ای داد ز بی "داد"ها

حکایت مرکز آموزش فیلمسازی باغ فردوس از حکایت همه ی دانشگاه های دیگر تهران سواست. نقل من نیست که این، حرف دل همه ی بچه هایی است که ابتدا دوره ی آموزش فیلمسازی باغ فردوس را دیدند سپس به دانشگاه های دیگر پا گذاشتند. مرکز فیلمسازی باغ فردوس که در حال حاضر به موزه ی سینما تغییر کرده در واقع موزه ی گنجینه ی خاطرات نسلی است که سینما و زندگی را هم زمان با هم آموختند و عاشقانه به آن دل دادند. باغ فردوس بهشت جوانانی شد که سینما را عاشقانه آموختند و مردانه به کار بستند. اگر دانشکده سینما تئاتر بهترین دانشکده ی سینمایی آن روزگار در ایران و چه بسا خاورمیانه بود اما در به کار گیری آموزش عملی به دانشجویان خود ضعیف و ناتوان عمل می کرد و مرکز آموزش فیلمسازی باغ فردوس از این ضعف نیز به دور بود. اساتید قدیمی و کهنه کار سینما هم به این جمع صمیمی و خانوادگی باغ فردوس اتفاق نظر دارند. و امروز در هفتم مرداد ماه ۱۳۸۸ استاد و دانشجو هردو به بدرقه ی مردی آمده بودند که با مدیریت خود باغ فردوس را برای ابد در یاد آنها به خاطره یی خوش بدل کرده بود. باشد که خود نیز در فردوس  آرام گیرد. سیف الله داد رفت. همیشه خبر رفتن کوتاه است و سنگین. و چه بسیار این روزها شنونده ی اخبار سنگینی از این دست شده ایم.  سیف الله داد رفت. متاسفانه اگر این رفتن ها نباشد ما به خود نمی آییم که چه گوهرهایی را این روزها کنار کشیده از فرهنگ داریم. مردانی که هریک می توان در عزت و بزرگی آنها کتابها نوشت. بزرگانی که دست روزگار هنگامه ی چیدنشان در برابر چشم ها می آورد. روزگار غریبی است. با کمی تامل به جمع پیشکسوتان سینما و فرهیختگان دلمان به لرزه می آید که بعد از این ها آیا ما شاهد رونق سینما و فرهنگ کشورمان خواهیم بود. با رفتن داد، که کم هستند امثال دادها انگشت شمار خواهد بود مدیران سینمایی که خود از دل سینما و با دانش سینما فعالیت کنند.

... تا رسیدن به خدا

 
این روزها راه رسیدن به خدا خیلی راحت و نزدیک شده است. خنده دار نیست خیلی تلخ است. تلخ
 
 البته تلخی تنها برای یک لحظه ی فکر کردن به آن است. این اتفاقات مزه یی را به ذائقه می آورند که قابل توصیف نیست. و این کاریکاتور هم متوجه چنین حسی است که از قواعد کمیک دور است و لبخندی بر لبها نمی نشاند.
http://www.khabaronline.ir/images/2009/7/12mohamad_amin_aghai.jpg

