تبليغاتX
پس کوچه - پوسته های تن

پس کوچه

 

آب بالا آورد و کف . پير شده . فرسوده شده ؛ روزي نيست که صدا­ي وامصيبتهايش از هر گوشه بيرون نيايد . يک روز جوش مي­آورد ، يک روز راه­آب بند مي­آيد . توي زمستان که دردسر چند برابر مي­شود . ترکيدگي لوله­ها­ و چکه­ي سقف . روزگاري براي خودش ارزش و اعتباري داشت .قبل از اذان صبح داغ مي­شد و آماده تا دهِ شب ، ماه رمضان که تا سحر باز بود و آرامش نداشت . اصلا شايد آرامش را دوست ندارد ؛ دوست دارد که از هر گوشه­اش صدايي بشنود ؛ صداي کساني که بيايند و گرد و غبارِ سفر ،کار و خستگي را بريزند و شاداب و سرزنده بروند.خاطراتش همه پر نقش و نگار است ، آدم­هاي غصه­دار هم که مي­آيند جان تازه­ايي مي­گيرند و مي­روند ؛ چه برسد به عروس و دامادي که به خاطر آنها قُرُق مي­شد و گُل باران و نُقل و نبات ريزان و پاي کوبان...

اين روزها چون تنِ بيمارِ تب­دار ، بي­رمق و ناتوان شده ؛ راه­آبش گرفته و پيرزن با لوله باز کن به جانش افتاده _ خلوت و کم مشتري است ، اما در حافظه­ي پير او اين روزها ،روزهايي نيست که بيا و برو کم باشد . روزهاي گردگيري و غبار روبي است .او بيشتر از پيري و فرسودگي دلتنگ است_دلتنگ هياهو و شستشو . فقط هر چند لحظه قطره­هاي آبي که از شيرهاي فرسوده­اش بر کاسه­ها­ي خالي مي­چکد و در سکوت منعکس مي­شود ؛ فضاي وهم انگيزي ايجاد مي­کند که انگار خود او از اين بابت دل آشوب است چرا که هنوز آب بالا مي­آورد و کف . بوي تعفن ، بوي تخم مرغ گنديده همه جا را پر کرده . پيرزن مي­خواهد راه گلويش را باز کند تا مثل سابق بتواند هر چه آب در راه­آب ريخته مي­شود يک جا قورت بدهد ، اما انگار غده­ي بدخيمي راه گلويش را بسته است .

پيرزن اين هفت روز آخر سال به ياد خانه تکاني افتاده ؛ اينجا که خانه نيست ؛ يک عمر زندگيش است زندگي که زيباترين تصويرهايي که در خاطره دارد لپ­هاي گُل انداخته و صورت­هاي برق افتاده است؛اينجا همه عريانند و بي­ريا ؛ زرق وبرقي نيست و اين لذتي است که در دل حمام و پيرزن پنهان شده .پيرزن دستکش به دست مي­کند و تا جايي که مي­تواند خم مي­شود و دست در گلوي چاه مي­اندازد موهاي گوله شده و خرده صابون و سفيدآبِ (روشور) درسته که در هم بافته شده را بيرون مي­کشد ؛ آبهاي جمع شده گردابي درست مي­کنند و قلوپ قلوپ کنان در دل چاه مکيده مي­شوند . پيرزن نفس راحتي مي­کشد . حوضچه­ي ضد عفونيِ آب­وآهک را با جارو پوشالي تميز مي­کند.با جارو دسته بلند ديوارها را از تار عنکبوت­ها پاک مي­کند . حوض وسط رختکن را برقي مي­اندازد_رنگ فيروزه­ايِ حوض به قول پيرزن آب حوض را مثل اشک چشم زلال و شفاف نشان مي­دهد . فواره را باز مي­کند.پيرزن اميدوار است هفته­ي آخر سال حمام شلوغ شود . فکر مي­کند شايد گاز محله­ايي قطع شود يا آب کوچه­ايي . قفسه و گنجه­هاي لباس را با دستمال نمدار تميز مي­کند. پيرزن آيينه­ي قفسه­ها راپاک مي­کند در قاب آيينه چهره­ي چروک خود را مي­بيند که پير شده مثل حمامش . آيينه­اي را بخار مي­اندازد بخار را که پاک مي­کند تصوير خودش و تصوير زن جواني را مي­بيند ؛ شايد تق تق و جير جير قفسه­هاي فلزي باعث شده بود متوجه وروود زن جوان نشود ، به پشت سرش برمي­گردد.زن جوان با صداي بلند که تقريبا به جيغ خش­داري تبديل مي­شود مي­گويد:سلام . خسته نباشيد حاج خانم

پيرزن گُل از گُلش مي­شکفد . در حاليکه نمي­خواهد خيلي خوشحالي­اش را نشان بدهد مي­گويد:حاج خانمي از خودتون ... قفسه­هاي سمت چپي تميز شدند از آنها استفاده کنيد ... و فکر کرد؛ايکاش مکه رفته           

بودم تا درست و حسابي حاج خانم مي­شدم نه با تعارف مردم.

زن جوان دست دست مي­کند: نه حمام نمي­کنم ... يه کارِ ديگه­ايي داشتم ... راستش يه خواهشي داشتم

پيرزن با تعجب : چه کاري دختر جان؟!!!

زن جوان روسري­اش را محکم مي­کند وبا اين پا آن پا کردن... راستش حاج خانم اين سرِ عيدي من هم بايد يک جوري درآمدي داشته باشم يک ناني ...

