شما هم اگر مثل من در يک باغ پر از گل و ميوه بدنيا مي آمديد ، که زيباترين و رنگارنگ ترين خاطرات را برايتان به جا مي گذاشت ؛ قطعا هر سال با پايان گرفتن تابستان دلتنگ مي شديد ؛ باغ کودکي هاي من پر بود از درختان ميوه و گلهاي وحشی که در طي تابستان شاهد قد کشيدن ورسيدن وبه بار نشستن آنها بودم . در گوشه اي از باغ آلوهاي قطره طلا ترا به سوي خود مي خواند و آنطرف تر درختهاي ياس با رنگهاي سفيد و بنفش ؛ انگشتر و گردنبند بازي هاي کودکانه و دخترانه ات مي شدند و درختهاي گردو بزرگي و صلابت خودشان را به هر بهانه اي متذکر بودند و گيلاس ها و آلبالوها گوشواره هاي تزييني درکنار ياسها ؛ زردالوآلوها خودشان را از ما پنهان مي کردند تا مبادا به جوانترين آنها حمله ببريم تا شيرين و پر آب نشوند ولي ما به چغاله هم رحم نمي کرديم ، با اين وجود از شيريني رسيده هايشان در اواسط تابستان هم بي بهره نمي مانديم ؛ از سيبهاي سرخ که بهتر است چيزي نگويم که به اميد عروسي بستگان آنها را روي درخت اکليل زده مي ديديم ؛ شمشادهاي سبز و پر پشت ؛ آلاچيق ، پرچين ، خانه درختي ، کتيراي روي تنه درختها ، گزنه ، ريحان و تربچه نقلي ، بيبر(فلفل همداني) کوجه فرنگي هاي ترش و گوشتي و... همه و همه تابستانهايي را برايم ساختند که بيشتر به رويا پردازي شباهت دارند تا واقعيت ؛ اما من با آن فضاي رويايي بزرگ شده و پا گرفتم ؛ اگر چه الان از آن همه عطر و زيبايي دور شده ام اما در هر تابستان ، گريزگاهي است از خستگي ها و پناهي است که چون به ندرت پيش مي آيد ؛ رفتن تابستان هزار و يک دريغ ودرد برايم به همرا دارد ؛ از اينکه تابستاني ديگر رفت و به عمرمان افزوده شد خدايا تابستان ديگري را خواهم ديد ؟ بدرقه ي بهار زيباست ، زيباتر و جذاب که به استقبال تابستان پا مي گذاريم اما بدرقه ي تابستان تلخ و ملال آور است که پاييز هميشه برايم خاکستري بوده مثل غروب سه شنبه و زمستان که مرگ عزيزترين عزيزم را در دل خود دارد . با پايان هر تابستان انگار دو سال پير مي شوم . دلتنگ مي شوم حتي دلتنگ بوي چمن کوتاه شده پارکها . اما بايد بدرقه کرد و لحظه بدرقه شيرين نيست ، خيس است و اغلب باراني ، اما زندگي پس از آن با انتظار و اميد پهلو به پهلو مي شود شايد روزي جذر آبي که در اين پس کوچه جاري کرديم ؛ مد پيشبازي را به دنبال آورد ؛ رودبار لحظه ها جاريست .
به قول بچه ها گفتني اين سرود يار دبستاني مرغ عزا و عروسي شده تو مملکتمون . هر وقت مي خواهند مردم را به شرکت در انتخابات ترغيب کنند اين سرود پخش مي شود آنهم به صورت چندين و چند بار از هر 6 کانال ، هروقت حزب يا گروه و دسته اي قصد دارد هيجان فضاي تريبون خودش پر شور و هيجان شود يار دبستاني هم صدا خوانده مي شود ووو... اين کليپ سامان مقدم هم در جشن خانه سينما در روز ملي سينما کلي کولاک کرد؛ که البته چند بار گفتم که تنها نکته مثبت جشن بود نه تنها من که همه آنها که آن شب آنجا بودند اين حرف را قبول دارند ؛ حالا خدا کند اين کليپ هم به سرنوشت سرود يار دبستاني دچار نشود که تکرار زياد يک طعم حالت تهوع مي آورد . خوب است که فقط به يک نوع ساندويچ اکتفا نکنيم وغذاها ی متنوع در رستوران هاي ديگر را هم امتحان کنيم .