دلتنگی نبودنت

ماه هنوز به نیمه نرسیده، فکر کنم 14 روزه که نیستی. همه ی فامیل بهم ریختند. نمی دانند نبودنت را باور کنند یا بودن تنها سی سالت را. بیست و شش تیر 1358 آمدی؛ یادم هست که خبر به دنیا آمدنت آن چنان خوشحال کننده بود که مادرم پیشانی اش شکست و کج به ابرو نیاورد. از فرط خوشحالی متوجه نشد که در ماشین را محکم به پیشانی اش زد؛ و حالا که تو رفتی خوشحالم که مادرم زودتر از تو رفت؛ رفت و زود رفتن تو را ندید و چه خوب که ندید. بیست و ششم تیر امسال روز تولدت، 10 روز بود که رفته بودی. تولد امسال بوی وانیل کیک از خانه بیرون نیامد؛ بوی حلوا خانه را پر کرده بود. تو از بوی بد و بوی ماندگی غذای خانگی بدت می آمد و همیشه مراقب بودیم که خانه هیچوقت بوی ماندگی غذا ندهد. خوشبو کننده ی محیط میزدیم تا تو بیایی و شادیت را، انرژی بی حدت را تقسیم کنی. یادم میاد که از آروغ متنفر بودی و همه این را میدانستند. حتی شوخییش هم پذیرفتنی نبود. در حالی که همیشه یک پای قوی بودی برای شوخی کردن. شوخی هایی که زندگی در آن موج میزد. حالا در این چهارده روز همه چیز بهم ریخته؛ کسی که عاشقانه دوستت داشت و دارد ناخواسته و بی اختیار آروغ میزند و بغض می کند و شرمنده از روی توست. گوارشش بهم ریخته و هیچ دلیلی ندارد جز این که نبودنت ویرانش کرده؛ بهم ریختن گوارشش تنها بخش کوچکی از مصیبتی است که بر سرش آمده. وقتی حرف از نبودن به میان می آید؛ تنها کسانی حرف های شاعرانه می زنند که تجربه ی از دست دادن ندارند، اما من بعد از هر مصیبتی و از دست دادنی بی اختیار به یاد پوسیده شدن، تجزیه شدن و تحمل کردن جهان پست و بی رحم می افتم که متاسفانه آن را باید تحمل کرد تا نوبت به ما برسد. همه آرزو می کنند که صبور باشیم... اما یادم هست که تنها سه روز قبل از رفتنت؛ از دلتنگی و پژمرده گی خودت گفتی و قرار گذاشتیم که در این باره ساعت ها با هم حرف بزنیم. یعنی باور کنم که کوه شادی ما دلتنگ بود!!! ؟براستی که باغبان زندگی زیباترین گل ها را می چیند و با سن و سال کاری ندارد تقدیر هرچه باشد همان خواهد شد. و برای تو تقدیر یعنی تصادف. می گویند ما باید صبور باشیم اما با صبوری به چه نتیجه یی خواهیم رسید؟ تو بگو... تو که الان نیازی به صبوری نداری. حالا ما باید بمانیم با خاطره ی خستگی و دلتنگی تو، که ما را بیش از پیش دلتنگ می کند. کمک مان کن تا بتوانیم صبور باشیم تا دلتنگی نبودنت بیش از این ویرانمان نکند. 

چشم ها

با چشم ها

ز حيرت اين صبح نا به جای

خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق

بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجيره های خواب.

فرياد برکشيدم:

اينک -»

چراغ معجزه

مردم!

تشخيص نيم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده ست آنقدر،

تا

از

کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان

اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده ی شب

« ! آواز آفتاب را

ديديم! »

(گفتند خلق نيمی)

«! پرواز روشنش را. آری

نيمی به شادی از دل

فرياد بر کشيدند:

با گوش جان شنيديم »

«! آواز روشنش را

باری

من با دهان حيرت گفتم:

ای ياوه »

ياوه

ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان،

نماز را

«! از چاوشان نيامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

اين گول بين، که روشنی آفتاب را »

« از ما دليل می طلبد

توفان خنده ها...

خورشيد را گذاشته، -»

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

«. از نيمه نيز بر نگذشته ست

توفان خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزی نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا

گوئی

چيزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود،

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرميش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتی

با نان خشکشان. –

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ئی

آنان را

اين گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم

- يک لحظه می توانستم ای کاش –

بر شانه های خود بنشانم

اين خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

 

 کاشفان فروتن شوکران: ا. بامداد

سکوت

محمد مهدي عسگرپور كارگردان سينماي ايران پيرو صحبتهاي اخير، عليرضا سجادپور درباره‌ي سكوت خانه سينما در يادداشتي نقطه‌نظراتش را مطرح كرد.

در متن اين يادداشت خطاب به سجادپور كه نسخه‌اي از آن در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) قرار گرفته است، آمده است:«دوست قديمي؛ آقاي سجادپور با سلام

نظر همکارانم در خانه سينما اين بود که در ايام جاري که همه ما موظف به کاهش تنش‌ها،ايجاد آرامش، رفع خشونت و دعوت به قانون‌گرايي هستيم، پاسخي به تحريکات جنابعالي و ديگر هم‌راي‌هايتان داده نشود ولي چه کنم که چندان صبور نيستم بخصوص در هنگامي که احساس کنم، بي‌انصافي و بي‌تقوايي از خط متعارفش گذشته باشد.

