گيرند؟ُ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

مرداد داغ

 

            17 مرداد روز خبرنگار بر همه ي اساتيد ، بزرگان ، صاحبان قلم ومطبوعات مبارک باد . فضاي مطبوعات ما اين روزها داغ ،درگير و متشنج است . شايد دلايل متعددي بتوان براي اين تشنج و نابساماني برشمرد ؛ اما نکته اي که ذهن نگارنده حقير را به خود مشغول کرده ؛ شور و هيجان گرايي و احساسات تند که البته در بسياري از موارد بجا ، جوانان خبرنگار است که اين فضاي ملتهب را به سر باز کردن يک زخم چرکين هدايت مي کند . کم نيستند اساتيد خبرنگار که با دقت و وسواس و در نظر گرفتن همه ي معيارهاي اخلاقي ، صبورانه به نقد اين فضا مي پردازند . همين دو روز پيش بود که استاد مسلم خبرنگاري جناب آقاي قاضي زاده به نقد مطبوعات حاضر و فضاي خشمگين آن پرداخته بودند و اشاره داشتند که مطبوعات و روزنامه هاي ما با خواننده دعوا دارند ؛ مطبوعاتيان ما شوخي بلد نيستند و دوم اينکه مسئولان ما طاقت شوخي ندارند . استاد به قول معروف هم به نعل زد هم به ميخ ، اما متاسفانه جوانان ما به يک باره آب پاکي را روي دست همه مي ريزند ، شايد حتي بزرگان را هم به محافظه کاري متهم کنند اما به قول شاعر        رهرو آن نيست گهي تند و گهي خسته رود

                                            رهرو آن است که آهسته و  پيوسته   رود 

همين اتفاقي که براي شرق رخ داد ، مصاحبه با ساقي ضد قهرمان اکثر جوانان چنين گفتند و چنان کردند اما شايد با نگاه مدبرانه و صبورانه به راحتي ميشد که جلوي اين پيشامد گرفته شود . خامي و نا پختگي و تصميمات عجولانه همه از ملزومات جواني است ولي کم نيستند جوانان متبحري که حتي بزرگان مطبوعاتي ما را هم شگفت زده کرده اند . بهر حال ما از هر دو نعمت برخورداريم وبايد به اميد رسيدن به يک مطبوعات آزاد ، سالم ، خوش فکر و شاداب روز خبرنگار 86 را پشت سر بگذاريم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

قاب کوچک ديروز- وسعت بي انتهاي امروز

 

 

            امروز مصادف است با آغاز انتشار ماهنامه سينمايي فيلم که قبلا سينما در ويدئو نام داشت ماهنامه فيلم از سال ۱۳۶۲منتشر شد . انتشار اين نشريه شايد جريان زندگي خيلي ها را از جمله خودم تغيير داد و صراط مستقيم را ازما گرفت و آن شد که همه ي فيلمي ها و سينمايي ها مي دانند و بهتر است که چيزي نگم.

            تابستان بود و روزهاي کش دار و شب هاي تب دار؛تازه درس و مشق دبيرستان را به گنجه ي اتاق سپرده بودم و با روياي تعطيلي مست و سر خوش . دکه ي روزنامه فروش محله ذله شده بود از سوالهاي سر ماه وپرس و جو که مجله فيلم اين ماه آمده؟اين ماه دير نکرده ؟و...

            در جستجوي راهي براي گذران تعطيلي در خيابان از سر کيف همه ي تابلوهاي روي ديوارها  را ميخواندم،دلم قنج مي رفت براي تعطيلي از بس که منتظرش بودم؛اواخر سال چشمهاي همه بچه ها يک بند انگشت گود مي افتاد و زير چشمها سياه ؛ ولي روز آخر انگار شادي زير پوستها تزريق مي شد . همينطور که تابلوها و پرده ها را مي خواندم ،نگران بودم که از همين امروز يک روز رفت وتلف نشود اين تعطيلات دير هنگام ؛ که پرده نوشته اي در جا ميخکوبم کرد.چيزي که خستگي از ايزوتوپ و هذلولي را از سرم به در مي کرد فيلم بود و سينما ؛ وحالا با واژه ي جديدي برخورد کردم جشنواره سينماي جوان- جوان يا پيرش معنايي را در ذهنم ايجاد نکرد فقط هر چه بود جشنواره سينمايي در تنها تالار شهر و فاصله داشت با يگانه سينماي شهرمان . به سمت تالار رفتم و با در بسته روبه رو شدم ،صداي اذان به گوش مي رسيد ،روي در شيشه ايي کاغذهايي زده شده بود از اسامي فيلم ها و زمان نمايش آنها.من که هر ساله بعد از فراغت از جبر و مثلثات با کتاب و داستان و مجله فيلم بودم ؛ يکي از اسامي برايم آشنايي قديمي بود«زنگها براي که بصدا در مي آيد» و زمان پخش آن چهار بعد از ظهر همان روز بود . با شتاب به سمت خانه به قصد نهار و کمي استراحت؛بند نبودم روي پاهايم و همه را به وجد آوردم از شادابي خودم . از بخت ياري ام بود که همه خانواده برنامه خودشان را داشتند و من به تنها يي لذت شاهکار «ارنست همينگوي » را مي چشيدم.

