دوستان کم کاری مرا به حساب تنبلی ام نگذارید!!! بیشتر شما بی خبر نیستید که درگیری دارم که امیدوارم به زودی در معرض نظرات شما هم قرار بگیرد .برای اینکه زیاد غیبت نداشته باشم عکسی که در نمایشگاه چشم درون در موزه هنرهای معاصر گرفتم را تقدیم شما عزیزان می کنم تا بعد...
همه ی دلبستگی و علاقه به بودن در طبیعت،خاصه در بهار را،به تولدم بی ارتباط نمی بینم.شاید خیلی از مراسم و آیین های کشورم را مقید به انجامش نباشم (که البته اشتباه است چرا که اینطوری ریشه های ملیتی خود را می خشکانیم و آیین اعراب کم کم در وطنمان ایران جا خوش می کند) اما ۱۳ به در جز لاینفک (جدا نشدنی)،(کی بود که می گفت اعراب دارند جا خوش می کنند؟!!!)مراسم جاودانه و ماندنی زندگیم است و به هیچ دلیلی حاضر به ترک آن نیستم.آن هم پناه بردن کامل در دل طبیعت و نفس کشیدن.بدون آلوده ساختن محیط اطراف... همیشه تو این روز یاد انیمیشن زباله ساز میافتم و چقدر ناراحتم که صداوسیما با این حجم انیمیشن و کارتون های تکراری چرا برای نسل جدید این کارتون زیبا و سازنده را دوباره پخش نمی کند؟امروز و امسال هم ۱۳ به دری بود متفاوت با سالهای دیگر.زیبایی طبیعت مبارک.و طبیعت بهاری،سبزه های بارن زده و بوی خاک باران خورده، شگفتا که چه زیباست،زیبا همچون نفس...
آب بالا آورد و کف . پير شده . فرسوده شده ؛ روزي نيست که صداي وامصيبتهايش از هر گوشه بيرون نيايد . يک روز جوش ميآورد ، يک روز راهآب بند ميآيد . توي زمستان که دردسر چند برابر ميشود . ترکيدگي لولهها و چکهي سقف . روزگاري براي خودش ارزش و اعتباري داشت .قبل از اذان صبح داغ ميشد و آماده تا دهِ شب ، ماه رمضان که تا سحر باز بود و آرامش نداشت . اصلا شايد آرامش را دوست ندارد ؛ دوست دارد که از هر گوشهاش صدايي بشنود ؛ صداي کساني که بيايند و گرد و غبارِ سفر ،کار و خستگي را بريزند و شاداب و سرزنده بروند.خاطراتش همه پر نقش و نگار است ، آدمهاي غصهدار هم که ميآيند جان تازهايي ميگيرند و ميروند ؛ چه برسد به عروس و دامادي که به خاطر آنها قُرُق ميشد و گُل باران و نُقل و نبات ريزان و پاي کوبان...
اين روزها چون تنِ بيمارِ تبدار ، بيرمق و ناتوان شده ؛ راهآبش گرفته و پيرزن با لوله باز کن به جانش افتاده _ خلوت و کم مشتري است ، اما در حافظهي پير او اين روزها ،روزهايي نيست که بيا و برو کم باشد . روزهاي گردگيري و غبار روبي است .او بيشتر از پيري و فرسودگي دلتنگ است_دلتنگ هياهو و شستشو . فقط هر چند لحظه قطرههاي آبي که از شيرهاي فرسودهاش بر کاسههاي خالي ميچکد و در سکوت منعکس ميشود ؛ فضاي وهم انگيزي ايجاد ميکند که انگار خود او از اين بابت دل آشوب است چرا که هنوز آب بالا ميآورد و کف . بوي تعفن ، بوي تخم مرغ گنديده همه جا را پر کرده . پيرزن ميخواهد راه گلويش را باز کند تا مثل سابق بتواند هر چه آب در راهآب ريخته ميشود يک جا قورت بدهد ، اما انگار غدهي بدخيمي راه گلويش را بسته است .