بصورت طبيعي شناخت خانواده سينما و تلويزيون از همکارانشان بسيار متفاوت از شناخت عوامل خارج از اين محدوده نسبت به اين خانواده است. بطور مثال اگر کسي راجع به سوء يا حسن مديريت فرهنگي اظهار نظر کند، بطور نسبي همه همکاران مي‌فهمند که خاستگاه اين سخنان چيست. آيا منافع فردي دليل اصلي بوده يا منافع جمعي. آيا احساس وظيفه ديني يا ملي باعث اظهار نظر شده يا احياناً چيز ديگري. در حالي که افراد بيرون از دايره ممکن است به اشتباه بيفتند و مثلاً اغراض شخصي را عين غيرت ديني تلقي کنند يا گفتار اخلاقي را شعار بدانند.

آقاي سجاد پور! « سکوت مرگبار خانه سينما» به همان ميزان عدم سکوتش هم مي‌تواند براي امثال شما نفع داشته باشد چرا که اظهار نظرش مي‌تواند در دوره تفتيش عقايدي که بناي راه‌اندازي آنرا داريد باعث ويراني‌اش شود و سکوتش هم مي‌تواند انگيزه شما و همکارانتان را در راه‌اندازي پادگان سينما بجاي خانه سينما بيشتر کند چون فتح فيزيک خانه سينما چندان دشوار نيست. البته بايد ياد آوري کنم که خانه سينما در راستاي اساسنامه خود مورخ 17 / 01/ 88 يعني بيش از دو ماه پيش از تاريخ انتخابات مطالبات صنفي خود را از تمامي نامزدهاي رياست جمهوري در قالب 7 پرسش کاملاً حرفه‌اي و صنفي مطرح ساخت که بجز يک نامزد هيچکدام پاسخ ندادند و در مناظره‌هاي تلويزيوني نيز به‌خوبي عيان شد که دست کم فرهنگ الويت اول و دوم برنامه‌هاي آنان نيست و البته که هنرمندان سينمائي در کنار هر چهار کانديداي رياست جمهوري حضور داشتند و براساس حق شهروندي‌شان در بحبوحه انتخابات فعال و جريان‌ساز بودند.

جناب سجادپور! همانقدر که شما انگيزه‌هاي من را خوب مي‌شناسيد من هم تا حدي انگيزه‌هاي شما را از بکار بردن اينگونه ادبيات نظامي ( آنهم پس از فتح کشور دشمن ) مي‌شناسم. اينجانب بعنوان کسي که بيش از بيست و پنج سال سابقه کار اجرايي دارم مي‌گويم که نگران نباشيد، بودجه‌هاي صدا و سيما و ارشاد در انتظار و در اختيار شما و دوستانتان خواهد بود و نيازي به پوشاندن اين نيت تحت‌لواي مقدسات و ارکان جمهوري اسلامي ايران نيست. پس بگذاريد دست کم شما را کمتر سياسي و بيشتر فرهنگي بدانند.

اين راهم بدانيد که با شيوه تفتيش عقايد آن هم پس از عزم عمومي براي آرامش بخشي فقط در کوتاه مدت تکرار مي‌کنم در کوتاه مدت، موفق به حذف هنرمندان برجسته و جايگزين کردن دوستان کم هنر خواهيد شد. يعني همان نقشه‌اي که سالها در سر شما و دوستانتان بود اما زمينه اجرايش فراهم نشده بود و حتماً در تاريخ از شما همانگونه ياد مي‌شود که از مک کارتي و ليست سياه معروفش.

آقاي سجادپور! ارض خداوند وسيع است کسي جاي کسي را تنگ نکرده و روزي هر کس هم مقدر است.

البته من قوياً معتقدم انتخابات پر شکوه 22 خرداد عليرغم فضاي تلخ پس از آن حُسن بزرگي براي کشورمان داشت و آن پيدا شدن فرصت استثنايي براي بيان مکنونات قلبي خيلي‌ها بود. فرصتي که کشف بزرگي را در پي خواهد داشت.

بدون شک ادبيات شما بايد با 4 سال پيش متفاوت باشد چرا که اکنون فرصت بيان شفافِ خودِ واقعيِ آدمها فراهم شده است و لابد چقدر سخت بوده پنهان کردن اين مکنونات در سالهاي ماضي.