-copy-711383.jpg)
بدون توجه به آنچه که در چند ماه گذشته رخ داده است و هر آنچه پشت صحنه هاي هنر و سياست را به هم پيوند زده است ؛ فقط اجراي مراسم را مد نظر دارم . از روز دوشنبه خانه سينما با ارسال sms (پيام کوتاه ) اهالي خانه سينما را در جريان اخبار ريز و درشتي از قبيل ، رنگ هاي کارتهاي دعوت ، ساعت ورود زود هنگام ( براي کارتهاي قرمز ساعت 30/18 و براي کارتهاي آبي ساعت30/19 ) و حتي اعلام اخبار هواشناسي و نا پايداري هوا و توصيه براي برداشتن بالا پوش مناسب ؛ قرار ميداد که عملکرد آنها اين ذهنيت را براي همه بوجود مي آورد که به يک مراسم بي عيب و نقص دعوت شده ايم اما ايکاش اين گونه بود ... مراسم هاي از اين دست هر ساله در ايران و بخصوص تهران برگزار ميشود ولي متاسفانه دريغ و درد هرساله را پشت سر خود دارد
ايکاش مسئولين محترم برگزارکننده هر جشنواره و يا همايش به چندمين آن مراسم توجه بيشتري نشان بدهند . آيا ما بايد در هردوره شاهد تجربه هاي گروهي جديد و ضعفهاي جديد آنان باشيم ؟ آيا اين امکان وجود ندارد که مسئوليت هر جشن و جشنواره يا همايش را گروهي مجزا مختص هر سال به طور ثابت عهده دار باشند ؟ ما تاچند سال بايد شاهد آزمون و خطا باشيم و کي اين خطا ها پايان مي پذيرد مگر نه اين است که اسکار هر ساله برگزار مي شود و گروه يا کلوبي به روال هرساله با همان دقت نظر ها برگزار مي کنند ؟
ايکاش متوليان محترم مکاني مناسب براي انجام چنين مراسم هايي احداث کنند تا هر سال موظف به دادن کروکي و آدرس جديد و سرگرداني خيل عظيم مهمانان نباشند . براي کشور ما که هزينه هاي بيشمار صرف دوباره کاري ها مي شود با فراهم ساختن فضايي مناسب براي همه فصول ؛ هم براي اجرا و هم ميهمانان و طراحي نور؛ جلوي خيلي از ضعفهاي ديگر گرفته مي شود در مراسم يازدهمين جشن خانه سينما امسال طراحي نور در کاخ طوري صورت گرفته بود که در قسمتي از فضاي کاخ ميهمانان عملا قادر به ديدن چيزي نبودند .
ايکاش اگر نمونه برداري از اسکار يا هر جشنواره خارجي ديگر صورت مي گيرد بادر نظر گرفتن فرهنگ و استانداردهاي ايراني از آن استفاده کنند در مراسم يازدهم به شيوه اسکار از بازيگران و دست اندرکاران ويا پيش کسوتان دعوت مي کردند براي اهداي جايزه ولي عزيزان با طي مسيري طولاني بدون گفتن تنها يک جمله سن را ترک مي کردند در اسکار اين آمدن و رفتنها باهزارن ابراز احساسات صورت مي گيرد نه اينکه باران کوثري از دور فرياد بزند که استاد انتظامي دستتان را از دور مي بوسم ( البته نا گفته نماند که هنرمندان ما بايد شيوه هاي نويني در ابراز احساسات براي اساتيد و بزرگان ابداع کنند )
ايکاش افراد خانه سينما ، عکسي از خود در خانه داشته باشند ! آيا تا به حال شنيده ايد صاحب خانه از خود عکسي در خانه نداشته باشد ؟ تاسف بار نيست که وله هاي کانديداهاي هر بخش که به نمايش درمي آيد يک خط در ميان عکسي از سينما گران (در هر بخش ) موجود نباشد ؟ واقعا پيدا کردن عکس در عصر کامپيوتر کار طاقت فرسايي است ؟
ايکاش اين امر تجزيه طلبي از خانه سينما رخت بربندد ! جشن ، جشن خانه سينماست اما آيا سينماي مستند شامل خانواده سينما نيست ؟ چرابايد بخش سينماي مستند به صورت مجزا و در جشني مستقل به اهداي جوايز خود بپردازد ؟ اين يعني صرف يک انرژي و هزينه ديگر و درگير بودن بخش هاي ديگر . خانواده اي از هم گريز و پر حاشيه که بر سر يک سفره نمي نشيند چگونه مي تواند مدعي کانون گرم خانواده شود و ماحصل آن تاسف براي آينده اين سينماي بي رمق بي بنيه که چون دوست دشمن است شکايت ...
ودست آخر ايکاش دبير محترم يازدهمين جشن ملي سينما ؛ عهده دار اجراي مراسم نبودند ، چرا
که همه ي فشارها ي روحي و جسمي و خستگي چند ماه کار و ضعف ها در چهره ، صدا و نگاه پرويز پرستويي به خوبي قابل تشخيص بود ؛ در سيما و صداي پرويزپرستويي اثري از آن قدرت و حساسيت ديده نمي شد و توان گذاشتن انرژي لازم وجود نداشت البته به حق ...
