تبليغاتX
پس کوچه

پس کوچه

largelatifphoto.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

www.mitramehtarian.blogfa.comدوستان کم کاری مرا به حساب تنبلی ام نگذارید!!! بیشتر شما بی خبر نیستید که درگیری دارم که امیدوارم به زودی در معرض نظرات شما هم قرار  بگیرد .برای اینکه زیاد غیبت نداشته باشم عکسی که در نمایشگاه چشم درون در موزه هنرهای معاصر گرفتم را تقدیم شما عزیزان می کنم تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

mitramehtarian.blogfa.com    همه ی دلبستگی و علاقه  به بودن در طبیعت،خاصه در بهار را،به تولدم بی ارتباط نمی بینم.شاید خیلی از مراسم و آیین های کشورم را مقید به انجامش نباشم (که البته اشتباه است چرا که اینطوری ریشه های ملیتی خود را می خشکانیم و آیین اعراب کم کم در وطنمان ایران جا خوش می کند) اما ۱۳ به در جز لاینفک (جدا نشدنی)،(کی بود که می گفت اعراب دارند جا خوش می کنند؟!!!)مراسم جاودانه و ماندنی زندگیم است و به هیچ دلیلی حاضر به ترک آن نیستم.آن هم پناه بردن کامل در دل طبیعت و نفس کشیدن.بدون آلوده ساختن محیط اطراف... همیشه تو این روز یاد انیمیشن زباله ساز میافتم و چقدر ناراحتم که صداوسیما با این حجم انیمیشن و کارتون های تکراری چرا برای نسل جدید این کارتون زیبا و سازنده را دوباره پخش نمی کند؟امروز و امسال هم ۱۳ به دری بود متفاوت با سالهای دیگر.زیبایی طبیعت مبارک.و طبیعت بهاری،سبزه های بارن زده و بوی خاک باران خورده، شگفتا که چه زیباست،زیبا همچون نفس... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

 

آب بالا آورد و کف . پير شده . فرسوده شده ؛ روزي نيست که صدا­ي وامصيبتهايش از هر گوشه بيرون نيايد . يک روز جوش مي­آورد ، يک روز راه­آب بند مي­آيد . توي زمستان که دردسر چند برابر مي­شود . ترکيدگي لوله­ها­ و چکه­ي سقف . روزگاري براي خودش ارزش و اعتباري داشت .قبل از اذان صبح داغ مي­شد و آماده تا دهِ شب ، ماه رمضان که تا سحر باز بود و آرامش نداشت . اصلا شايد آرامش را دوست ندارد ؛ دوست دارد که از هر گوشه­اش صدايي بشنود ؛ صداي کساني که بيايند و گرد و غبارِ سفر ،کار و خستگي را بريزند و شاداب و سرزنده بروند.خاطراتش همه پر نقش و نگار است ، آدم­هاي غصه­دار هم که مي­آيند جان تازه­ايي مي­گيرند و مي­روند ؛ چه برسد به عروس و دامادي که به خاطر آنها قُرُق مي­شد و گُل باران و نُقل و نبات ريزان و پاي کوبان...

اين روزها چون تنِ بيمارِ تب­دار ، بي­رمق و ناتوان شده ؛ راه­آبش گرفته و پيرزن با لوله باز کن به جانش افتاده _ خلوت و کم مشتري است ، اما در حافظه­ي پير او اين روزها ،روزهايي نيست که بيا و برو کم باشد . روزهاي گردگيري و غبار روبي است .او بيشتر از پيري و فرسودگي دلتنگ است_دلتنگ هياهو و شستشو . فقط هر چند لحظه قطره­هاي آبي که از شيرهاي فرسوده­اش بر کاسه­ها­ي خالي مي­چکد و در سکوت منعکس مي­شود ؛ فضاي وهم انگيزي ايجاد مي­کند که انگار خود او از اين بابت دل آشوب است چرا که هنوز آب بالا مي­آورد و کف . بوي تعفن ، بوي تخم مرغ گنديده همه جا را پر کرده . پيرزن مي­خواهد راه گلويش را باز کند تا مثل سابق بتواند هر چه آب در راه­آب ريخته مي­شود يک جا قورت بدهد ، اما انگار غده­ي بدخيمي راه گلويش را بسته است .