تندبادهاي سياست زودگذرند. بر اهل فرهنگ فرض است چنان در بست خردورزي بکوشند تا در فرصتهاي کوتاهي چون انتخابات شور بر خردپيشي نگيرد.

در آخر يادآوري و تأکيد مي‌کنم، من و شما بايد تلاشمان در جهت ايجاد آرامش و گسترش حلاوت آن باشد و بدانيم که پروژه کهنه تفتيش عقايد با آموزه‌هاي ديني هيچ سازگاري و همخواني ندارد.»

لاک پشت های نینجا

درباره ی تهران و مشکلات آن بسیار گفته اند و شنیده ایم. اگر از ترافیک آن گفته اند و اینکه از دوران شاهنشاهی تا کنون هیچ شهرداری نتوانسته مشکل ترافیک را رفع کند، بی ربط نگفته اند. اگر از آلودگی هوای تهران گفته اند و آسیب های زیست محیطی و ژنتیکی و... بد نگفته اند. اگر از مهاجرت شهرستانی ها به تهران (نا گفته نماند که این روزها روستاییه به شهر میره، شهریه به تهران و تهرانیه به کانادا و...) گفته اند حرف درستی زده اند. اما تهران تنها اینها نیست! تهران یک ویژگی داشت که با وجود همه ی مشکلاتش دوست داشتنیش می کرد و قابل تحمل. تهران و شهروندانش، بیشترین روح زندگی، پرشورترین جوشش زندگی و گرم ترین درخشش زندگی را در دل خود داشتند. همه ی اعیاد و مراسم های تهران همیشه مثال زدنی بود. نوروزش بوی عطر نرگس و سنبل و طراوت و شادابی در کوچه پس کوچه هایش فریاد می زد، ماه محرم  و ده شب به یادهاماندنی آن هر فرد را با هر دین و آیینی به سمت خود می کشاند، ماه رمضان و بوی آش های خیابانی و خانگی آن در غروب ها همه را به افطار دعوت می کرد و خیلی روزهای خوب و قشنگ دیگر. اگر برف می بارید بر خلاف دیگر شهر های ایران که همه را در لاک خود فرو می برد، تهران یکپارچه شور شادی بود. در پارکها گلوله برف بازی تنها یکی از سرگرمی های خانواده ها بود و...

همه ی این ویژگی های تهران و تهرانی ها را به گذشته گفتم چرا؟ دیروز تهران و تهرانی هایی را دیدم و دیدید و طعم جدیدی را تجربه کردیم که کمتر نشانی از آن تهران پر انرژی و پر جوشش دیده می شد.

دیروز و امروز و نمی دانم تا کی، افرادی را دیدیم با لباس هایی که شبیه لاک پشت های نینجا بودند. این افراد که کم هم نبودند و در دسته های بیست ـ سیتایی در سطح شهر به فاصله های خیلی کم دیده می شدند برای خوشایند و شادی کودکانمان بر سر کوی و برزن شهر نایستاده بودند، قصد تئاتر خیابانی را هم نداشتند که فصل نمایش و تئاتر خیابانی نیست. آن ها آمده بودند برای یکی از همان ویژگی های تهرانی ها، برای همان جوش و خروشی که همیشه در زندگی داشتند. برای همان شیوه یی از زندگی که متفاوتشان کرده با شهرهای دیگر ایران. تهران و تهرانی ها حتی در نحوه ی اعتراض هم متفاوتند، چرا که تهرانی ها در همه حال از زندگی و از بودنشان لذت می برند. آنها اعتراض کردند به شیوه ی خودشان. ولی در حال حاضر تهران دیگر آن تهران شاد و پر شور که در نگاه هر شهروندش زندگی می جوشید نیست. تهران زنده نیست...

پسربچه های تهران آرزوی دیدن لاک پشت های نینجا را داشتند. آنها قهرمانان کارتونی خود را دوست دارند، قهرمانانی که در پی کشف حقایق اند و شاداب و سرخوش اند، کودکانمان از ترس و وحشت بیزارند. و چقدر خوشحالم که پسرم  افراد شبیه به لاک پشت های نینجا را ندید.