پيرزن اين هفت روز آخر سال به ياد خانه تکاني افتاده ؛ اينجا که خانه نيست ؛ يک عمر زندگيش است زندگي که زيباترين تصويرهايي که در خاطره دارد لپهاي گُل انداخته و صورتهاي برق افتاده است؛اينجا همه عريانند و بيريا ؛ زرق وبرقي نيست و اين لذتي است که در دل حمام و پيرزن پنهان شده .پيرزن دستکش به دست ميکند و تا جايي که ميتواند خم ميشود و دست در گلوي چاه مياندازد موهاي گوله شده و خرده صابون و سفيدآبِ (روشور) درسته که در هم بافته شده را بيرون ميکشد ؛ آبهاي جمع شده گردابي درست ميکنند و قلوپ قلوپ کنان در دل چاه مکيده ميشوند . پيرزن نفس راحتي ميکشد . حوضچهي ضد عفونيِ آبوآهک را با جارو پوشالي تميز ميکند.با جارو دسته بلند ديوارها را از تار عنکبوتها پاک ميکند . حوض وسط رختکن را برقي مياندازد_رنگ فيروزهايِ حوض به قول پيرزن آب حوض را مثل اشک چشم زلال و شفاف نشان ميدهد . فواره را باز ميکند.پيرزن اميدوار است هفتهي آخر سال حمام شلوغ شود . فکر ميکند شايد گاز محلهايي قطع شود يا آب کوچهايي . قفسه و گنجههاي لباس را با دستمال نمدار تميز ميکند. پيرزن آيينهي قفسهها راپاک ميکند در قاب آيينه چهرهي چروک خود را ميبيند که پير شده مثل حمامش . آيينهاي را بخار مياندازد بخار را که پاک ميکند تصوير خودش و تصوير زن جواني را ميبيند ؛ شايد تق تق و جير جير قفسههاي فلزي باعث شده بود متوجه وروود زن جوان نشود ، به پشت سرش برميگردد.زن جوان با صداي بلند که تقريبا به جيغ خشداري تبديل ميشود ميگويد:سلام . خسته نباشيد حاج خانم
پيرزن گُل از گُلش ميشکفد . در حاليکه نميخواهد خيلي خوشحالياش را نشان بدهد ميگويد:حاج خانمي از خودتون ... قفسههاي سمت چپي تميز شدند از آنها استفاده کنيد ... و فکر کرد؛ايکاش مکه رفته
بودم تا درست و حسابي حاج خانم ميشدم نه با تعارف مردم.
زن جوان دست دست ميکند: نه حمام نميکنم ... يه کارِ ديگهايي داشتم ... راستش يه خواهشي داشتم
پيرزن با تعجب : چه کاري دختر جان؟!!!
زن جوان روسرياش را محکم ميکند وبا اين پا آن پا کردن... راستش حاج خانم اين سرِ عيدي من هم بايد يک جوري درآمدي داشته باشم يک ناني ...
پيرزن اجازه نميدهد و حرفِ زن جوان را ميبرد : خدا روزي ات را جاي ديگه بده من تو کار خودم هم موندم ...
زن جوان قدمي جلو ميگذارد... نه حاج خانم... حقيقتش ميخواهم اگر قبول کنيد تا قبل از شب عيد يک تعداد سبزه که ريختم بياورم توي حمام شمابگذارم ... اينجا هم گرماي خوبي دارد هم رطوبتش مناسب رشد سبزههاست ؛ هم تاقچه و سکو و جاي خالي ... خانه خودم جا ندارم .
پيرزن دست از گردگيري برميدارد .روي دوپا مينشيند .برق توي چشمان پيرزن ميدرخشد . انگار يک شور و اميد توي رگهايش جاري ميشود
پيرزن روي سکو مينشيند: چند تايي هست؟
زن جوان تند و سريع جواب ميدهد: صد تايي ميشود. از کوزه گرفته تا بشقابي.از عدس و گندم تا ترتيزک و ماش ... اگر اجازه بدهيد گُل سنبل و سفره هفت سين و حاجي فيروز گُل چيني هم دارم که بياورم و روي ميز بچينم تا هم به حمام جلوهاي بدهد هم خدا را چه ديديد شايد مشتري سفارش بدهد .
پيرزن با شک و دودلي و اندکي خوشحالي لبخند ميزند .
.................................................................................................
ساعتي بعد زن جوان با دختر بچهاي، همه جاي حمام را از کوزه و بشقاب سبزه پر ميکنند . گندم و عدسها جوانه زدهاند . کوزهها شبيه سر پسر بچههايي هستند که با تيغ موهايشان را کوتاه کرده باشند بعضيها صورتکهايي سياه دارند و کلاهي شبيه حاجي فيروز.پيرزن به تک تک آنها چشم ميدوزد و گاهي ميخندد.پيرزن به زن جوان ميگويد که کاغذي بنويسد و جلوي در حمام بزند تا مردم از سبزهها با خبر شوند و توي حمام سبزهها را بفروشند . زن جوان پيشنهاد را با دلشوره قبول ميکند .
مُشت مُشت جنينهاي نورسته گندم و ماش و ترتيزکهاي ظريف به سبزههاي جوان و شاداب تبديل ميشوند.
سبزهها حسابي بزرگ شدهاند و حمام را به باغ و سبزهزاري بدل کردهاند . مشتري است که از پي هم ميآيند و ميروند . اما پيرزن آرزو دارد که ايکاش داخل حمام هم پراز مشتريهايي بود که مشغول شستشو بودند.
.................................................................................