پيرزن اين هفت روز آخر سال به ياد خانه تکاني افتاده ؛ اينجا که خانه نيست ؛ يک عمر زندگيش است زندگي که زيباترين تصويرهايي که در خاطره دارد لپ­هاي گُل انداخته و صورت­هاي برق افتاده است؛اينجا همه عريانند و بي­ريا ؛ زرق وبرقي نيست و اين لذتي است که در دل حمام و پيرزن پنهان شده .پيرزن دستکش به دست مي­کند و تا جايي که مي­تواند خم مي­شود و دست در گلوي چاه مي­اندازد موهاي گوله شده و خرده صابون و سفيدآبِ (روشور) درسته که در هم بافته شده را بيرون مي­کشد ؛ آبهاي جمع شده گردابي درست مي­کنند و قلوپ قلوپ کنان در دل چاه مکيده مي­شوند . پيرزن نفس راحتي مي­کشد . حوضچه­ي ضد عفونيِ آب­وآهک را با جارو پوشالي تميز مي­کند.با جارو دسته بلند ديوارها را از تار عنکبوت­ها پاک مي­کند . حوض وسط رختکن را برقي مي­اندازد_رنگ فيروزه­ايِ حوض به قول پيرزن آب حوض را مثل اشک چشم زلال و شفاف نشان مي­دهد . فواره را باز مي­کند.پيرزن اميدوار است هفته­ي آخر سال حمام شلوغ شود . فکر مي­کند شايد گاز محله­ايي قطع شود يا آب کوچه­ايي . قفسه و گنجه­هاي لباس را با دستمال نمدار تميز مي­کند. پيرزن آيينه­ي قفسه­ها راپاک مي­کند در قاب آيينه چهره­ي چروک خود را مي­بيند که پير شده مثل حمامش . آيينه­اي را بخار مي­اندازد بخار را که پاک مي­کند تصوير خودش و تصوير زن جواني را مي­بيند ؛ شايد تق تق و جير جير قفسه­هاي فلزي باعث شده بود متوجه وروود زن جوان نشود ، به پشت سرش برمي­گردد.زن جوان با صداي بلند که تقريبا به جيغ خش­داري تبديل مي­شود مي­گويد:سلام . خسته نباشيد حاج خانم

پيرزن گُل از گُلش مي­شکفد . در حاليکه نمي­خواهد خيلي خوشحالي­اش را نشان بدهد مي­گويد:حاج خانمي از خودتون ... قفسه­هاي سمت چپي تميز شدند از آنها استفاده کنيد ... و فکر کرد؛ايکاش مکه رفته           

بودم تا درست و حسابي حاج خانم مي­شدم نه با تعارف مردم.

زن جوان دست دست مي­کند: نه حمام نمي­کنم ... يه کارِ ديگه­ايي داشتم ... راستش يه خواهشي داشتم

پيرزن با تعجب : چه کاري دختر جان؟!!!

زن جوان روسري­اش را محکم مي­کند وبا اين پا آن پا کردن... راستش حاج خانم اين سرِ عيدي من هم بايد يک جوري درآمدي داشته باشم يک ناني ...

پيرزن اجازه نمي­دهد و حرفِ زن جوان را مي­برد : خدا روزي ات را جاي ديگه بده من تو کار خودم هم موندم ...

زن جوان قدمي جلو مي­گذارد... نه حاج خانم... حقيقتش مي­خواهم اگر قبول کنيد تا قبل از شب عيد يک تعداد سبزه که ريختم بياورم توي حمام شمابگذارم ... اينجا هم گرماي خوبي دارد هم رطوبتش مناسب رشد سبزه­هاست ؛ هم تاقچه و سکو و جاي خالي ... خانه خودم جا ندارم .

پيرزن دست از گردگيري برمي­دارد .روي دوپا مي­نشيند .برق توي چشمان پيرزن مي­درخشد . انگار يک شور و اميد توي رگهايش جاري مي­شود

پيرزن روي سکو مي­نشيند: چند تايي هست؟

زن جوان تند و سريع جواب مي­دهد: صد تايي مي­شود. از کوزه گرفته تا بشقابي.از عدس و گندم تا ترتيزک و ماش ... اگر اجازه بدهيد گُل سنبل و سفره هفت سين و حاجي فيروز گُل چيني هم دارم که بياورم و روي ميز بچينم تا هم به حمام جلوه­اي بدهد هم خدا را چه ديديد شايد مشتري سفارش بدهد .

پيرزن با شک و دودلي و اندکي خوشحالي لبخند مي­زند .

                                  .................................................................................................

ساعتي بعد زن جوان با دختر بچه­اي، همه جاي حمام را از کوزه و بشقاب سبزه پر مي­کنند . گندم و عدس­ها جوانه زده­اند . کوزه­ها شبيه سر پسر بچه­هايي هستند که با تيغ موهايشان را کوتاه کرده باشند  بعضي­ها صورتک­هايي سياه دارند و کلاهي شبيه حاجي فيروز.پيرزن به تک تک آنها چشم مي­دوزد و گاهي مي­خندد.پيرزن به زن جوان مي­گويد که کاغذي بنويسد و جلوي در حمام بزند تا مردم از سبزه­ها با خبر شوند و توي حمام سبزه­ها را بفروشند . زن جوان پيشنهاد را با دلشوره قبول مي­کند .

مُشت مُشت جنين­هاي نورسته گندم و ماش و ترتيزک­هاي ظريف به سبزه­هاي جوان و شاداب تبديل مي­شوند.

سبزه­ها حسابي بزرگ شده­اند و حمام را به باغ و سبزه­زاري بدل کرده­اند . مشتري است که از پي هم مي­آيند و مي­روند . اما پيرزن آرزو دارد که ايکاش داخل حمام هم پراز مشتري­هايي بود که مشغول شستشو بودند.