اقتدار نظامی به جای اقتدار منطق

ماجمعی از سینما گران ایران، نگرانی و اندوه عمیق خود را از اعمال زور و فشار علیه مردمی که چیزی جز احترام به رای خود نمی خواهند، اعلام می کنیم. چرا باید اقتدار نظامی راجای اقتدار منطق نشاند، آن هم در برابر مردمی که بخش عمده آنها نسلی است که همین جا و در همین سه دهه به دنیا آمده اند و اندیشه هایشان نتیجه منطقی مشاهده ها و تجربه های رویدادهای همین سی سال است و هیچ تهمتی به آنها نمی چسبد. آیا به راستی اسلحه کشیدن روی دست های خالی، اقتدار نظامی است؟ آیا مردم تا لحظه یی که رای می دادند شریف و قهرمان وحماسه آفرین بودند و به محض اینکه در نتیجه رسمی اعلام شده شک کردند، آشوبگر و اوباش و بیگانه پرست و خاشاک اند و سزاوار توهین و یورش و خونریزی و قتل؟

ما دوستداران مردم و سرزمین خود که به هیچ جا وابسته نیستیم، با اعلام نگرانی از تکرار تجربه های تاریخی و تلخ جنگ های محله یی و خانگی، که قرن ها برای این سرزمین جز مرگ و ویرانی حاصلی نداشت، مصرانه می خواهیم که به احترام حقیقت، با اعلام نتایج واقعی انتخابات به این نمایش قدرت پایان داده شود و هشدار می دهیم که محض قدرت نمایی، مردم را به جان هم نیندازید و تیره بختی کسانی که در همین کشورهای همسایه ی ما قربانی جنگ های داخلی و خانگی اند را به این سرزمین نکشانید که مسلما کسی جز دشمن از آن بهره نمی برد."

عباس کیارستمی، بهرام بیضایی، ناصر تقوایی،  پرویز کیمیاوی،  محسن مخملباف، جعفر پناهی، بهمن قبادی، رخشان بنی اعتماد، کامبوزیا پرتوی، کیومرث پور احمد، اصغر فرهادی، واروژکریم مسیحی، مانی حقیقی، کیانوش عیاری، عزت الله انتظامی، بابک احمدی، نیکی کریمی،  فاطمه معتمدآریا، علی نصیریان، حسن پورشیرازی، حسین جعفریان، سیف الله داد، شادمهر راستین، محمد رسول اف، علیرضا رئیسیان، خسروسینایی، مژده شمسایی، فرشته صدرعرفایی، ترانه علیدوستی، حسن فتحی، ایرج کریمی، نظام الدین کیایی، حمید فرخ نژاد، جهانبخش نورایی، شهرام اسدی، مهناز افضلی، محسن امیر یوسفی،

بدون شرح

  با این اتفاقات اخیر، قطع اس ام اس و فیلتر شدن اکثر سایت ها، طبیعی است که عکس را نتوان از محیط نت انتقال داد تا قابل رویت برای همه باشد. زمانی یک کاریکاتوریست، وقتی در فضای سانسور قرار گرفت، یک کادر خالی را چاپ کرد و عنوانش را گذاشت "بدون شرح". عکس من هم ناخواسته به چنین سرنوشتی دچار شده است.

 

 

 

کوچه

دهلیزی لا ینقطع

در میان دو دیوار،

و خلوتی

که به سنگینی

      چون پیری عصاکش

از دهلیز سکوت

                          می گذرد

و آنگاه

آفتاب

و سایه یی منکسر.

 

خانه ها

خانه خانه ها

مردمی، و فریادی از فراز:

- شهر شطرنجی!

شهر شطرنجی!

دو دیوار

و دهلیز سکوت.

و آنگاه

                سایه یی که از زوال آفتاب دم می زند.

 

مردمی، و فریادی از اعماق:

- ما مهره نیستیم!

ما مهره نیستیم!

ا.بامداد

جای خالی حاج کاظم ها

این روزها با دیدن تصاویر شهر و موتوری های مشهور آن آدم یاد حاج کاظم آژانس شیشه یی می افتد. آن جا که می گه: این موتوری ها این جا چی می خواند، بگید برند دود اگزوز این موتورها منو خفه می کنه... 

یک توصیه ی ایمنی، لطفاَ جدی بگیرید

مراقب باشید که چینی ها سرنوشت انتخاباتمان را تعیین نکنند!!