        ۲۰ مجله فيلمي را که داشتم به ياري طلبيدم تا نام و نشاني از کارگردان فيلم پيدا کنم. خودم را به تالار رساندم وبه دنبال محل فروش بليط بودم که خانم جواني بفرما زد و مرا به داخل سالن هدايت کرد.سالن بزرگ بود و تماشاچيان اندک و مي شد آماري گرفت از آنها ومن . افسوس خوردم براي آنهايي که اين شاهکار را از دست مي دادند . چراغ ها خاموش شد- متعجب بودم از سالن خالي و شروع فيلم- پرده کنار رفت – قابي کوچک روي پرده سفيد نقش بست – همه جا سکوت بود و سکوت – نه همهمه اي نه صداي شکستن تخمه . چرا همه چيز عجيب و دور از ذهن است؟تماشاچيان کجا هستند؟اين قابي که باز شد چرا اين اندازه کوچک است؟بعد از بسم الله الرحمن الرحيم به فارسي نوشته شد «زنگها براي که بصدا در مي آيد »کارگردان «مصطفي سماوات »وسپس پسر بچه شيطان و گريز پايي زنگ درهاي يک کوچه را مي زد و فرار مي کرد و دست آخر به دست يکي از صاحبان خانه دستگير شد و پايان!!! صداي کف زدنها و روشن شدن چراغ هم نتوانست دهان باز از تعجبم را ببندد. تمام بدنم طرح علامت سوال (؟) را تشکيل داد.تعداد کم تماشاچي – سکوت – قاب کوچک و دست آخر فيلم هزار و يک سوال در هزارتوي مغزم شکل گرفت تا دختري جوان و شاداب به کمکم آمد.

            و سينماي ۸ م.م۸ساعت نه؛ ۸۰ ساعت نه ؛۸روز ميخکوبم کرد تا ثبت نام در انجمن سينماي جوان همدان در تابستان ۶۴ . طي دو سال اين مجله فيلم چه آتشي به پا کرد که هنوز هم مي سوزاند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

دستهايم کو؟

 

 

در يک هفته و به فاصله دو روز دو تن از بزرگترين فيلمسازان مشهور جهان ؛اينگمار برگمن و ميکل آنجلو آنتونيوني از دنيا رفتند . مرگ اين دو فيلمساز ، اگر چه براي سينما يک فقدان عظيم به حساب مي آيد ؛ اما آنها آنطور زندگي کردند که دوست داشتند ؛ زندگي شان سر شار از خلق توام با لذت و ميل باطني شان بوده ؛ آنچه که بيش از فقدان دو بزرگ در عرصه سينما، اين روزها دل دوستداران سينما و فيلم کوتاه را در ايران به درد آورده، غم از دست دادن دو دست  جوان عاشقي است ،که اگر تنها عشق به سينما (آنهم سينماي بي امنيت،سينماي بي حمايت،سينماي بي پشتوانه  و بدون ابزار وتجهيزات ايمني) نبود؛ امروز مصطفي کرمي جوان کرجي بدون دست، فشار دادن دکمه شاتر برايش کابوس نمي شد. هرچند اين ملت صبور، سربلند از هر آزمايش، باز راه دل را پيدا مي کنند !

            وقتي بر سر فيلم هاي حرفه اي ما آن مي شود که به تازگي شنيديم ديگر از فيلم کوتاه چه توقع کنيم که هنوز اندر خم پس کوچه است .  از دست دادن دو دست وانگشتان دوپاي يک جوان که کوهي از شور جواني و اميد به آينده است ،تنم را به لرزه مي اندازد مرتب از خودم مي پرسم بعد از اين اتفاق او به سينما چگونه نگاه ميکند؟ آيا از اين پس نفرت از فيلم و هر چه که به آن مربوط است به جانش مي افتد؟يا نه داغ سينما را مثل يک عزيز در دل خودش حفظ ميکند؟

            ما به ظاهر در جنگ نيستيم ولي فيلم سازي در کشور ما آنهم در شاخه فيلم کوتاه يک مبارزه طولاني وجنگ با بي ابزاري و بي امنيتي است . اين حادثه دلخراش خيلي زود به تاريخ گره مي خورد بدون آنکه خود را تنها لحظه اي شريک در تنهايي هاي اين جوان کنيم ؟مگر اين روزها با وجود اعتراض خانواده هاي هميشه داغدار هواپيماي ۱۳۰- سی به راحتي آنها را به فراموشي نسپرديم؟تاريخ ما پر است از ازدست دادن هاي پياپي با سهل انگاري هاي مکرر .آن روز که از فريادها و ضجه هاي خواهران و مادران داغدارخبرنگاران، عکس ميگرفتم بر سنگدلي خود متعجب بودم و امروز به راحتي به عيادت جواني ميروم که داغ عشق به سينما را تا به ابد با خود به دنبال مي کشد.به او چه بايد گفت؟؟؟ شما قضاوت کنيد مرگ آنتونيوني خالق بيش از دها فيلم بلند سراسر افتخار بايد تيتر يک شود يا پس گرفتن دستهايي که هنوز خطوطش نشان از جواني و سرزندگي مي داد؟دستهايي که آرزو داشت روزي جوايز سينمايي را از دست مسئولان سينمايي کشور بگيرد. قدر اساتيد سينما را ناديده نمي گيريم که قدر شناسي از بزرکان را خوب بلديم ، بياييد قدر شور و عشق جوانان فيلم کوتاه را هم ياد بگيريم و به ديگران بياموزيم.