صداي راديو در حمام پيچيده ،مجري راديو قطعهايي را براي آغاز سال نو ميخواند : پنجره را باز کردهاي ؟ دل از غبار تکاندهاي ؟ راستي ماهي قرمزت کجاست ؟ سفرهات ؟ کتاب دعايت ؟ آي فروردين بار دگر ميآيي وبا آمدنت سينه از کينه پاک ميکني ...آي فروردين انگار يادهاي مرا در سينه پر خاطرهات گم کردهاي ...آي فروردين ...بار دگر ميآيي پر از نرما پر از نسيم... آي فروردين...
صداي پيرزن بلند ميشود و صداي راديو را کم کرده به زن جوان : لخت شو تو حمام تا يک کيسهي جانانه برات بکشم تا خستگيات بره ؛ سرِ سالِ تازه نو بشي...
زنجوان در حال شمردن پول مکثي ميکند بدش نميآيد خستگياش را توي اين حمام بگذارد.ساعتي بعد
دختر بچه صداي خنده را در دل حمام منعکس ميکند ؛ از ديدن حمامي به اين بزرگي با چندين حوضچه کوچک شگفت زده شده و مرتب ميخندد . زير دستههاي نوري که از سقف حمام به داخل جاري شده ميايستد گويا باران نور بر سرش ميريزد و در زير آن ميرقصد ؛ دستهايش را به دوطرف باز کرده و ميچرخد ؛دخترک فرشتهي بي لباس و عريانياست که سنجاقکوار در فضاي تازهايي که ديده است بازيگوشي ميکند . بازي نور در حوضچههاي کوچک آب و سايه آن بر در و ديوار حمام هم شوق کودکانهاش را چند برابر ميکند و از شستشو و حمام کردن که به قصدش آمدهاند ؛ گريزان و فرارياش ميکند . پيرزن با کيسه چرکهاي پشت زن جوان را به راهآب ميسپارد زن جوان پوست مياندازد و راهآب به راحتي آنها را ميبلعد .
...........................................................................................................................
حمام را بخار گرفته دو سه قفسه لباس باز شده و آيينههايشان مقابل هم قرار گرفته اند تنها سبزه باقي مانده ؛ در قاب آيينهها افتاده و کسي که در حال لباس پوشيدن است ؛ آيينه هاي موازي همه چيزرا به بينهايت بدل ميکنند . صداي شليک توپ و آغاز سال نو از راديو در حمام ميپيچد . بخار همه جا را گرفته .آيينهها را هم بخار ميگيرد...

اول :آمد نو بهار / مطرب نی بزن ساقی می بیار ... عید همه ی دوستان و عزیزانی که در طی این مدت سر زدند و مرا از الطاف خودشان بی نصیب نگذاشته اند مبارک باد.
دوم :شاید به ندرت برخورد کرده باشید که یک زوج ٬ تاریخ تولدشان با هم یکی باشد .اما از خوب حادثه منو همسرم در یک روز و سال متفاوت بدنیا آمدیم.روز اولی که تاریخ تولد همدیگر را پرسیدیم ٬ فکر کردیم هر دو برای هم کلاس میگذاریم و خودمان را به رخ می کشیم ٬ هردو در یک لحظه گفتیم خوب معلومه که من ۱/۱ هستم بعدا در ناباوری متوجه شدیم که شوخی نیست و هردو متولد ۱/۱ هستیم .این حسن اتفاق یک خوبی دارد که هیچ دوست و آشنایی فراموش نمی کند و یک اما ٬ که روز اول عید همه مثل کلاه قرمزی بهمون می گن :تولد عید شما مبارک.
سوم :دوست خیلی خوبی در تورنتو داریم که به (داش علی قیصر و سالار زمانه ) معروف خاص و عام ایرانی های مقیم انجاست به این دوست خوبم هم عید را تبریک می گم و آرزو دارم در این سال به همه ی آرزوهای خوبش برسد .در ضمن باید بگم که ایشان یک سوال دارند که قبل از سال تحویل از نظر تقویم و تاریخ تو چه موقعیتی هستیم؟ باید بگم که ما هم به جواب نرسیدیم![]()
چهارم :این هم برای آنهایی که دلشان برای عید های دوران کودکی پر میزند .فرهادخواننده عید های به یادماندنی.عیدهایی که همه ی دغدغه مان ٬ ترس کم شدن سکه از شمردن زیاد بود . اما امروز ترس افتادن به ورطه های خطرناک٬ بودن و کار کردن در روزهایی که بهترین ها به راحتی حذف می شوند .ما با این ها زمستان را به پایان میرسانیم و در انتظار خزانی در همین نزدیکی ٬ از همه چیز وحشت داریم .ترس دیروز ترس کودکی پاک و ساده بود .
پنجم :ولی باز امید هست و این کم نعمتی نیست که داریم.عید همه مبارک...

