دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
پک عمیقی که زد خاکستر سیگار روی دامنش پراکنده شد. با لذت نگاهی انداخت به مردی که ماه ها با او زندگی کرده بود. خوب از پا درآورده بودش، همان طور که بارها و بارها در خواب دیده بود. دومین معشوقش بود که می کشت اما هنوز دستانش بوی خون نمی داد. از پشت میز بلند شد. دفترش را بست چراغ مطالعه اش را خاموش کرد و خیالش راحت شد که بهترین نحوه ی قتل را انتخاب کرده بود. در مسیر اتاق کار تا خواب به داستان بعدی اش فکر می کرد.
نوشته شده توسط میترا مهتریان در ساعت 11:46 | لینک
|