کليپ پاياني مراسم همه ي ضعفها را پوشش داد و احساسات و عرق ملي را تقويت کرد وشايد همين تنها نکته مثبت باعث مي شود که در جشن بعدي روز از نو روزي از نو ؛ همه ي ضعفها به فراموشي سپرده شود ؛ شايد تجربه اي ديگر با نيروهايي در فضايي ديگر... کاش

تمام شد به همين سادگي . حاصل يک سال تلاش ، فشار ،بحران و دغدغه سينماگران کشور در جشن روز ملي سينما به پايان رسيد . بدرودي بر جشن يازدهم و سلامي پيشا پيش بر جشن دوازدهم با هزارويک اميد و آرزو . قصد داشتم از گلايه ها ی اين جشن بگويم واز قهر کردن ها و هزارويک حاشيه اي که در زمان برگزاري مرتب به آدم تلنگر مي زد که اگر از حاشيه کم کنيم قطعا بر کيفيت و مقبوليت دراجراي خوب خواهيم رسيد . قصد داشتم جشن خانه سينما را با اسکار مقايسه کنم و ضعف هاي اجرا را فهرست کنم ولي اين جادوي تصوير اين ساحره ي افسونگر دست آخر چنان هوايي مان کرد و يک دل و يک زبان ؛ که ناخواسته چون ابري جلوي چشمانم گرفته شد واين چشمان باران زده ديگر دلش نيامد که از بدي ها بگويد . پرويز پرستويي دبير جشن خانه سينما از روزي و نان سينماگران مي گفت واز خوردن نمک ونمکدان شکستن . عليرضا خمسه به شيوه عجيب و غريب خودش از زبان نوزادي که در آغوش داشت حرف مي زد واز اينکه اگر نوزادي خودش جايش را خيس مي کند ولي جاي سينما را کس ديگري خيس کرده است . دربخش فيلم کوتاه خانم خادم الرضا و شهرام مکري جوايز خود را دريافت کردند . پور احمد جايزه فيلمنامه را از دست کيميايي گرفت و از موج نو سينماي کيميايي در دوراني که از سينماي ايران شرم داشتند ياد کرد . جهانگير کوثري جايزه همسرش رخشان بني اعتماد را دريافت کرد و دوست داشت که مي توانست آن را به منوچهر اسماعيلي تقديم مي کرد . باران کوثري جايزه اش را از دست استادش عزت ا... انتظامي گرفت واز 9 سالگي اش و اولين بازي اش درمقابل استاد در روسري آبي براي خانواده خود گفت . و به استاد خود گفت : از کنار ميکرفن دستتان را مي بوسم (سانسور را خوب آموخته ايم ) . گروه موسيقي عليزاده ، ترانه خواني پرستويي ووو همه و همه گفتند اما اوج برنامه زماني که همه ي مدعوين در حال ترک کاخ بودند به يکباره بر جاي خود ميخکوب شدند کليپي که نم اشکي برچشمان همه ي آنهايي که دل در گرو سينما و اين خاک ، خاک ايران دارند به جا گذاشت و معلوم شد که سينما هنوز در ايران زنده است .
اين ياداشت کوچولو را فقط براي پسرم گذاشتم که کلي دلتنگ شد وقتي فهميد سلطان اپرا يعني لوچيانو پاواروتي درگذشت . براستي که اين صدا و هنر است که مي ماند ؛ براي چند نسل پاواروتي اجرا داشت که حتي پسر 13 ساله من را هم بي نصيب نگذاشت تا نسل هاي بعد و بعد وبعد...
يکي از معروفترين اپراهاي او « مادر » نام دارد که براي احترام به مادرش آن را اجرا کرد . پاواروتي در 6سپتامبر (15 شهريور) در سن 71 سالگي در گذشت .
شنيده ام که اگر يک ميليون ميمون پشت يک ميليون ماشين تحرير بنشينند ، طبق تئوري احتمالات ، اين امکان هست که آثاري در حد آثار شکسپير خلق کنند ؛ شخصا از اينترنت متشکرم که در حال فراهم کردن امکان دسترسي اتفاقي ما با اين شاهکارهاي اتفاقي خلق شده است .
رابرت ويلنسکي
اين زبان و ادبيات وبلاگي اين روزها بد جور فکرم را مشغول کرده ؛ قصد دارم در اين زمينه تحقيقي کنم و با کارشناسان و زبان شناسان مشکلم را مطرح کنم شايد ره به جايي بردم اگر سر از ترکستان درنياورم ... تا بعد
سه تا رفيق لاف مي زدند ، چه لاف زدني !