                                   .................................................................................

صداي راديو در حمام پيچيده ،مجري راديو قطعه­ايي را براي آغاز سال نو مي­خواند : پنجره را باز کرده­اي ؟ دل از غبار تکانده­اي ؟ راستي ماهي قرمزت کجاست ؟ سفره­ات ؟ کتاب دعايت ؟ آي فروردين بار دگر مي­آيي وبا آمدنت سينه از کينه پاک مي­کني ...آي فروردين انگار يادهاي مرا در سينه پر خاطره­ات گم کرده­اي ...آي فروردين ...بار دگر مي­آيي پر از نرما پر از نسيم... آي فروردين...

صداي پيرزن بلند مي­شود و صداي راديو را کم کرده به زن جوان : لخت شو تو حمام تا يک کيسه­ي جانانه برات بکشم تا خستگي­ات بره  ؛ سرِ سالِ تازه نو بشي...

زن­جوان در حال شمردن پول مکثي مي­کند بدش نمي­آيد خستگي­اش را توي اين حمام بگذارد.ساعتي بعد  

دختر بچه صداي خنده را در دل حمام منعکس مي­کند ؛ از ديدن حمامي به اين بزرگي با چندين حوضچه کوچک شگفت زده  شده و مرتب مي­خندد . زير دسته­هاي نوري که از سقف حمام به داخل جاري شده مي­ايستد گويا باران نور بر سرش مي­ريزد و در زير آن مي­رقصد ؛ دستهايش را به دوطرف باز کرده و مي­چرخد ؛دخترک فرشته­ي بي لباس و عرياني­است که سنجاقک­وار در فضاي تازه­ايي که ديده است بازيگوشي مي­کند . بازي نور در حوضچه­هاي کوچک آب و سايه آن بر در و ديوار حمام هم شوق کودکانه­اش را چند برابر مي­کند و از شستشو و حمام کردن که به قصدش آمده­اند ؛ گريزان و فراري­اش مي­کند . پيرزن با کيسه چرک­هاي پشت زن جوان را به راه­آب مي­سپارد زن جوان پوست مي­اندازد و راه­آب به راحتي آنها را مي­بلعد .

                       ...........................................................................................................................

حمام را بخار گرفته دو سه قفسه لباس باز شده و آيينه­هايشان مقابل هم قرار گرفته اند تنها سبزه باقي مانده ؛ در قاب آيينه­ها افتاده و کسي که در حال لباس پوشيدن است ؛ آيينه هاي موازي همه چيزرا به بينهايت بدل مي­کنند . صداي شليک توپ و آغاز سال نو از راديو در حمام مي­پيچد . بخار همه جا را گرفته .آيينه­ها را هم بخار ميگيرد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  | 

اول :آمد نو بهار / مطرب نی بزن ساقی می بیار ... عید همه ی دوستان و عزیزانی که در طی این مدت سر زدند و مرا از الطاف خودشان بی نصیب نگذاشته اند مبارک باد.

دوم :شاید به ندرت برخورد کرده باشید که یک زوج ٬ تاریخ تولدشان با هم یکی باشد .اما از خوب حادثه منو همسرم در یک روز و سال متفاوت بدنیا آمدیم.روز اولی که تاریخ تولد همدیگر را پرسیدیم ٬ فکر کردیم هر دو برای هم کلاس میگذاریم و خودمان را به رخ می کشیم ٬ هردو در یک لحظه گفتیم خوب معلومه که من ۱/۱ هستم بعدا در ناباوری متوجه شدیم که شوخی نیست و هردو متولد ۱/۱ هستیم .این حسن اتفاق یک خوبی دارد که هیچ دوست و آشنایی فراموش نمی کند و یک اما ٬ که روز اول عید همه مثل کلاه قرمزی بهمون می گن :تولد عید شما مبارک.

سوم :دوست خیلی خوبی در تورنتو داریم که به (داش علی قیصر و سالار زمانه ) معروف خاص و عام ایرانی های مقیم انجاست به این دوست خوبم هم عید را تبریک می گم و آرزو دارم در این سال به همه ی آرزوهای خوبش برسد .در ضمن باید بگم که ایشان یک سوال دارند که قبل از سال تحویل از نظر تقویم و تاریخ تو چه موقعیتی هستیم؟ باید بگم که ما هم به جواب نرسیدیم

چهارم :این هم برای آنهایی که دلشان برای عید های دوران کودکی پر میزند .فرهادخواننده عید های به یادماندنی.عیدهایی که همه ی دغدغه مان ٬ ترس کم شدن سکه از شمردن زیاد بود . اما امروز ترس افتادن به ورطه های خطرناک٬  بودن و کار کردن در روزهایی که بهترین ها به راحتی حذف می شوند .ما با این ها زمستان را به پایان میرسانیم و در انتظار خزانی در همین نزدیکی ٬ از همه چیز وحشت داریم .ترس دیروز ترس کودکی پاک و ساده بود .

پنجم :ولی باز امید هست و این کم نعمتی نیست که داریم.عید همه مبارک...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  |