قاب کوچک ديروز- وسعت بي انتهاي امروز
امروز مصادف است با آغاز انتشار ماهنامه سينمايي فيلم که قبلا سينما در ويدئو نام داشت ماهنامه فيلم از سال ۱۳۶۲منتشر شد . انتشار اين نشريه شايد جريان زندگي خيلي ها را از جمله خودم تغيير داد و صراط مستقيم را ازما گرفت و آن شد که همه ي فيلمي ها و سينمايي ها مي دانند و بهتر است که چيزي نگم.
تابستان بود و روزهاي کش دار و شب هاي تب دار؛تازه درس و مشق دبيرستان را به گنجه ي اتاق سپرده بودم و با روياي تعطيلي مست و سر خوش . دکه ي روزنامه فروش محله ذله شده بود از سوالهاي سر ماه وپرس و جو که مجله فيلم اين ماه آمده؟اين ماه دير نکرده ؟و...
در جستجوي راهي براي گذران تعطيلي در خيابان از سر کيف همه ي تابلوهاي روي ديوارها را ميخواندم،دلم قنج مي رفت براي تعطيلي از بس که منتظرش بودم؛اواخر سال چشمهاي همه بچه ها يک بند انگشت گود مي افتاد و زير چشمها سياه ؛ ولي روز آخر انگار شادي زير پوستها تزريق مي شد . همينطور که تابلوها و پرده ها را مي خواندم ،نگران بودم که از همين امروز يک روز رفت وتلف نشود اين تعطيلات دير هنگام ؛ که پرده نوشته اي در جا ميخکوبم کرد.چيزي که خستگي از ايزوتوپ و هذلولي را از سرم به در مي کرد فيلم بود و سينما ؛ وحالا با واژه ي جديدي برخورد کردم جشنواره سينماي جوان- جوان يا پيرش معنايي را در ذهنم ايجاد نکرد فقط هر چه بود جشنواره سينمايي در تنها تالار شهر و فاصله داشت با يگانه سينماي شهرمان . به سمت تالار رفتم و با در بسته روبه رو شدم ،صداي اذان به گوش مي رسيد ،روي در شيشه ايي کاغذهايي زده شده بود از اسامي فيلم ها و زمان نمايش آنها.من که هر ساله بعد از فراغت از جبر و مثلثات با کتاب و داستان و مجله فيلم بودم ؛ يکي از اسامي برايم آشنايي قديمي بود«زنگها براي که بصدا در مي آيد» و زمان پخش آن چهار بعد از ظهر همان روز بود . با شتاب به سمت خانه به قصد نهار و کمي استراحت؛بند نبودم روي پاهايم و همه را به وجد آوردم از شادابي خودم . از بخت ياري ام بود که همه خانواده برنامه خودشان را داشتند و من به تنها يي لذت شاهکار «ارنست همينگوي » را مي چشيدم.
۲۰ مجله فيلمي را که داشتم به ياري طلبيدم تا نام و نشاني از کارگردان فيلم پيدا کنم. خودم را به تالار رساندم وبه دنبال محل فروش بليط بودم که خانم جواني بفرما زد و مرا به داخل سالن هدايت کرد.سالن بزرگ بود و تماشاچيان اندک و مي شد آماري گرفت از آنها ومن . افسوس خوردم براي آنهايي که اين شاهکار را از دست مي دادند . چراغ ها خاموش شد- متعجب بودم از سالن خالي و شروع فيلم- پرده کنار رفت – قابي کوچک روي پرده سفيد نقش بست – همه جا سکوت بود و سکوت – نه همهمه اي نه صداي شکستن تخمه . چرا همه چيز عجيب و دور از ذهن است؟تماشاچيان کجا هستند؟اين قابي که باز شد چرا اين اندازه کوچک است؟بعد از بسم الله الرحمن الرحيم به فارسي نوشته شد «زنگها براي که بصدا در مي آيد »کارگردان «مصطفي سماوات »وسپس پسر بچه شيطان و گريز پايي زنگ درهاي يک کوچه را مي زد و فرار مي کرد و دست آخر به دست يکي از صاحبان خانه دستگير شد و پايان!!! صداي کف زدنها و روشن شدن چراغ هم نتوانست دهان باز از تعجبم را ببندد. تمام بدنم طرح علامت سوال (؟) را تشکيل داد.تعداد کم تماشاچي – سکوت – قاب کوچک و دست آخر فيلم هزار و يک سوال در هزارتوي مغزم شکل گرفت تا دختري جوان و شاداب به کمکم آمد.
و سينماي ۸ م.م۸ساعت نه؛ ۸۰ ساعت نه ؛۸روز ميخکوبم کرد تا ثبت نام در انجمن سينماي جوان همدان در تابستان ۶۴ . طي دو سال اين مجله فيلم چه آتشي به پا کرد که هنوز هم مي سوزاند.