اولي مي گفت : من اونقدر توي محلمون محبوبم که بقال سر کوچه شماره مبايلشو داده تا هر ساعت کم و کسري داشتم زنگ بزنم که خودش شخصا برام جور کنه و بياره .
دومي مي گفت : بًه ، آقارو، من اونقدر با ابهتم که پاسبونه سر چارراه اخبار ترافيک رو شخصا مي آره تحويلم ميده .تازه اين که چيزي نيست ...
اما سومي گفت : با اجازه ي رفقا ، من زحمت کارم رو خودم مي کشم يعني اجناسم را از مغازه اي مي خرم که خر رنگ مي کنه و جاي ... مي فروشه
دوتاي ديگه پوزخند زنان گفتند : دروغگو !
سومي گفت : جون خودم نباشه ، جون شما !
گفتند : اگه راست مي گي اسم مغازهه چيه ؟
سومي به آرومي گفت : فتو شاپ
پزشکان روان شناس معتقدند براي فراموش کردن اتفاق يا حادثه اي با زياد فکر کردن به آن مي توانيد آن را به فراموشي بسپاريد حالا چقدر عملي يا علمي است گردن خود پزشکان ؛ ولي خود من به تازگي با فکر کردن به تاريخ تولد اينگريد برگمن و اينکه در روز مقرر از کتابي که از يک دوست خوب سال گذشته عيدي گرفتم يادي کنم را ، وقتي به فراموشي سپردم فهميدم پر بيراه نگفتند پزشکان .
نسترن دوست خوبم کتاب اينگريد برگمن داستان زندگي من را با اين يادداشت به من هديه کرده بود تقديم به ميتراي ... اين کتاب وقتي داغ داغ بود و تازه از تنور درآمده بود از دست آشپز ايتاليايي اش براي تو گرفتم ولي کتاب به چاپ دوم هم رسيد و من آن را به دست تو نرساندم ؛ حالا خوب است که نان نيست و گرنه کارش از بيات شدن هم گذشته بود ؛ به هر حال به ياد باغ فردوس در همه ساعات و همه افراد... آخه يکي به من بگه برگمن و افراد باغ فردوس !!!
حکايت از اين قرار است که کتاب مورد نظر ترجمه ي خوب همکلاسي محترم مان خانم آنتونيا شرکا ، منتقد کهنه کار سينما و مترجم خبره زبان ايتاليا ؛ ويرايش دوست عزيز ديگرمان خانم ساقي نخعي زاده ،اديب و هنرمند با دقت نظر و پر حوصله که به يک ويراستار وسواسي معروف هستند ، هر چهار نفري نه به روش ما چند نفر ؛ ولي چند نفري فارغ التحصيل باغ فردوس هستيم با خاطرات خودش... ( البته من يه جورايي زير دست و پاي دوستان محترم وول مي خوردم ) الغرض کتاب فوق را به همه ي زناني که آرزو مي کنند شهامت و گستاخي برگمن را داشته باشند . پشتکار و موفقيت جادويي و توانايي يک بازيگر زن ، که مورد احترام چند نسل بوده است ؛ را بشناسند پيشنهاد مي شود ، اگر چه من هم خود را کمي بي شباهت به مردان آنجلس نمي دانم که بعد از اينکه پول رايج از سکه افتاده به ياد رو کردن آن افتاده ام ؛ ولي روز تولد ها هم هميشه تکراري اند.
دلم سخت هوا ي کودکي به سرش زده
دلم تنگ است / دلم براي عيد تنگ شده / براي تخمه شر بتي / براي شربت زعفراني / براي ظرفهاي تزيين شده شيريني در زر ورقهاي رنگي / دلم براي خوانچه هاي چوبين ورنگي و طبق کش ها که با شادي وصف نشدني به اميد انعام شاد باش به سمت وعده گاه با شتاب ميرفتند و همه ي کودکيهايم که با شتاب مي گذشت / دلم براي چراغهاي توري پايه داري که وسط کوچه هاي آب و جارو شده مان رديف مي شد و مابين هر چراغ گلدان هاي شمعداني قرار ميگرفت / دلم براي گلهاي عطري که در قوري هاي چايي جا خوش مي کرد و دلم براي همه ي چيز هاي خوب و همه ي آدمهاي خوب ؛ مادر بزرگ با چارقد سفيدش که هميشه بوي ياس مي داد با آن گيس هاي بافته شده اش ؛ براي کودکي هايم وبراي مادرم که سفيد بود و زلال ؛ سخت تنگ شده ... ولي مي دانم که کسي خواهد آمد / کسي ديگر / کسي بهتر / کسي که مثل هيچکس نيست ...