 امروز دستهاي مصطفي ديگر تنديس زرين و ديپلم افتخار ؛ از دست مسئولان نمي خواهد انگشتانش را مي خواهد تا بتواند غبار را از لنز دوربين خود بردارد . غبار دل مصطفي را چه کسي پاک مي کند ؟ دستهايش کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:54 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

تو مجلس بزرگان جايي بشين که بلندت نکنند

 

    آقاي کيميايي تولدتان مبارک.امروز 7مرداد ماه است روز تولد شما، اينکه چند ساله شده ايد مهم نيست مهم اين است که درست 40 سال از ساخت اولين فيلم شما مي گذرد فيلم بيگانه بيا شايد در زمان خودش خيلي با اقبال عمومي روبرو نشد،اما براي شروع ومعرفي فيلمسازي جوان ، قدم نا موفقي هم به حساب نيامد.

    روز تولد تان را در سالي تبريک ميگوييم که ديگر نشاني از آن سينماي صادق و موج آفرين شما به جا نمانده است.آقاي کيميايي ، هرچند مردم ما متهم هستند به اينکه  حافظه ي تاريخي خوبي ندارند و خيلي زود قهرمانان را به فراموشي مي سپارند ولي داش آکل و قيصر را هنوز در حافظه دراز مدت خود دارند ، هنوز فرياد خون خواهي و حق طلبي فرمان را زير لب زمزمه مي کنند ، کتک کاري رضا موتوري را در جلوي پرده سينما و گذاشتن پنجه خونين بر پرده سفيد ، که در سلطان هم تکرار شد،به خاطر داريم و ملودي رضا موتوري در پياده روي ها و خلوتهاي شبانه مان هنوز هم جايي دارد .

     آقاي کيميايي ، مردم ما؛ باور کنيد ،مردم قدر شناسي هستند اگر بد مي گويند حتما بد مي بينند ، با  کسي که پدر کشتگي ندارند ، باور کنيد چراغ اين مردم؛ تو رفاقت و آشتي با سينماي خوب هنوز سعي در روشن ماندن دارد، اما انگار اين سينماي شماست که چراغش ديگر سوخت ندارد.هنوز خيلي ها قدر دان گذشته شما هستند شايد بيش از دها بار فيلم هاي قيصر،داش آکل،کوزنها و رضا موتوري را ديده ايم اما چرا براي يک بار ديدن ريئس اينقدر خسته و آزرده شده ايم؟شما مي گوييد: بلدي را بايد ياد گرفـت. ما بلديم قدر شناس خوبي ها باشيم.ما بلديم احترام گذاشتن به بزرگان را.بزرگي و کوچکي سرمان مي شود . اگر شما و بقيه در زندگي تان فيلم مي سازيد ؛خيلي ها با فيلم زندگي مي کنند.چراغ اين عشق به سينماي ايراني را خاموش نکنيد؛فکر نکنيد نخورده آروق ميزنيم ،نه ! خيلي هايمان شلاق سينما پشتمان را کلفت کرده . 

     آقاي کيميايي ، مگر آن روزها که قيصر را موج نو سينماي ايران ناميديم اشتباه کرديم که امروز از ريئس آزرده شديم ، اشتباه باشد؟! بر خلاف عده اي که مي گويند ذائقه و سليقه مخاطب مدرن و امروزي ، سينماي شما را نمي پسندد ؛ من مي گويم :نه ! قهرمانان ديروز را به زور به دنياي مدرن امروز سنجاق نکنيد ؛ تا به خيال خود به سليقه امروز نزديک شده و مخاطب را به هواي پارتي ، رقص سياست روز و قرص به سينما بکشانيد ؛ قهرمان ديروز شما بدون پر گويي پاشنه خود را مي کشيد و به دنبال هدف تا جايي ميرفت که ايستاده مي مرد ؛اما قهرمانان امروز در پر گويي و شلخته گي خود پا در هوا ، معلوم نيست که چه مي خواهند و مخاطب را آشفته و سر گردان در سينما رها مي کنند.قدر اين مخاطب صبور و عاشق را بدانيد و از گلايه ها آزرده نشويد .

    آقاي کيميايي تولدتان مبارک ؛ اميدوارم همه ي ما تو مجلس بزرگان جايي براي نشستن داشته باشيم.  

     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  |