پيرزن اجازه نمي­دهد و حرفِ زن جوان را مي­برد : خدا روزي ات را جاي ديگه بده من تو کار خودم هم موندم ...

زن جوان قدمي جلو مي­گذارد... نه حاج خانم... حقيقتش مي­خواهم اگر قبول کنيد تا قبل از شب عيد يک تعداد سبزه که ريختم بياورم توي حمام شمابگذارم ... اينجا هم گرماي خوبي دارد هم رطوبتش مناسب رشد سبزه­هاست ؛ هم تاقچه و سکو و جاي خالي ... خانه خودم جا ندارم .

پيرزن دست از گردگيري برمي­دارد .روي دوپا مي­نشيند .برق توي چشمان پيرزن مي­درخشد . انگار يک شور و اميد توي رگهايش جاري مي­شود

پيرزن روي سکو مي­نشيند: چند تايي هست؟

زن جوان تند و سريع جواب مي­دهد: صد تايي مي­شود. از کوزه گرفته تا بشقابي.از عدس و گندم تا ترتيزک و ماش ... اگر اجازه بدهيد گُل سنبل و سفره هفت سين و حاجي فيروز گُل چيني هم دارم که بياورم و روي ميز بچينم تا هم به حمام جلوه­اي بدهد هم خدا را چه ديديد شايد مشتري سفارش بدهد .

پيرزن با شک و دودلي و اندکي خوشحالي لبخند مي­زند .

                                  .................................................................................................

ساعتي بعد زن جوان با دختر بچه­اي، همه جاي حمام را از کوزه و بشقاب سبزه پر مي­کنند . گندم و عدس­ها جوانه زده­اند . کوزه­ها شبيه سر پسر بچه­هايي هستند که با تيغ موهايشان را کوتاه کرده باشند  بعضي­ها صورتک­هايي سياه دارند و کلاهي شبيه حاجي فيروز.پيرزن به تک تک آنها چشم مي­دوزد و گاهي مي­خندد.پيرزن به زن جوان مي­گويد که کاغذي بنويسد و جلوي در حمام بزند تا مردم از سبزه­ها با خبر شوند و توي حمام سبزه­ها را بفروشند . زن جوان پيشنهاد را با دلشوره قبول مي­کند .

مُشت مُشت جنين­هاي نورسته گندم و ماش و ترتيزک­هاي ظريف به سبزه­هاي جوان و شاداب تبديل مي­شوند.

سبزه­ها حسابي بزرگ شده­اند و حمام را به باغ و سبزه­زاري بدل کرده­اند . مشتري است که از پي هم مي­آيند و مي­روند . اما پيرزن آرزو دارد که ايکاش داخل حمام هم پراز مشتري­هايي بود که مشغول شستشو بودند.

                                   .................................................................................

صداي راديو در حمام پيچيده ،مجري راديو قطعه­ايي را براي آغاز سال نو مي­خواند : پنجره را باز کرده­اي ؟ دل از غبار تکانده­اي ؟ راستي ماهي قرمزت کجاست ؟ سفره­ات ؟ کتاب دعايت ؟ آي فروردين بار دگر مي­آيي وبا آمدنت سينه از کينه پاک مي­کني ...آي فروردين انگار يادهاي مرا در سينه پر خاطره­ات گم کرده­اي ...آي فروردين ...بار دگر مي­آيي پر از نرما پر از نسيم... آي فروردين...

صداي پيرزن بلند مي­شود و صداي راديو را کم کرده به زن جوان : لخت شو تو حمام تا يک کيسه­ي جانانه برات بکشم تا خستگي­ات بره  ؛ سرِ سالِ تازه نو بشي...

زن­جوان در حال شمردن پول مکثي مي­کند بدش نمي­آيد خستگي­اش را توي اين حمام بگذارد.ساعتي بعد  

دختر بچه صداي خنده را در دل حمام منعکس مي­کند ؛ از ديدن حمامي به اين بزرگي با چندين حوضچه کوچک شگفت زده  شده و مرتب مي­خندد . زير دسته­هاي نوري که از سقف حمام به داخل جاري شده مي­ايستد گويا باران نور بر سرش مي­ريزد و در زير آن مي­رقصد ؛ دستهايش را به دوطرف باز کرده و مي­چرخد ؛دخترک فرشته­ي بي لباس و عرياني­است که سنجاقک­وار در فضاي تازه­ايي که ديده است بازيگوشي مي­کند . بازي نور در حوضچه­هاي کوچک آب و سايه آن بر در و ديوار حمام هم شوق کودکانه­اش را چند برابر مي­کند و از شستشو و حمام کردن که به قصدش آمده­اند ؛ گريزان و فراري­اش مي­کند . پيرزن با کيسه چرک­هاي پشت زن جوان را به راه­آب مي­سپارد زن جوان پوست مي­اندازد و راه­آب به راحتي آنها را مي­بلعد .

                       ...........................................................................................................................

حمام را بخار گرفته دو سه قفسه لباس باز شده و آيينه­هايشان مقابل هم قرار گرفته اند تنها سبزه باقي مانده ؛ در قاب آيينه­ها افتاده و کسي که در حال لباس پوشيدن است ؛ آيينه هاي موازي همه چيزرا به بينهايت بدل مي­کنند . صداي شليک توپ و آغاز سال نو از راديو در حمام مي­پيچد . بخار همه جا را گرفته .آيينه­ها را هم بخار ميگيرد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط میترا مهتریان  |