جایی برای بازی

یک ورزشگاه نیمه ویران

و دختری که به زندگی چنگ می زند

و پسرکی معلول که زندگی را بالا آورده

شهری اسیر میان مرز و سیم های خاردار

زندگی غریبی است...

اولین فیلم جشنواره که امروز دیدیم، به کارگردانی شوکت امین کورکی با فیلم برداری سالم صلواتی

گام معلق ...

همیشه و همه وقت فیلم های آنجلوپولوس را دوست می داشتم و ولع دیدن چشم اندازی در مه، دشت گریان و گام معلق لک لک برایم سیری ناپذیر بود. مرز و مسائل مرتبط به آن از المان های جدایی ناپذیر فیلم های پولوس و دغدغه های این فیلم ساز به شمار می آید. اما تا مرزهای کشورهایی هم چون یونان - که در گیر بحران های بزرگی چون جنگ ها و انقلاب ها و تجزیه طلبی ها بوده اند- را از نزدیک نبینید، نمی توانید به درک عمیقی از مرزهای به تصویر در آمده در فیلم های پولوس برسید.

امروز گام معلق را در مرزی تجربه کردم که در کشیدن رنج و سختی و دیدن جور و ستم، کم از یونان ندارند. کردستان عراق، مرز ایران و سلیمانیه، لذت تصاویر مرزهای به نمایش در آمده در فیلم های پولوس را به جانم ریخت.

در زیر بارانی سیل آسا، در میان گام های در گل فرو رفته، و با دیدن چهره های زجر دیده و سختی کشیده، ما خنده کنان و شاد گام بر می داشتیم که شاید از دید آن پیش مرگ زن کرد که صورتی تکیده داشت عادی به نظر نمی آمد. یک گروه فیلم ساز که سودای گرفتن جایزه در سر دارد کجا و آن زجر دیده ی زخم جنگ خورده و خاطرات حلبچه را با خود همه جا همراه دارد کجا؟ آن زن سرباز یا به قول خودشان پیش مرگ هر چه دیده بود خشم زندگی بود و قهر طبیعت. البته نا گفته نماند که همه ی آن فیلم سازان هم از همان جنس آسیب دیده ی کردهایی بودند که همه ی آن بحران ها را پشت سر گذاشته بودند و خود عامل به تصویر کشیدن همان سختی ها بودند، اما از نوع ایرانی آن.

لحظات زیبایی را دیدم که متاسفانه باید تنها نگاه می کردی و هبچ اجازه ی ثبتی در کار نبود. شاید که در گوشه یی از ذهن جا بگیرد و گوشه یی از دل را زخم کند تا روزی روزگاری این زخم دهان باز کند.

marivan- soleimanieh

غروب صبحی دیگر

هر صبح که می آیم غروب می شود

دوربینم را چند روزی امان دهید

سینمای ما - رخشان بنی‌اعتماد:  ترسی ندارم که در وانفسای اين دوران پرتوطئه به هر تهمتی منتسب شوم. ترسی ندارم که به جرم مشوش کردن اذهان عمومی، متهمم کنيد ولی نمی‌توانيد منکر شويد که من يک مادرم، نه فقط مادر تنديس و بارانم، مادر همه جوانانی که از سال‌های دور از دريچه فيلم‌هايم، مادران خود را در قالب شخصيت‌های طوبا، گيلانه و فروغ، نرگس، سيما و... ديده‌اند.


مادر همه آنانی که در همه اين سال‌ها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنج‌ها و فريادهای فروخورده‌شان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلم‌هايم تصوير کنم. به حرمت يک عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم که به دادخواهی مادرانی که در اين شرايط بحران زده، بی‌پناه و دست از همه جا کوتاه يا در سوگ‌ جوانان از دست رفته‌شان خاک بر سر گرفته‌اند يا حيران و وحشت‌زده به دنبال پيدا کردن ردی از جگر گوشه‌هايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم که، هيچ قانونی، هيچ مصلحتی، هيچ سياستی نمی‌تواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد.

در شرايطی که هيچ رسانه‌ای برای خبررسانی واقعيت‌ها و هيچ مسوولی پاسخگوی دلهره‌های کشنده خانواده‌ها نيست، چگونه می‌توان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزی امان دهيد تا گزارشی بی‌پرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نمی‌دانيد که زير پوست شهر چه می‌گذرد.