بسیار هشدار داده شد، روز رای گیری خودکار از خانه ببرید. چرا که اعلام شده، خودکارهای چینی وارد شده که دو ساعت بعد پاک می شود و از بین می رود و به راحتی می توانند در آرا دست ببرند. پس لطفاْ توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.

تا ۴ صبح مردم با شور و هیجان در میدان های شهر در حال تبلیغ کاندیدای مورد نظر خود بودند. این روزها مردم بسیار خلاق و طنز پرداز و شاعر شدند. به چشم بر هم زدنی درباره ی شرایط همان لحظه شعار درست می کنند. ساعت سه و نیم نیمه شب نیروی انتظامی قصد متفرق کردن جمعیت در میدان ونک را داشت که بلافاصله  مردم شعار سر دادند: نیروی انتظامی/ سبز تو هم قشنگه

 

چه شده است چه شده است؟

اخبار جدید انتخاباتی را دنبال کنید

باز هم خبری تازه تر از تازه تری می رسد

سوال های بی جواب

واکنش فاطمه رجبی همسر الهام

این روزها کشور ملتهب است. و این التهاب را چه کسی آفرید؟ ایران پا در مرحله ی نوینی می گذارد. نگرانی در دل همه موج می زند. این بحران از شایعه ی شروع و بحران جنگ بدتر است. سرنوشت مان چه خواهد شد.

همین الان در تلویزیون امام می گوید: که خبر می رسد چه شده است و چه شده است؟ کسی فوت کرده است. خب ولی بعد از مرگ ایران و انقلاب همچنان ادامه دارد.

 

عاشق ترین موجودات جهان

طی این سی سال، دوبار مردم انرژی نهفته ی خود را تخلیه کردند. یک بار در پیروزی تیم ملی ایران در برابر استرالیا و راه یابی به مسابقات جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه، و این شب ها هم که آتش فشانی از شور و انرژی اند برای انتخابات ۱۳۸۸ ریاست جمهوری. در این شب های تبلیغات انتخاباتی تصاویری را در سطح شهر می توان دید که در هیاهوی انقلاب به چشم ندیدم. دو سه سال است که به همراه مجوز در سطح شهر، تصاویری از انتخابات در کشور را تهیه می کنم. از انتخابات مجلس خبرگان رهبری و شورای شهر تا ریاست جمهوری. شب گذشته فردی به سمت دوربینم آمد و صحبتی کرد که مرا برد به مهر ماه سال ۵۷ قبل از پیروزی انقلاب. در آن روزها در شهرستانی بودم که از طریق یک ماهواره که آن زمان رادار خوانده می شد، تصاویری از مردم در تلویزیون آن شهر نشان داده می شد که مردم دیگر شهر ها نمی دیدند. این تصاویر از دوربین های خبرنگاران خارجی ارسال می شد، با نگاه تیز و زیرک خبرنگاران خارجی. و اما شب گذشته همان تصویر در جلوی دوربین خودم رخ داد. انگار تاریخ در حال تکرار است. با این تفاوت که آن روزها همه متحد و یکپارچه بودند و با یک صدا در مقابل یک سیستم ایستاده بودند، اما امروز چند صدایی در حالی است که همه در پشت یک نفر نماز می خوانند. مردم به یکباره با یک توان و انرژی سیاست ۴سال گذشته را به نقد کشانده اند و فریاد باز پس گیری پرچم ایران خود را دارند. موج سبز همراه با رفتار قانون مداری از شگفتی هایی است که جوانانی می آفرینند که فرزندان همان جوانان انقلاب هستند. به یاد عاشق ترین موجودات جهان "لاک پشت" ها افتادم که بعد از سی سال که در عمیق ترین و دور دست ترین اقیانوس ها غوطه می خورند اما برای تخم گذاری بعد از سی سال به زادبوم خود بر می گردند. جوانان امروز هم همان چیزی را طالبند که سی سال پیش پدران و مادران شان درخواست می کردند. امیدوارم که این رنگ سبز که به زیبایی این روزها می درخشد، باعث سبزی و بالندگی جوانانمان باشد. 

نمایشگاه کتاب امسال، گفته شد که غرفه ها به زبان عربی نامگذاری شده بودند. دوستان اعتراض داشتند که انگار در  کشورهای عربی نمایشگاه کتابی برپا شده که ایران هم یکی دو غرفه داشته.   امسال اولین سالی بود که به نمایشگاه کتاب نرفتم ولی شنیدن این مطلب دل آدم را به درد می آورد که در ایران بیگانه باشی. امیدوارم علاوه بر خواندن نامه ی سرگشاده به رهبر، نظر دوستی را که در ادامه آمده است را از کنارش بی تفاوت نگذرید.

نامه ی هاشمی رفسنجانی به رهبر درباره ی اتهامات

دل دریایی

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

زهرا رهنورد

انتخاب موسیقی

خیلی جالبه که در بین این همه موسیقی فیلم های ایرانی و آمریکایی، تلویزیون، موسیقی دزدان دریایی کارائیب را برای معرفی برنامه های نامزدهای ریاست جمهوری، انتخاب کرده است. انتخاب بو داری نبود ولی بعد از مناظره ها هر بویی به مشام می رسد.

شک و ...

مدتی بود دست از دهکده ی جهانی شسته بودم، نه وبلاگ و نه فیس بوک. مناظره ها و بازار گرم تحلیلهای انتخاباتی مردم، هر آدم گُنگی را به حرف زدن وامیدارد.

سال ۶۰ دبیرستانی بودم  که در کتاب تاریخ خواندم آیت الله مدرس در جایی گفته بودند که: سیاست ما عین دیانت ماست و دین از سیاست جدا نیست. در همان سال در کتاب عربی متنی برای ترجمه داشتیم با این مضمون: روزی سیاستمدار بزرگی از کنار مزاری عبور می کند که مورد احترام اهالی آن منطقه بوده و روی سنگ مزار هم نوشته شده بود:  "این جا آرامگاه مردی مومن و پرهیزکار و سیاستمداری توانا است." سیاستمدار بازدید کننده با تعجب می گوید: عجب فکر نمی کردم در جایی از دنیا در یک قبر دو نفر دفن شود!!!....... این متن را بلافاصله با دیدگاه آیت الله مدرس مقایسه کردم و از سر خامی و جوانی در کلاس عربی و در حضور معلم مطرح کردم و علاوه بر سوالی که در ذهنم نقش بسته بود، طراحان دروس دبیرستان را هم زیر سوال بردم که در یک سال چرا باید بی هیچ تحلیلی دو جمله ی ضد هم را بیاموزیم. معلمم تنها هشدار داد که مهتریان سرت...!!!

امشب پسرم درست در سن آن زمان خودم یعنی اول دبیرستان پرسید: چه کسی راست میگه؟ و شعار جدایی دین از سیاست درست است؟ من باید به حرف ها و خاطرات جنگ پدرم هم شک کنم؟ درسته که پدرم عکاس جنگ بود و آن زمان کامپیوتر و فتو شاپ نبود که گنجشک را بلبل کنه ولی امشب من به همه چیز شک کردم. به همه ی ارزش هایی که در مدرسه مرتب از آن دفاع می کنند... نسل امروز به همه چیز شک داشت، بدتر هم شد.

و میدانید و می دانیم که شک سرآغاز همه ی نهضت های انقلابی در دنیاست...

این پس کوچه بن بست نیست

خوانندگان محترم سلام،

 به احتمال زیاد متوجه شده اید وبلاگ من، میترا مهتریان، طی چند روز گذشته آزادراه عبور و مرور هکرها بوده است. خبر داغ و مهمی نیست. این پشه‏ها تا به حال دوستان و آشنایان و ناآشنایان زیادی را گزیده اند، من هم یکی میان جمع. با وجود این خطاب به کسانی که به خوبی مرا نمی‏شناسند اعلام می‏کنم تمامی پست های منتشر شده بعد از باز هم بلای ناگهانی به نام هک  مورخ 25 فروردین 88 تا مطلب حاضر (حتی اعلامیه‏ ی به زودی بازمی‏گردم) نوشته‏ ی این جانب نبوده است. این وبلاگ تا زمانی که خودم تشخیص دهم در قرنطینه است. عجالتاً مرحمت زیاد! منتظر شماره‏ی آینده‏ی ماهنامه‏ ی تخصصی فیلم کوتاه باشید!

 

بعدالتحریر: دنیا از آنفولانزای خوکی در عذاب است، ما از آنفولانزای پوکی!